یا قاضی الحاجات

لا اله الاالله محمد رسول الله علی ولی الله صلی الله علیه و آله و سلم

یا قاضی الحاجات

لا اله الاالله محمد رسول الله علی ولی الله صلی الله علیه و آله و سلم

مشخصات بلاگ
یا قاضی الحاجات

ای که به دور کعبه و منکر حیدری / کعبه ولادتگه اوست دور حیدر مگرد

بایگانی

۲۱۱ مطلب با موضوع «سخنرانی بزرگان!!» ثبت شده است






تفسیر سوره فتح جلسه 03 (1395/03/04)

 

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

﴿هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً (٤) لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ کَانَ ذلِکَ عِندَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِیماً (۵) وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً (۶) وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً (۷)

معنای ﴿یَهْدِیَکَ﴾ در آیه و چگونگی جمع آن با ﴿عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

در این سورهٴ مبارکه «فتح» که برکاتی را بر فتح مترتّب فرمود، یکی از آنها هدایت به صراط مستقیم است؛ با اینکه قبلاً در سوره «یس» که در مکّه نازل شد فرمود: ﴿عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ.[1] این﴿یَهْدِیَکَ[2] به همان معنای ﴿یُتِمَّ است که هدایت را اتمام  کند، هدایت را ادامه بدهد، به طوری که همان راه قبلی مستدام باشد و همان نعمت قبلی تتمیم بشود.

مقصود موسای کلیم از اعتراف به «ذنب» و «ظلم» با استفاده از تحلیل امام رضا

جریان معنای «ذَنب»، در سوره مبارکه «شعراء»، وجود مبارک موسای کلیم تصریح کرد که ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، چون ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ﴾ را در آیه چهارده سوره مبارکه «شعراء» تصریح کرده است، معلوم می‌شود که «ذَنب» شرعی به معنایی اینکه حکم خدا را ـ معاذالله ـ خلاف کرده باشد نیست، بلکه نزد آنها «مُذنب» بودند و اگر در سوره مبارکهٴ «قصص» هم همین تعبیر آمده است که ﴿إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی؛[3] یعنی از دید آنها ﴿ظَلَمْتُ نَفْسِی.﴿إِنِّی﴾؛ من قبلاً کسی از اینها کشتم و نزد اینها «مُذنب» هستم، نزد اینها «ضالّ»[4] هستم و نزد اینها «ظالم» هستم؛ ﴿إِنِّی ظَلَمْتُ﴾ که در آیه شانزده به بعد سوره مبارکهٴ «قصص» است همین است، به دلیل اینکه خود ذات اقدس الهی در سوره مبارکهٴ «شعراء» بعد از گذشت همه اینها، میفرماید که شما بروید فرعون را به عنوان رسول هدایت کنید؛ و بروید به عنوان معصوم او را هدایت کنید و اگر آنها نسبت به شما کینه دارند من ترمیم میکنم. در سوره مبارکه «شعراء» آیه ده این است: ﴿وَ إِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ، معلوم میشود که آنها ظالم بودند نه حضرت! ﴿قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ یَتَّقُونَ،[5] آنگاه وجود مبارک موسی عرض کرد: ﴿رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ٭ وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَ لاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ؛[6] من میترسم که مرا تکذیب بکنند، برای اینکه نزد اینها متّهم هستم، ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ ٭ قَالَ کَلّا؛[7] هیچ‌کدام از اینها نمیتوانند  دلیل باشند و هیچ‌کدام از آنها هم نمیتوانند به شما آسیب برسانند. پس اگر «ضلالت»، یک؛ «ظلم»، دو؛ «ذَنب»، سه؛ اینها به وجود مبارک موسای کلیم ـ یکی در سوره «شعراء» و دو تا در سوره «قصص» ـ اسناد داده شد، طبق تحلیلی که وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در کتاب شریف عیون اخبار الرضا[8] که  در بحث گذشته قرائت شد بیان فرمودند، همه اینها به آن قوم برمیگردد؛ یعنی حضرت فرمود من به زعم آنها «مُذنب» هستم، من نزد آنها «ضالّ» هستم، من نزد آنها «ظالم» هستم، وگرنه نه «ذَنبی» بود، نه «ضلالتی» بود و نه «ظلمی».

فضای مأموریت موسی(علیه السلام) به سوی فرعون دال بر شرعی نبودن «ذنب»

پرسش: ...

پاسخ: بله، برهان او درست است و مضمون آن را هم چون خود حضرت «بالصّراحة» فرمود: ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛ آنها مرا «مُذنب» میدانند و میترسم که مرا بکشند! این تحلیل از خود قوّت متن به دست میآید؛ در این آیه سوره مبارکه «شعراء» که فرمود: ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، آن وقت خداوند میفرماید: ﴿کَلّا، پس نزد «الله» «مُذنب» نیست و خدایی که او را به عنوان رسول انتخاب میکند و میگوید تو پیام مرا به فرعون و هامان و آل فرعون برسان. عرض کرد من نزد اینها «مُذنب» هستم! فرمود: ﴿کَلّا﴾ من ترمیم میکنم.

پرسش: در سورهٴ «قصص» فرمود: ﴿إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ﴾.

پاسخ: بله، آن جمله برای این است که من آن کاری را که کردم، اگر شما جبران نکنید باز این مشکل هست، چون در همین فضا خدا فرمود تو رسول من هستی! اگر در همین ظرف که وجود مبارک موسای کلیم میگوید من سابقهٴ قتل دارم و راه را گم کردهام و نزد آنها «ظالم» هستم و نزد آنها «مُذنب» هستم، در همین فضا خدا فرمود ﴿کَلّا؛ تو رسول من هستی، معلوم میشود که هیچ محذوری در خارج نیست و همه اینها را ذات اقدس الهی ترمیم میکند. آن تحلیل روایات نه برای تعبّد است، بلکه خود روایت مطلبی را تعلیم میدهد، ولو سند ضعیف باشد، چون یک مطلب علمی را دارد بیان میکند. بنابراین با بودن این فضا که در همان آیه ده سوره مبارکه «شعراء» این است که ﴿وَ إِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ﴾ آنها ظالم هستند!﴿قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ یَتَّقُونَ، در این فضا وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد: ﴿إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ٭ وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَ لاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ﴾، چرا؟ برای اینکه ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ، فرمود: ﴿کَلّا؛ هیچ کاری از اینها ساخته نیست، تو اگر کسی را کُشتی به حق کُشتی و او شایسته قتل بود «صدر من أهله و وقع فی محلّه» که نه «ضلالت» است، نه «ظلم» است و نه «ذَنب»، تو رسول من هستی! این نشان میدهد «ذَنبی» که هست، «ذَنب» مصطلح فقهی نیست.

دلیل بر عدم امکان استفاده از استغفار پیامبر بر رفعی بودن آن

مطلب دیگر این است که استغفار اولیا و معصومین درجاتی دارد، همه اینها مثل وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیستند که آن ﴿دَنَا فَتَدَلَّی[9] نصیب آنها بشود! همان‌طوری که فرمود: ﴿لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ،[10]یک آیه؛ ﴿تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ،[11] دو آیه؛  درباره اولیا این‌طور است، معصومین دیگر هم این‌طور است که ممکن است برخی از آنها در اثر اشتغال به کار مهم از «أهم» باز بمانند یا در اثر اشتغال به یک امر مباح از مستحب باز بمانند که در آن بخش ممکن است استغفار اینها رفعی باشد و نسبت به آینده دفعی باشد؛ اما اگر کسی به جایی رسید که خدا میفرماید بگو: ﴿أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ،[12] این ﴿أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ در قرآن  یکجاست و یکبار آمده است و آن هم مخصوص پیغمبر است؛ معلوم میشود که اوّلیت زمانی نیست، اگر اوّلیت زمانی بود برای حضرت آدم بود. ﴿أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ، این ﴿أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ که  در قرآن یکجاست و آن هم مخصوص پیغمبر است، معلوم میشود که اوّلیت رُتبی است؛ در آن مقام هیچ ترک اُولایی و مانند آن نیست، بنابراین استغفار او برمیگردد به استغفار دفعی و نه رفعی.

تبیین دیدگاه ابوحنیفه در معنای زیاد شدن ایمان مؤمن

اما این قسمت که فرمود ما فتح مُبین را به شما دادیم و سَکینت را در قلوب مؤمنین نازل کردیم تا ﴿لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ، یک بحث مبسوط دقیقی هم سیدنا الاستاد دارند که حتماً ملاحظه بفرمایید که ایمان اضافه و کم میشود؛[13] گاهی  کم میشود، گاهی زیاد و ایمان غیر از علم است؛ منتها توضیحی میخواهد که ایشان حرف حکما و اینها را ذکر میفرمایند، اشکالی که ابوحنیفه و همفکرانش دارند را ذکر میکنند، تأویلاتی را که آنها دارند را هم بیان میفرمایند و اشکالی هم بر تأویلات آنها دارند. عصاره حرف این است که آنها میگویند ایمان که همان علم است و علم هم که همان جزم است و جزم که زیاده و نقیصه ندارد! آدم میداند که دو دوتا چهارتاست، اینکه کم و زیاد ندارد! جزم «بما انه جزمٌ» که تصدیق است، نه کم دارد و نه زیاد، ایمان همان علم است و تصدیق است و تصدیق کم و زیاد ندارد. آن وقت آیاتی که دلالت میکند بر مزید ایمان؛ نظیر همین آیه چهار سوره «فتح» که فرمود: ﴿لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً﴾ و همچنین در بخش پایانی سوره مبارکه «توبه» آن‌جا هم ایمان را به زیاده و نقص و هم کفر و نفاق را ـ که از آنها به «رِجس» تعبیر کرده است ـ به زیاده و نقص متّصف کرد؛ آیه 124 و 125 سوره مبارکه «توبه» این است: ﴿وَ إِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَن یَقُولُ أَیُّکُمْ زَادَتْهُ هذِهِ إِیمَاناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ ٭ وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ مَاتُوا وَ هُمْ کَافِرُونَ،[14] پس ایمان زیاده و نقص دارد، کفر زیاده و نقص  دارد، نفاق زیاده و نقص دارد، چون ایمان «نور» است که زیاده و نقص دارد و کفر و نفاق «رِجس» است که زیاده و نقص دارد، اینها را چه میکنید؟ ایشان نقل میکنند که ابوحنیفه و همفکران ایشان میگویند ایمان همان تصدیق جزمی است[15] و تصدیق  جزمی دیگر زیاده و نقص ندارد! آدم میداند که دو دوتا چهارتاست، دیگر زیادتر و کمتر و مانند آن فرض ندارد! پس ایمان زیاده و نقص ندارد، چون ایمان تصدیق علمی است و تصدیق علمی زیاده و نقص ندارد و آیات و روایاتی که زیادی ایمان و مانند آن را مطرح کردهاند، برای آن است که ایمان عَرَض است؛ عَرَض به زعم این گروه از متکلّمان «لا یبقی زمانین». میگویند عَرَض، چه عَرَضهای مادی و چه عَرَضهایی که نفسانی است، اینها دو لحظه باقی نیستند، چرا؟ چون بقا عَرَض است، یک؛ اگر عَرَض دو لحظه باقی باشد، قیام عرض به عرض لازم میآید، دو؛ و چون قیام عَرَض به عَرَض محال است و عَرَض به جوهر باید تکیه کند، پس عَرَض در هیچ حال در دو لحظه باقی نیست؛ مرتّب اعراض زائل میشوند و امثال آنها افاضه میشود، این سه؛ چون بقا عَرَض است، یک؛ اگر عَرَض باقی باشد لازمه آن قیام عَرَض به عَرَض است «و التالی» باطل، دو؛ پس عَرَض قبلی از بین رفته و مثل آن ظهور کرده و چون این امثال شبیه به هم هستند، ما خیال میکنیم این همان امر متّصل است و چون امثال اَعراض یکی پس از دیگری میآید، آن وقت زیادی ایمان به این است؛ ایمان که عَرَض است، این لحظه قبلی زائل شد و حال در لحظه بعدی است؛ گاهی بین این لحظهها فَتراتی فاصله است، گاهی فاصله کم است، گاهی اصلاً فاصله نیست و گاهی فاصله زیاد است، در آنها که اصلاً فاصله نیست و مرتّب و لحظه‌ به ‌لحظه به آنها افاضه میشود، زیادی ایمان است؛ در آنهایی که بین این افاضه ایمان، فاصله است، نقص و ضعف ایمان است. بنابراین آیاتی که دارد ایمان اضافه و کم دارد، ناظر به آن فَترات مُتخلّله است؛ آیاتی که ضعف ایمان را میرساند، ناظر به این است که آن فَترات زیاد است و آیاتی که کمال ایمان را میرساند، ناظر به این است که آن فَترات کم است و فاصلهای در کار نیست؛ این عصارهٴ حرف متکلّمان همفکرِ این شخص بود.

ردّ دیدگاه ابوحنیفه توسط علامه طباطبایی با تبیین رابطه علم و ایمان

سیدنا الاستاد دو مطلب را در دو مقام بحث میکند: یکی اینکه ایمان غیر از تصدیق علمی است، یک التزام عملی هم هست؛ اگر کسی به علم خود ملتزم نباشد او عالِم هست، ولی مؤمن نیست! ایمان آن تصدیق علمی است همراه با التزام عملی که من برابر این علم خود عمل هم خواهم کرد! که اگر التزام عملی باشد، میشود ایمان و اگر صِرف تصدیق علمی باشد و التزام عملی نباشد، این علم هست و ایمان نیست، آن وقت آن ﴿وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ[16] را به همین معنا توضیح میدهند که  آنها یقین داشتند، ولی ایمان نداشتند؛ یعنی التزام عملی نداشتند. اما این توجیحاتی که اینها کردند که براساس «تَجَدُّدِ اَمْثال»[17] فاصله اگر زیاد باشد، ایمان نقص دارد و فاصله کم  باشد، ایمان زیاد میشود، میفرمایند اصل «تَجَدُّدِ اَمْثال» در موطن خود باطل شد، یک؛ و اینکه گفتید عَرَض باقی نیست، عَرَض مثل جواهر باقی است، دو؛ قیام به عَرَض در صورتی محذور دارد که به جوهر منتهی نشود! اگر عَرَضی به عَرَض قیام کرد و آن عَرَض به جوهر متّکی بود محذوری ندارد! عمده آن است که شما گفتید این فَترات و فاصلهها گاهی زیاد است و گاهی کم، در آن فاصله ـ یعنی آن در لحظه قبلی که ایمان قبلی عَرَض بود ـ رخت بربست، لحظه و ایمان بعدی هنوز نیامده و این وسط هم این شخص نه مؤمن است و نه کافر به زعم شما، پس هم مبنا باطل است و هم بنا؛ هم مبنا که «تَجَدُّدِ اَمْثال» باشد باطل است، هم عَرَض «لا یبقی زمانین» باطل است و هم قیام عَرَض به عَرَض را باطل دانستید باطل است؛ این مبانی است که باطل است! و اینکه گفتید مَزید ایمان به این است که فاصله کم باشد و آن‌جا که ایمان نقص دارد فاصله زیاد است، در آن فواصل که این شخص نه مؤمن است نه کافر! و دلیل اینکه ایمان زیاده و نقص دارد، تنها به این نیست که فاصله زیاد بشود یا متعلقات زیاد بشود.

ناتمامی معنای آیه بر زیاد شدن ایمان به زیاد شدن متعلّق آن

 آنها گفتند که ایمان زیاد میشود، برای اینکه احکام جدید میآید، دستورهای جدید میآید، آیات جدید نازل میشود و این شخص در اثر ایمان آوردن به دستورهای تازه، احکام تازه، سُوَر تازه و آیات تازه ایمانش زیاد میشود؛ ایشان میفرمایند ظاهر آیات این است که ایمانشان زیاد میشود، نه اینکه احکام، آیات و سُور زیاد میشود که این وصف به حال متعلَّق موصوف باشد! شما وصف را به حال خود موصوف باید بگیرید، نه متعلَّق آن! ظاهرش این است که ﴿زَادَتْهُمْ إِیمَاناً﴾ ایمان اینها زیاد میشود، نه اینکه متعلَّق  ایمان یعنی «مَا یُؤمِنُ بِه» زیاد میشود.

ناتمامی معنای زیاد شدن ایمان به حمل آن بر شرک رقیق در مؤمنین

از طرفی هم طبق این آیه نورانی که میفرماید: ﴿وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ﴾؛[18] معلوم میشود بعضی از  ایمان ضعیف است که آن ضعف را شرک تأمین میکند و بعضی از ایمان قوی است که منزّه از شرک است؛ این «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّه» تمام هویت آنها را تأمین کرده است، هیچ کمبودی نیست که آن کمبود را شرک اداره بکند. این آیه نورانی که فرمود: ﴿وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ﴾؛ اکثر مؤمنین گرفتار یک شِرک رقیقی هستند، روایتی که در ذیل آن هست، از امام(سلام الله علیه) سؤال کردند که چگونه میشود که مؤمن، مشرک باشد؟ میفرمایند همین که میگویند: «لَولا فَلانٌ لَهَلَکْتُ»،[19] مواظب  زبانشان نیستند و همین‌طور میگویند، میگویند اگر فلان‌کس نبود ما از بین میرفیتم! حیات و ممات که به دست «الله» است! بگویید اگر عنایت الهی نبود که از آن راه و به وسیله فلان شخص بیماری ما را حلّ کند «لَهَلَکْتُ». این تعبیراتی هم که میگویند «اوّل خدا، دوم فلان شخص» این هم با شِرک آمیخته است، خدا اوّلی نیست که دومی داشته باشد ﴿هُوَ الأوَّلُ وَ الْآخِرُ[20] و  آنچه در جهان خلقت است مأموران الهی می‌باشند؛ در یک بخش با فاصله کم دارد: ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ؛[21] یعنی هر چه در عالَم هست فصل مقوّم آن این است که این سپاه و ستاد خداست، آن وقت نمیشود اینها را در مقابل خدا قرار داد و بگوییم اوّل خدا دوم فلان طبیب! یا اوّل خدا دوم فلان شخص! یا اگر فلان شخص نبود یا فلان شیء نبود «لَهَلَکْتُ». تمام اشیا و تمام اشخاص جنود و سربازان الهی هستند؛ اگر جنود و سربازان الهی می‌باشند، در برابر خدا نیستند، بلکه طبق تدبیر الهی هستند. در جریان همراه غار هم آیه چهل سوره مبارکهٴ «توبه» این است: ﴿إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا، گاهی سپاه و ستاد الهی دیدنی است و گاهی نادیدنی! در همان غار فرمود: ﴿وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا این همان ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾ است! بنابراین هیچ وقت نمیشود گفت که اگر باد نبود، اگر هوا نبود، اگر طوفان نبود، اگر فلان شخص نبود «لَهَلَکْتُ»، باید گفت خدا را شکر که از این راهها مشکل مرا حلّ کرده است! وقتی از حضرت سؤال کردند که چگونه مؤمن مشرک میشود ﴿وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ﴾؟ فرمود همین که میگویند: «لَولا فَلانٌ لَهَلَکْتُ»! این حدیث در تفسیر شریف نور الثقلین[22] و سایر تفسیرها هست،  ولو روایت ضعیف باشد؛ اما برهان مسئله است! ما بخش وسیعی از مطالب را با آن قدرت برهانی که در این کلمات هست استفاده می‌کنیم و اینها را به عنوان معلِّم میشناسیم که ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ،[23] منتها همان‌طوری که درباره روایات فقهی  تلاش و کوشش شده که اجر همه اینها با خدای سبحان! در روایات تفسیری، روایات مقتل، روایات حقوق، روایات اخلاق و روایات تاریخ متأسفانه آن تلاشهای علمی نشده است. اگر آن رجال و درایهای که درباره فقه کار کردند، به همان روال درباره روایات تفسیری و مقتلی و تاریخی و اخلاقی و قضایی و اینها کار بکنند، بسیاری از علوم برای ما روشنتر خواهد شد.

تقویت دیدگاه علامه طباطبایی با تبیین جایگاه عقل نظری و عملی

اینکه فرمود مَزید ایمان، این راه درستی است که سیدنا الاستاد فرمودند؛ فرمودند که ایمان، تنها علم و تصدیق نیست، بلکه «مع الالتزام بالعمل» هست. این مطلب توضیحی میخواهد که چند بار هم به مناسبتهایی گفته شد. در کتابهای منطقی و غیر منطقی ملاحظه فرمودید که وقتی این شخص یک موضوع یا محمولی را به نفس ارائه کرد، حالا اگر بدیهی بود که تصدیق میکند و اگر نظری بود که به وسیله برهان باید تصدیق بکند؛ حالا به وسیله برهان تصدیق کرد، وقتی که تصدیق میکند، یعنی بین این محمول و موضوع گِره میزند؛ میگوید «الف» «باء» است یا «الألف هو الباء»، این کلمهٴ «هو» در وسط، یا «است» در پایان در جملات فارسی و عربی، به منزلهٴ آن گِرهی است که نفس با دست خود بین موضوع و محمول برقرار میکند که «تسمّی القضیة عقداً»، این در کتابهای منطقی هست که قضیه را عقد میگویند برای اینکه نفس گِره زده و قضیه میگویند برای اینکه نفس قضا و حکم کرده و آن را از تردید به در آورده است؛ مثل اینکه مدّعی و منکر وقتی وارد محکمه میشوند سرگردان هستند، قاضی وقتی بیّنه و یمین و این امور را بررسی کرد حکم میکند، وقتی حکم کرد تثبیت میشود که حق با کیست! قضا برای رفع تردید و تحیّر است، قضیه را که قضیه میگویند برای اینکه عقل در آن حکم میکند؛ این حکم به معنای فهمیدن است در حقیقت، نه حکم حکومتی، نه حکم ولایتی! عقل والی نیست، ولیّ و قانونگذار نیست، چراغ است و چراغ هم کار آن قانون‌شناسی است. این کار عقل نظری است که «الف»، «باء» است، حالا یا «بلاواسطه» اگر بدیهی باشد یا «مع الواسطه» اگر نظری باشد. ایمان هیچ کاری به این محدوده ندارد، ایمان در دستگاه دیگری است به نام عقل عملی که شأن دیگری دارد، متولّی و مسئول دیگری دارد که آن مسئول اگر سالم باشد باید عصاره این عقد را به جان خود گِره بزند و بشود معتقد، که عقیده از اینجا پیدا میشود. اگر شخص دارای عقل عملی بود که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»،[24] آنچه را که فهمید ـ یعنی عقد کرد بین  موضوع و محمول ـ به جان خود گِره میزند، معتقد میشود و عقیده پیدا میکند که میشود مؤمن و اگر اهل ایمان نبود، مشکل ایمانی داشت و عقل عملی او به سفاهت و جنون تبدیل شد، این دستی ندارد که آن عصارهٴ عقل عملی را به جان خود گِره بزند، این میشود مُعالِم کافر؛ یعنی طبق برهان علم دارد که خدا هست، این شخص که ادعای پیغمبری کرده و معجزه آورده و حق هم با اوست، اما باور ندارد! پس میشود انسان صد درصد به چیزی علم داشته باشد؛ ولی آن را باور نکند، چرا؟ برای اینکه باور برای عقل نظری نیست، اینها ـ بارها به عرض شما رسید ـ دو شأن است، دو نیرو است، دو مسئول است و دو متولّی است که «بینهما بین الارض و السماء» فاصله است؛ نمونه آن در جهان خارج این است که ما در دستگاه بدن خود یک سلسله اموری داریم که شأن آنها مثل چشم و گوش ادراک است و یک سلسله نیروهایی داریم که کار آنها ادراک نیست؛ ولی مثل دست و پا حرکت میکنند؛ اگر کسی هم چشم و گوش او سالم باشد و هم دست و پای او، این مار و عقرب را خوب میبیند و دفاع میکند و خودش را نجات میدهد، این قسم اوّل؛ اما در قسم دیگر اگر کسی مشکل داشته باشد، ویلچری و فلج باشد، او مار و عقرب را به خوبی میبیند؛ اما مسموم میشود، برای اینکه چشم و گوش فرار نمیکند، آنکه فرار میکند، حرکت میکند و دفاع میکند دست و پا هست که فلج است. این شخصِ ویلچری فلج در تشخیص و فهمیدن و تصدیق به مار و عقرب هیچ مشکلی ندارد و نیازی به تلسکوپ و میکروسکوپ و ذرّهبین و دوربین و عینک ندارد، کاملاً مار و عقرب را میبیند؛ اما علم و چشم و گوش یک طرف قضیه هستند و مشکل را حلّ نمیکنند، مشکل اساسی به آن دست و پاست که فلج است! گروهی دست و پای آنها سالم است و چشم و گوششان کور و کَر هستند و گروهی هم فاقد «طَهورین» هستند. ما در قسمت بیرون چهار قسم داریم، همین چهار قسم در درون ما هم هست؛ بعضی از انسانها آن بخشی که متولّی و مسئول ادراک می‌باشند خوب میفهمند، آن بخشی که مسئول عمل و ایمان هست خوب کار میکنند که نتیجه آن هم عالِم عادل است، این شخص خوب میفهمد و فهمیدهها را هم باور دارد، این «عقلٌ» که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»؛ اما اگر طبق آن بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»،[25] اگر در جهاد نفس بین این  عقل و شهوت و غضب جنگ شد و این عقل به اسارت درآمد، اوّل «نفس مسوّله» بود، بعد «امّاره بالسّوء» شد و وقتی امیر شد، این «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر» این بسته است،  این عقلِ ویلچری است، او تحت فرمان «امّاره بالسوء» است، او عالماً و عامداً معصیت میکند! حالا چه برای او آیه بخوانید یا نخوانید، او خودش آیه را خوانده و کتاب هم نوشته است! او که مشکل علمی ندارد! مثل آن ویلچری که شما مدام به او عینک بدهید، مدام دوربین بدهید، یا مدام ذرّهبین بدهید، او که مشکل دید ندارد! به آنهایی که معتاد هستند، شما می‌خواهید نصیحت بکنید؟! او که هر شب با یک تکّه کارتن در کنار جدول میخوابد، چه چیزی را میخواهید به او بگویید؟! میخواهید بگویید که عاقبت ندارد! او که ویران شد و از خانه افتاد بیرون! هر شب در آغوش خطر دارد میخوابد، میخواهید نصیحت کنید؟! میخواهید راهنمایی کنید؟! این شخص صد درصد خطر را بیش از دیگران دارد حسّ میکند؛ اما کاری از عقل نظری ساخته نیست! کاری از علم ساخته نیست! علم پنجاه درصد قضیه است، مثل چشم و گوش سالم که کاری از آن ساخته نیست. آنچه از مار و عقرب فرار میکند دست و پاست که فلج است! آن محور اراده و عزم و تصمیم که بین عزم و جزم، مانند بین آسمان و زمین فاصله است فلج است، این باید تصمیم بگیرد! اگر معتاد شد و این محور تصمیم فلج شد، شما هر چه که نصیحت بکنید او بیش از دیگران بلد است! او مشکل علمی و جزم و تصدیق ندارد، او مشکل عزم دارد، باید تصمیم بگیرد که آن فلج است، فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر».

مشخص شدن وزانت تفسیر المیزان در این مباحث

این بیان سیدنا الاستاد که دو ـ سه صفحه است، خیلی بیان عمیق علمی است، حتماً ملاحظه بفرمایید! هم جریان «لا یبقی علی الزمانین» را باطل میداند، قیام عَرَض به عَرَض را ممکن میداند، هم «تَجَدُّدِ اَمْثال» را باطل میداند، هم دو تأویلی را که ابوحنیفه و همفکران او ذکر کردند باطل میداند، المیزان را باید این‌جاها شناخت! وگرنه آن‌جایی که با  مجمع البیان و مانند اینها مطابق است که حرف تازهای ندارد، المیزان جایش  این‌جاهاست.

پرسش: اگر براساس فرمایش علامه، بخشی از ایمان به هر حال تصدیق باشد و بخش دیگرش التزام، به هرحال بخش تصدیق آن ... .

پاسخ: نه! تصدیق مقدمه است، نه اینکه ایمان بخشی از این دارد و بخشی از آن دارد. اوّل تصدیق است که باید بفهمد؛ یعنی بین موضوع و محمول گِره بزند، بگوید پیغمبر آمده و حق است، اینکه مدّعی نبوت است حق است، این علم است. این اصل را باید به جان خود گِره بزند، این یک دست دیگری میخواهد! این«مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» میخواهد، نه عقل  فلسفی و کلامی!

تبیین جنبه مقدمه بودن علم برای ایمان

پرسش: پس ایمان فقط به التزام عملی ... .

پاسخ: ایمان این هست، منتها آن مقدمه آن است! تا نفهمد که نمیتواند ایمان بیاورد! اوّل باید بفهمد، بعد عصارهٴ آن را به جان خود گِره بزند، اگر عصاره نداشته باشد چه چیزی را گِره بزند؟ اگر علم نباشد که «أَنَّ اللَّهَ حَقٌّ وَ أَنَّ لِقَاءَهُ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ حَقٌّ وَ أَنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ أَنَّ النَّارَ حَقٌّ»،[26] اگر علم نداشته باشد چه چیزی را  گِره بزند؟ این عقد را باید گره بزند و عقیده کند؛ آن عقد یعنی قضیهٴ علمی به عقل نظری وابسته است، آن با برهان حاصل میشود که دین «حقٌّ»؛ حالا این حق را میخواهد به جان خود گره بزند و بشود متحقِّق، نه محقِّق؛ یعنی من حق را قبول کردم. اگر این دست فلج باشد طبق بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»، او خودش درباره ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ﴾[27] کتاب نوشته؛ ولی همین که سخنرانی تمام شد چند  نامحرم را هم نگاه میکند! برای اینکه علم که عمل نمیکند؛ مثل چشم و گوش است، چشم و گوش که مار و عقرب را میبیند فرار نمیکند، آنکه فرار میکند دست و پاست، دست و پا هم فلج است. بنابراین بین عزم و بین جزم، مانند بین آسمان و زمین فاصله است؛ اخلاق با این عزم کار دارد، معرفت ـ معرفت یعنی عرفان ـ با عزم کار دارد، عدالت با این عزم کار دارد، دین با این عزم کار دارد، آن علم مقدمه است. علم «مطلوب بالذات» نیست، «اعْمَلُوا لِتَعْمَلُوا»! ایمان اصل است و علم مقدمه است برای کار؛ البته از باب اینکه مقدمه واجب، واجب است؛ وگرنه مطلوب اصلی ایمان است، عزم است، اراده است توجه است و سلوک «الی الله» است؛ اینکه اصل شد، مقدمات خود را هم به همراه دارد.

جمعبندی بحث چگونگی ازدیاد ایمان مؤمن

بنابراین ایمان از سنخ عَرَض مصطلح نیست، یک؛ بر فرض باشد عَرَض باقی است، دو؛ قیام عَرَض به عَرَض در صورتی که به جوهر نفس متّکی بشود محذوری ندارد، این سه؛ آن‌جایی که میگویند قیام عَرَض به عَرَض جایز نیست، در صورتی است که به جوهر متّکی نشود. «تَجَدُّدِ اَمْثال» هم یک چیز باطلی است و یک معنای دقیقی دارد که آن معنای دقیق هم اثبات شدنی نیست. گفتند که وقتی انسان یک ساعت کنارِ نهر روان در شب مهتابی مینشیند، اگر آن نهر موجی نداشته باشد و آرام این رود حرکت کند، عکس ماه را ثابت میپندارد؛ در حالی که این آب، جریان آن خیلی لطیف است و محسوس نیست، صدها بار این عکس عوض شده است.

آن مبدل شد درین جو چند بار ٭٭٭ عکس ماه و عکس اختر بر قرار[28]

آدم خیال میکند همان یک عکس است! الآن خالی که در دست آدم است، اگر شخص در سنّ پنجاه سالگی رسید، چندین بار این خال عوض شده و آمده رفته، چون شبیه این میروید خیال میکند که این همان خال پنجاه سال قبل است؛ در حالی که تمام ذرّات بدن با تجزیه و تحلیل دارد عوض میشود.

بنابراین این درست است که گاهی انسان امثال را نمیبیند و خیال میکند شیء متّصل است، «تَجَدُّدِ اَمْثال» برای توجیه بعضی از امور خوب است؛ اما مسئله اینکه عَرَض «لا یبقی بزمانین»، برای آنها کافی نیست. نه «تَجَدُّدِ اَمْثال» حق است و نه این این تأویلها؛ اینها دو تأویل بردند: یکی اینکه این ایمان زیاد میشود از باب «تَجَدُّدِ اَمْثال» است و دیگر اینکه متعلّق آن یعنی احکام زیاد میشود؛ در حالی که این وصف به حال متعلّق موصوف نیست و خود ایمان است، خود ایمان درجاتی دارد، علم مراتبی دارد. بعضی از علوم است که با یک شُبهه از بین میرود یا بعضی از علوم است که چندین شبهه هم شما بگویید اثری ندارد، کاملاً علمش ثابت است و ایمان آن هم ثابت است، معاصی همین‌طور است! ایمان همین‌طور است! ﴿إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ[29] که به آن استدلال میکنند هم همین‌طور است! معصیتها باعث میشود که ﴿فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً[30] میشود، ﴿فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ[31]میشود، عمل صالح باعث میشود که ﴿زَادَتْهُمْ إِیمَاناً[32] میشود،  ایمان مراتبی دارد، ملکات مراتبی دارد. بنابراین اینکه فرمود:﴿لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ کاملاً مطلبی است درست و اما  نتایج بعدی که ورود مؤمنین است به بهشت این هم جزء برکات همان فتح و آثار فتح است؛ تعذیب منافقین و کفّار همین‌طور است، «سَوء» و «سُوء» هم ایشان فرمودند ـ دیگران هم دارند ـ که «سَوء» مصدر است و «سُوء» اسم مصدر است.[33] این ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً که آیه  هفت این سوره است، برای آن است که اصلاً کلّ این قضیه با سپاه و ستاد نامرئی پروردگار صورت پذیرفت.

«والحمد لله رب العالمین»

 


[1] . سوره یس، آیه4.

[2] . سوره فتح، آیه2.

[3]. سوره قصص, آیه16.

[4]. سوره شعراء, آیه20؛ ﴿قَالَ فَعَلْتُهَا إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّینَ﴾.

[5]. سوره شعراء, آیه11.

[6]. سوره شعراء, آیات12 و13.

[7]. سوره شعراء, آیات14 و15.

[8]. عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏1، ص202؛ «لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ عِنْدَ مُشْرِکِی أَهْلِ مَکَّةَ أَعْظَمَ ذَنْباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ‏ لِأَنَّهُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّینَ صَنَماً فَلَمَّا جَاءَهُمْ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ‏ بِالدَّعْوَةِ إِلَی کَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ کَبُرَ ذَلِکَ عَلَیْهِمْ وَ عَظُمَ و...».

[9]. سوره نجم، آیه8.

[10]. سوره اسراء، آیه55.

[11]. سوره بقره، آیه253.

[12]. سوره انعام، آیه163.

[13]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏18، ص259؛ «کلام فی الإیمان و ازدیاده».

[14]. سوره توبه، آیات124 و125.

[15]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏18، ص260؛ «و ذهب جمع منهم أبو حنیفة و إمام الحرمین و غیرهما إلى أن الإیمان لا یزید و لا ینقص و».

[16]. سوره نمل، آیه14.

[17]. تَجَدُّدِ اَمْثال، اصطلاحی کلامی، عرفانی و فلسفی، به معنای از بین رفتن چیزی و پدید آمدن همانند آن است؛ این اصطلاح از نظرگاه‌های متفاوت دربارهٴ رابطه موجودات با مبدأ آفرینش، در معانی و مباحث مختلفی به کار رفته است.

[18]. سوره یوسف، آیه106.

[19]. عدة الداعی و نجاح الساعی، ص99؛ تفسیر نور الثقلین، ج2، ص476.

[20]. تفسیر حدید، آیه3.

[21] . سوره فتح، آیات4 و7.

[22]. تفسیر نور الثقلین، ج2، ص476.

[23]. سوره بقره، آیه129.

[24] . الکافی(ط ـ الاسلامیه)،ج1،ص11.

[25] . نهج البلاغه(للصبحی صالح)، حکمت211.

[26]. تهذیب الآثار(طبری)، ج2، ص348؛ «النَّبِیَّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: أَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ حَقٌّ وَ أَنَّ لِقَاءَهُ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ حَقٌّ وَ أَنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ أَنَّ النَّارَ حَقٌّ اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ فِتْنَةِ الدَّجَّالِ وَ مِنْ فِتْنَةِ الْمَحْیَا وَ الْمَمَاتِ وَ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ وَ عَذَابِ جَهَنَّمَ».

[27]. سوره نور، آیه30.

[28]. مثنوی معنوی، دفتر ششم، بخش96.

[29] . سوره فاطر، آیه10.

[30] . سوره فاطر، آیه10.

[31] . سوره توبه، آیه125.

[32] . سوره انفال، آیه2؛ سوره توبه؛ آیه124.

[33]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏18، ص263؛ «و قوله: ﴿الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ﴾ السوء بالفتح فالسکون مصدر بمعنى القبح و  السوء بالضم اسم مصدر و ظن السوء هو ظنهم أن الله لا ینصر رسوله».



تفسیر سوره فتح جلسه 02 (1395/03/03)

 

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً (۱) لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً (۲) وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً (۳) هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً (٤) لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ کَانَ ذلِکَ عِندَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِیماً (۵) وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً (۶) وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً (77)﴾

فرق نَصر و ظَفَر با فتح و علّت متّصف شدن صلح حدیبیه به آن

سوره مبارکهٴ «فتح» در جریان «صلح حُدیبیه»[1] و در مدینه نازل  شد؛ آن روزها چند جنگ علیه اسلام و مسلمانها تحمیل شد که غالب آن جنگها با نصرت الهی به ظفرمندی اسلام و مسلمانها ختم شد؛ اما از هیچ‌کدام به عنوان فتح یاد نشد. در جریان جنگ بدر، جریان جنگ خندق و مانند اینها مسلمانها پیروز شدند، اما «ظَفَر»، «نَصر» و مانند آن غیر از فتح است؛ فتح آن است که انسان بر رقیب مسلّط بشود، وارد کشور و شهر او بشود، شهر او را باز کند و وارد سرزمینش بشود یا قلعهٴ او را مثل فتح خیبر بگشاید و وارد قلعه بشود. جریان خیبر را میگویند فتح، جریان «صلح حُدیبیه» را میگویند فتح، جریان فتح مکّه را میگویند فتح؛ اما جریان بدر و جریان خندق و مانند اینها «نَصر» است و «ظَفَر» است، از آنها به عنوان فتح یاد نشده است.

جریان «صلح حُدیبیه» چون زمینه برای فتح مکّه شد و اینها تعهّد کردند که شما سال بعد وارد بشوید، این فتحی بود که به دروازه مکّه رسیدند و دروازهٴ مکّه به روی آنها باز شد، این میشود فتح؛ لذا چون فتح غیر از «نَصر» است، یکی میتواند بر دیگری عطف بشود یا یکی میتواند سبب دیگری بشود. در آیه سوم، همین فتح سبب «نَصر» تلقّی شده است: ﴿وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً، چه اینکه در سوره مبارکهٴ «صف» یکی بر دیگری عطف شده است؛ آیه سیزده سوره مبارکه «صف» این است: ﴿وَ أُخْرَی تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ، «نَصر» اگر عین فتح بود، یکی بر دیگری عطف نمیشد یا یکی سبب دیگری قرار نمیگرفت. بنابراین هم مادهٴ «فتح» و هم هیأت «فتح» غیر از «نَصر» و «ظَفَر» است. جریان «صلح حُدیبیه» یک فتح قَریبی بود که فتح مطلق را به دنبال داشت و آن جریان فتح مکّه است، فرمود: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً﴾.

رواج واژه «ذَنب» در جامعه قبل از اسلام و شارع مؤید آن

مطلب دیگر این است که «مغفرت» و «ذَنب» حقیقتهای ابتکاری شارع نیستند، در محاورات عرف بودند؛ منتها شارع حدودی برای آن ذکر کرده؛ دیگران اگر دستور برتر را تخلف میکردند، میگفتند این «ذَنب» است، گناه است؛ منتها دین آمده برتر را مشخص کرده و وجوب اطاعت را تعیین و تبیین کرده و ترک اطاعت را «ذَنب» دانسته، اجتناب نکردن از مَنهی را «ذَنب» دانسته و حدودی را برای آن مشخص کرده است. اصل «ذَنب» در جامعه بود، هر کسی حق دیگری را ضایع بکند نسبت به او ظلم کرده و در برابر قانون آن جامعه «مُذنب» هست؛ منتها «ذَنب» اگر «حق الله» باشد، «حکم الله» باشد و دستور الهی باشد، این استغفارِ از خدا لازم است؛ اما اگر حق مردم باشد ـ حقی که مردم قائل هستند ـ این «ذَنب» نزد مردم است.

سخن موسای کلیم به «مُذنب» بودن خود به گمان اهل مصر

در سوره مبارکه «شعراء» که قبلاً بحث شد، ذات اقدس الهی آن‌جا از وجود مبارک موسای کلیم چنین یاد کرد که وقتی حضرت مأمور شد به طرف مصر حرکت کند، موسی ـ در همان آیه چهارده سوره مبارکهٴ «شعراء» ـ عرض کرد: ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ؛ من که مأمور شدم بروم مصر و آنها را هدایت کنم، چون قبلاً ﴿فَوَکَزَهُ مُوسَی[2] من مُشت زدم، سیلی  زدم و کسی را کُشتم، نزد اینها «مُذنب» هستم و از نظر اینها من «ذَنب» دارم، میترسم که مرا بکشند، تکلیف چیست؟ که خدا فرمود ما یاری میکنیم، هم آن مشکل قبلی را حلّ میکنیم، هم نمیگذاریم مشکل بعدی پیش بیاید! این ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ﴾نشان میدهد که این اصطلاح رواج داشت و این کلمه صحیح بود که انسان از نگاه دیگران «مُذنب» تلقّی بشود.

بیان امام رضا(علیه السلام) بر مقصود آیه از غفران «ذَنب» پیامبر به واسطه فتح

این‌جا ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که شما با دین اینها، با عقیده اینها، با رسوم و رسوبات جاهلی اینها مبارزه کردی و نزد اینها «مُذنب» بودی؛ اما وقتی که فاتحانه وارد مکّه بشوی و از همه اینها صَرف نظر کنی و عفو کنی و شعار «أَلْیوْمُ یوْمُ الْمَرْحَمَةِ»[3] بدهی و خانه ابوسفیان  را بَسط قرار بدهی، با این کارها همه آن گناهانی که آنها میپنداشتند را حلّ میکنیم؛ چه گناهان کهنه و چه گناهان تازه، چه گناهانی که قبلاً در مکّه به زعم آنها انجام دادی و چه گناهانی که در مدینه بعداً به زعم آنها انجام دادی، این تأخّر با فعل ماضی ذکر شده ـ ﴿مَا تَقَدَّمَ﴾ و ﴿مَا تَأَخَّرَ ـ نه «ما یتأخّر»!  نه اینکه بعداً میآید! گناهان نو و کهنهٴ نزد اینها! این تحلیل از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در جوامع روایی ما آمده، در تفسیرهای اهل تحقیق آمده تا رسیده به المیزان که ایشان هم همین راه را طی کردند. مرحوم فیض(رضوان الله علیه)[4]این روایت را از عیون اخبار الرضا[5] و وجود مبارک امام  رضا(سلام الله علیه) نقل کرده، مرحوم فیض در ذیل همین آیه این حدیث را نقل میکند: «و فی العیون عن الرضا علیه السلام قال انّه سئل عن هذه الآیة» که ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ﴾ یعنی چه؟ حضرت فرمود: «لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ عِنْدَ مُشْرِکِی أَهْلِ مَکَّةَ أَعْظَمَ ذَنْباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ‏»؛ نزد مردم مکه هیچ کس گناهکارتر از حضرت رسول نبود! چرا؟ «لِأَنَّهُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّینَ صَنَما»؛ 360 بُت را اینها میپرستیدند، «فَلَمَّا جَاءَهُمْ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ بِالدَّعْوَةِ إِلَی کَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ کَبُرَ ذَلِکَ عَلَیْهِم‏»؛ حضرت آمد بر روی همه این بتهای سیصد و شصتگانه خط بطلان کشید که این کار برای همه بتپرستها سنگین بود! «فَلَمَّا جَاءَهُمْ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ بِالدَّعْوَةِ إِلَی کَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ کَبُرَ ذَلِکَ عَلَیْهِم‏ْ وَ عَظُمَ وَ قَالُوا ﴿أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً﴾» که گفتند: ﴿إِنَّ هذا لَشَیْ‏ءٌ عُجاب‏﴾،[6] «الى قوله:﴿إِلَّا اخْتِلاقٌ﴾ که گفتند این جزء اختلاق و خلقت کردنِ جعلی؛  اختلاق یعنی او خلق کرده و این حرفها را ـ معاذالله ـ او خودش درآورده است! «فَلَمَّا فَتَحَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی نَبِیِّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ مَکَّةَ قَالَ لَهُ یَا مُحَمَّدُ ﴿إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ﴾ عِنْدَ مُشْرِکِی أَهْلِ مَکَّة»؛ پس گناهانی که به زعم آنها تو داشتی با این فتح بخشوده میشود، چون بر همه اینها منّت گذاشتی با اقتداری که نسبت به «أَعْدَیٰ عَدُوِّ» خودت داشتی از اینها صرف نظر کردی. «لِأَنَّ مُشْرِکِی مَکَّةَ أَسْلَمَ بَعْضُهُمْ وَ خَرَجَ بَعْضُهُمْ عَنْ مَکَّةَ وَ مَنْ بَقِیَ مِنْهُمْ لَمْ یَقْدِرْ عَلَی إِنْکَارِ التَّوْحِیدِ عَلَیْهِ إِذَا دَعَا النَّاسَ إِلَیْهِ فَصَارَ ذَنْبُهُ عِنْدَهُمْ فِی ذَلِکَ مَغْفُوراً بِظُهُورِهِ عَلَیْهِمْ»‏.

برابر این تحلیل وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه)، این ذَنبی که در این آیه آمده ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ﴾ نظیر  همان ذَنبی است که آیه سیزده سوره مبارکه «شعراء» است که ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ﴾، وگرنه این «ذَنب» یعنی ـ معاذالله ـ گناه، هیچ ارتباطی با فتح مکّه ندارد تا اینکه معلول فتح مکه باشد یا علت آن باشد، تناسبی با آن ندارد! ﴿إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً﴾ تا اینکه گناهان تو را ببخشیم؟! گناه با توبه بخشیده میشود، با اَدا و قضا بخشیده میشود و با تأدیه حقوق بخشیده میشود، نه با نعمت! بنابراین خود صدر و ذیل این آیه نشان میدهد که منظور «ذَنب» مصطلح شرعی نیست و تحلیل وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) هم نشان میدهد که این از سنخ آیه سیزده سوره مبارکه «شعراء» است که ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ﴾.

مطلب بعدی آن است که برخیها گفتند که از باب «حَسَنَاتُ الْأَبْرَارِ سَیِّئَاتُ الْمُقَرَّبِین‏»[7] و مانند اینها هستند، بر فرض هم از اینها  باشند نسبت به وجود مبارک پیغمبر مطرح نیست، برای اینکه بیان آن حضرت این است که ﴿إِنَّ صَلاَتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ و َمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ،[8] اگر انسان کامل به جایی برسد که  حیات و موت او «للِّه» باشد، او که ذنبی ندارد!

عدم دلالت آیات دال بر مأموریت پیامبر به استغفار بر «ذَنب» او

اما آنچه در سوره مبارکهای که به نام خود حضرت است و قبلاً هم بحث شد، در آن سوره یعنی آیه نوزده سوره قبلی که فرمود: ﴿فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ﴾، استغفار هست و حضرت هم استغفار میکرد؛ اما استغفار ایشان «دفعاً للذنب» بود، نه اینکه «رفعاً للذنب المتحقِّق» باشد. ما استغفار میکنیم برای رفع گناهان آمده و حضرت استغفار میکند برای دفع گناهانِ نیامده؛ استغفار میکنند، اطاعت میکنند، عبادت میکنند، دعا میکنند و مواظبت دارند که گناه نیاید، پس این‌چنین نیست که همیشه استغفار برای رفع «ذَنبِ» آمده باشد، بلکه در این‌جا برای دفع ذَنبی است که نیامده است. بنابراین از آیه نوزده سوره قبلی هم نمیشود استفاده کرد که ـ معاذالله ـ حضرت ذَنبی داشت! البته آن «ذَنب» میتواند همین «ذَنب» مصطلح فقهی باشد، اما استغفار برای دفع «ذَنب» است، چه اینکه سوره مبارکه «نَصر» هم همین‌طور است؛ در سوره «نصر» که فرمود: ﴿إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ،[9] این هم شهادت میدهد که «نَصر» غیر از فتح است؛  همان‌طوری که آیه محل بحث سوره «فتح» شهادت میدهد و همان‌طوری که آیه سوره مبارکهٴ «صف»[10] شهادت داد، آیه اوّل  سوره مبارکه «نصر» هم شهادت میدهد که «نَصر» غیر فتح است؛ در جنگ بدر «نَصر» بود؛ ولی فتح نبود؛ در جنگ احزاب «نَصر» بود، ولی فتح نبود؛ اما در جریان جنگ خیبر فتح بود که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دَر قلعه را کَند و همه وارد شدند. در جریان فتح مکّه اینها فاتح شدند، وارد شهر شدند و شهر را سرانجام گرفتند، این میشود فتح! اما در جریان احزاب و بدر فتحی در کار نبود و قرآن از جریان بدر و احزاب به عنوان فتح یاد نمیکند، بلکه به عنوان نصر یاد میکند. در آیه اوّل سوره «نصر» هم دارد: ﴿إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ، آن‌جا در ادامه فرمود: ﴿وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً ٭ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ،[11] این استغفار به منزلهٴ دفع غرورِ  نیامده و شکر نعمتِ آمده است. پس اصل استغفار اگر به وجود مبارک حضرت اسناد داده شد، چه در سورهای که به نام حضرت است و چه در سوره «نصر» و مانند آن، این استغفار از «ذَنب» مصطلح شرعی است، لکن «دفعاً للذنب» است، نه «رفعاً للذنب»! یک وقت است مگسی آمده که انسان سعی میکند این حشره آمده را بردارد، یک وقت است که زیر پنکه مینشیند یا بادبزن در دست اوست که مگس نیاید، این حشره نیاید، همه اینها برای دفع اوست، نه برای رفع او.

پرسش: اضافه «ذَنب» به ضمیر «ها»، ظهور در وجود نوعی «ذَنب» هست.

پاسخ: بله، «ذَنب» محقَّق است در نزد آنها؛ مثل همین بیان آیه سیزده سوره مبارکه «شعراء» که وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد خدایا! ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ﴾ که محقَّق هم هست؛ اما نزد آنها «مُذنب» هستم! تحلیل نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در عیون اخبار الرضا همین است، فرمود حضرت نزد مردم مکّه «مُذنب»  بود، وگرنه هیچ تناسبی بین فتح مکّه یا «صلح حُدیبیه» با بخشودن گناه نیست! فرمود ما در «حُدیبیه» شما را پیروز کردیم تا گناهان شما بخشوده بشود، این یعنی چه؟ ارتباطی باید بین سبب و مسبَّب باشد. این تحلیل نورانی امام رضا(سلام الله علیه) برابر عیون اخبار الرضا، معلوم میشود که منظور از این «ذَنب»، یعنی «ذَنب» «عند الناس»، نه «ذَنب» «عند الله»! نظیر آیه سیزده سوره مبارکه «شعراء» که از این تعبیرات امر رایجی هم هست. طبق بیان سیدنا الاستاد هم این‌طور نیست که ما یک حقیقت شرعیه داشته باشیم، همان حقیقت لغویه قیودی به آن اضافه شده که شده مصطلح شرعی، وقتی انسان قانونی را اطاعت نکند میشود «مُذنب»، یا حق کسی را رعایت نکند میشود «مُذنب».[12]

پرسش: امثال ابوسفیان‌ها ذهنیت آنها هیچ‌گاه مثبت نشدند!

پاسخ: هیچ راه چارهای نداشتند! بیان نورانی حضرت امیر این است که «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا»؛[13] فرمودند که دودمان  بنی امیه اینها زندگیشان به دو بخش تقسیم شد: قبل از فتح مکّه کافر مطلق بودند و بعد از فتح مکّه هم منافق مطلق شدند و لحظهای ایمان نیاوردند «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا»، اما توده مردم مکه دیگر نسبت به حضرت خود را طلبکار نمیدانستند، برای اینکه یا توحید را پذیرفتند یا تظاهر به توحید کردند، راهی نداشتند و فهمیدند که حق با آنها بود و جریان بُتها را هم وجود مبارک حضرت امیر هنگام فتح مکه وارد شد و همه اینها را ریخت دور و به صورت هیزم درآورد، دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتند و فضای مکّه به حسب ظاهر فضای امنی شد.

پرسش: ممکن است که حضرت موسی(علیه السلام) درباره ... که خودش را گنهکار امت مصر میدانست، این‌جا هم رسول خدا در جریان بدر و کشتههای بدر مثلاً خودش را گنهکار بداند.

پاسخ: غرض این است که وجود مبارک موسای کلیم هم به خدا عرض نکرد که من در برابر قانون الهی «مُذنب» هستم! فرمود: ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ﴾؛ من میترسم قیام بکنم، با اینکه خودش را معصوم میدانست و معصوم هم بود! همین تعبیر، طبق تحلیل وجود مبارک امام رضا در عیون اخبار الرضا نسبت به  پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم هست، برای اینکه پیغمبر، بتهای اینها را که آلهه اینها بود و 360 بُت داشتند، همه اینها را حضرت محکوم کرد و فرمود که اینها باطل هستند، آنها گفتند: ﴿أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهاً وَاحِداً إِنَّ هٰذَا لَشَیْ‌ءٌ عُجَابٌ‏﴾،[14] نزد  آنها «مُذنب» بود، بعد حالا که فتح مکّه شد و توحید، حق شد و معلوم شد که آنها چوبی بیشتر نبودند، دیگر این «ذَنب» برطرف شد.

پرسش: اینکه فرمودید پیامبر از نظر مردم مکّه گناه‌کار بود، آنگاه که گناه ایشان بخشیده شد، مردم بخشیدند یا خدا؟

پاسخ: نه! یعنی برطرف شد، اصلاً «ذَنب» نبود تا خدا ببخشد! مردم خیال میکردند که حق با آنها بود و معلوم شد که حق با آنها نیست.

اکمال دین و اتمام نعمت از ثمرات فتح مکه و بیان مصادیق آن

فرمود: ﴿وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ، در مسئله «حجّةُ الوداع» ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ﴾ آمده و ﴿وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی[15] آمده  که اتمام نعمت همان نعمت ولایت است و اکمال نعمت دین که بعد از فتح مکّه آمده، به برکت همین فتح مکّه بود. ﴿وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً؛ یعنی خدا راه راست را در اداره و ادامه مسائل دینی تکویناً هدایت میکند و تشریعاً هم دستورها یکی پس از دیگری وارد میشود: ﴿وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً که این  در فتح مکّه «نَصر» عزیز شده، «نَصر» عزتمندانه، ظفرمندانه و پیروزمندانه شده است. بعد میفرماید این کار برکات دیگری هم دارد، یک؛ عذابهای دیگری هم نسبت به کفّار دارد، دو؛ اینها را جمعبندی میکند که کلّ نظام، ستاد و سپاه الهی می‌باشند، این سه؛ این کارها هم نسبت به مؤمنان رحمت است، هم نسبت به کفار، نِقمت است، هم بیان اینکه در نظام تکوین آنچه در آسمان و زمین است مأموران الهی هستند که همه دست به هم دادند تا این فتح مکّه حاصل شد، وگرنه همان‌طوری که اباسفیان تعجّب میکرد و میگفت: «لَیْتَ شِعْرِی بِأَیّ شَیْءٍ غَلَبْتنِی»،[16] شما طبق علل و عوامل نظامی راهی برای پیروزی نداشتید، برای اینکه تمام امکانات نظامی در اختیار آنها بود و شما یا پیاده بودید یا با خرما سربازان خود را اداره میکردید یا با چوب و امثال آن اینها را تجهیز میکردید! آنها با کباب سربازان خود را تغذیه میکردند و با مَرکَب داشتن و با شمشیر سربازان خود را تجهیز میکردند، شما فکر نمیکردید! همان فرمایشی را که در جریان نجات دادنِ مردم از دست یهودیهای مدینه فرمود، این درباره فتح مکّه هم هست؛ در جریان کوچاندنِ یهودیهای مدینه فرمود: ﴿مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ؛[17] فرمود ما کاری کردیم که نه شما فکر میکردید و نه دشمنانتان! در مکّه هم همین‌طور شد! فرمود: ﴿مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا﴾؛ شما فکر نمیکردید که یهودیها مجبور بشوند مدینه را ترک کنند! ﴿وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ؛ آنها هم فکر میکردند که قلعهنشین هستند و قلعه هم که قابل فتح نیست، این درِ قلعه را میگفتند که چندین نفر باید باز و بسته میکردند و کسی هم نمیتوانست درِ قلعه را فتح کند! این فقط حضرت امیر میخواست و آنها هم که این را پیشبینی نمیکردند. فرمود ما کاری کردیم که در کوچاندنِ یهودیهای مقتدر مدینه که نه شما فکر میکردید و نه دشمنانتان! ﴿مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا﴾، یک؛ ﴿وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ، این دو؛ چنین چیزی هم در فتح مکّه بود؛ لذا فرمود که این کارها را برای چندین نعمت کردیم ﴿هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ؛ نظامیها، سپاهیان، ستاد و نیروی تجهیزی تو با آرامش آمدند، گرچه عدّهای منافقانه به سر میبردند؛ ولی اکثری مسلمانهای مدینه به هر حال تو را یاری کردند، با سکینت و طمأنینه الهی که در قلوب اینها القا شده است آمدند. قلب دشمنان را با رُعب لرزاند که﴿قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ،[18] قلب مسلمانها را با انزال سکینت و آرامش مطمئن کرد ﴿هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ.

اینکه شما را بدون وسیله پیروز میکند و مشرکان مکّه را با وسیله محکوم به شکست میکند، برای این است که ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ؛ آنچه در صحنه هستی هست، سپاهیان الهی می‌باشند و همه هم مقتدر هستند که نمونههایش در بحثهای قبل اشاره شد.

ناقصه بودن «کان» در ﴿وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً﴾ و معنای آن

﴿وَ کَانَ اللَّهُ﴾، این «کَانَ» را مستحضرید که اگر به یک نحوی بگویید «کان»، میگوید فعل است و اسم و خبر میخواهد؛ اما به یک حکیم بگویید، میگوید این حرف است، این فعل نیست. همان‌طوری که حرف مثل «إنّ» و «أنّ» ـ این حروف مشبهه فعل ـ یکی را نصب میدهند و دیگری را رفع میدهند، این «کَانَ» یکی را رفع میدهد و دیگری را نصب میدهد، این حرف است ﴿وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً﴾؛ آنها میگویند که فعل است و مُنسلخ از زمان، این‌طور نیست که فعل ماضی باشد و معنایش هم این باشد که خدا قبلاً علیم و حکیم بود و الآن این «کان» نمیفهماند! آنها میگویند این اصلاً حرف است و زمان ندارد! برخی از آن محققان صَرفی هم گفتند حالا این مُنسلخ از زمان است، وقتی مُنسلخ از زمان باشد که کار حرف را میکند و کار فعل را ندارد. این «کَون» ناقصی که در کتابهای عقلی هست، میگویند همین است، یعنی «کان ناقصه» حرف است نه اسم، مثل «إنّ» که نصب و رفع میدهد یا «أنّ» که نصب و رفع میدهد، آنها منتها نصب به اسم و رفع به خبر میدهند، اینها رفع به اسم و نصب به خبر میدهند.

اِخبار قرآن از فرجام کار مؤمنین و مؤمنات و منافقان و مشرکان

﴿وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً ٭ لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ﴾ که سکینت داشتند و تو را یاری کردند، مؤمنین و مؤمنات را در بهشتی که ﴿مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ جاری است جا بدهد، یک؛ اینها مخلَّد در او هستند، دو؛ ﴿وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ لغزشهای اینها را مَستور کند  و زمینه برای مغفرت سیئات آنها هم فراهم کند و این فوز عظیم است! اینها در فتح مکّه تو را یاری کردند، بعضی با مال و بعضی با جان، بعضی با فکر و مشورت، به هر وسیلهای بود باعث فتح مکّه شدند، هم زنها و هم مردها! هم زنها سعی کردند که سابق باشند، خانهدار باشند، بچهها را خوب حفظ کنند و مردها را تشویق کنند که به جبهه بروند و بعد هم خود مردها حضور پیدا کردند، این مجموعه از فوز عظیم برخوردار شد؛ اما منافقانی که در جریان جنگ اُحُد و امثال اُحُد کارشکنی میکردند، آنها را ذات اقدس الهی به عذاب الهی گرفتار کند! چه اینکه مشرکانی که بالاخره ایمان نیاوردند و قبلاً علیه اسلام توطئه کردند و رخت بربستند آنها را هم به عذاب قیامت تعذیب کند! ﴿وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ؛ اینها نسبت به خدا بدگمان بودند، ذات اقدس الهی را مخلوق و معزول از ساختار خلقت دانستند، او را عبادت نمیکردند و عبادتها را به این صَنَم و وَثَنها میسپردند؛ اینها «سَوء»[19] داشتند و «سُوء». تفاوتی جناب زمخشری بین سَوء و  سُوء گذاشته که بازگشت آن به همین است؛ گاهی آسیبی در درون است و گاهی آسیب از بیرون است؛ نظیر «ضَعفَ» و «ضُعف» که در سوره مبارکهٴ «عنکبوت» و «روم» و اینها هست «جَعَلَ مِن بَعدِ ضُعفٍ قُوَّةً» یا ﴿مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً،[20] چه  اینکه بین «کَره» و «کُره» فرق است؛ اگر از درون باشد «کُره» است و اگر فشار از بیرون باشد «کَره» است؛ اگر از درون باشد، مثل اینکه مادر رنج را از درون تحمل میکند ﴿حَمْلُهُ و فِصَالُهُ[21] «کُره» است با فشار درونی و اگر کسی را از بیرون وادار کنند میشود «کَره»، «اکراه» و «اجبار». یک تفاوت ادبی بین «سَوء» و «سُوء» ایشان ذکر میکند.[22]

پرسش: تکفیر سیئات همان غفران آنهاست یا ...؟

پاسخ: نه، «تکفیر» سیئات زمینه غفران است؛ آن به معنای «پوشاندن» است و بخشودن حساب دیگری دارد؛ تکفیر زمینه است که کمکم به «غفران» برسد، اساس مغفرت این است که کُلّ «ذَنب» بخشوده میشود، پس تکفیر غیر از مغفرت است.

پرسش: «کان» فقط برای ذات اقدس الهی هست یا ... .

پاسخ: نه، موجود مجرّد دیگری هم باشد چنین است.

پرسش: فرمود: ﴿وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ﴾،[23] آن‌جا هم همین‌طور  بود؟

پاسخ: آنکه نه، سابقاً هم بود و در کتابهای ادبی هم هست که استمرار داشت «و کانوا کذا، و کان کذا»؛ یعنی این استمرار داشت که دیگر آینده را شامل نمیشود، اما درباره ذات اقدس الهی که حال و گذشته و آینده یکسان است، این ماضی در برابر مضارع نیست! مضارعها میتوانند استمرار را برسانند؛ مثل ﴿وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ؛ یعنی از دیرزمان این‌چنین بوده است، این ماضی هست لکن ماضی مستمرّ؛ اما مضارع را شامل نمیشود؛ ولی درباره ذات اقدس الهی یا تعبیرشان این است که مُنسلخ از زمان است یا نه، اصلاً نظیر «إنّ» و «أنّ» حرف است.

بیان بعضی از برکات شامل حال مؤمنین و نقمات بر منافقین

﴿وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً، دربارهٴ مؤمنین چندین برکت ذکر فرمود؛ انزال سکینه است، زیادی ایمان است و وارد کردن در جنّاتی است که ﴿تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ است، تکفیر سیئات است، فوز عظیم است، این  چندین نعمت است نسبت به مؤمنین و مؤمنات. درباره مشرکین و منافقین هم چندین نِقمت است که فرمود: ﴿وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً، بعد برای تبیین این مسئله توحید را ذکر میکند که چیزی در عالَم نیست مگر اینکه سپاه و ستاد خداست؛ لذا از هر راهی که ذات اقدس الهی بخواهد به کسی احسان و یاری کند مقدور است، چه اینکه اگر بخواهد از هر راهی کسی را گرفتار کند مقدور است؛ چیزی در جهان نیست که مستقل باشد و با اراده خود کار کند و از تحت تدبیر ذات اقدس الهی بیرون باشد، چون انسان در هر جایی باشد با سپاه و ستاد الهی همراه است، همه آنها میتوانند معین او باشند، مادامی که او در صراط مستقیم است؛ هرکدام از آنها میتوانند دامن‌گیر او بشوند، اگر او کجراهه رفته باشد. هم ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾ برای گرفتن کفّار و منافقین و اینها ذکر شده است و هم ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾ برای تأیید  مؤمنانی است که انزال سکینه برای آنها هست؛ مؤمنین را بخواهد با انزال سکینه یاری کند ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، منافقین و مشرکین را هم بخواهد ﴿عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ﴾بگیرد ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾ است، ﴿وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً﴾.

«و الحمد لله رب العالمین»

 


[1]. صلح حُدَیبیه، پیمان صلحی بود که در سال ششم هجری بین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) و مشرکان مکه، در منطقه حدیبیه امضا شد و در سوره فتح به آن اشاره شده است. مسلمانان که برای به جا آوردن مناسک حج عمره رهسپار مکه شده بودند با ممانعت مشرکین قریش مواجه شدند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) تصمیم گرفت شخصی را به سوی قریش بفرستد تا مذاکره کند، پس از عزیمت فرستاده و شایعه خبر قتل وی، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) مسلمانان را به پیمانی معروف به بیعت رضوان فراخواند، پس از مذاکراتی بین طرفین سرانجام پیمان صلح حدیبیه بسته شد.

[2] . سوره قصص، آیه15.

[3]. شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏17، ص272.

[4]. تفسیر الصافی، ج‏5، ص38.

[5]. عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏1، ص202.

[6] . سوره ص، آیه7.

[7]. کشف الغمة فی معرفة الأئمة(ط ـ القدیمة)، ج‏2، ص254.

[8]. سوره انعام، آیه162.

[9]. سوره نصر، آیه1.

[10]. سوره صف، آیه13؛ ﴿وَ أُخْرَی تُحِبُّونَهَا نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ﴾.

[11]. سوره نصر، آیات2 و3.

[12]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏18، ص254؛ «و بالجملة هذا الإشکال نعم الشاهد علی أن لیس المراد بالذنب فی الآیة هو الذنب المعروف و هو مخالفة التکلیف المولوی و لا المراد بالمغفرة معناها المعروف و هو ترک العقاب علی المخالفة المذکورة فالذنب فی اللغة علی ما یستفاد من موارد استعمالاته هو العمل الذی له تبعة سیئة کیفما کان و المغفرة هی الستر علی الشی‏ء و أما المعنیان المذکوران المتبادران من لفظی الذنب و المغفرة إلى أذهاننا الیوم أعنی مخالفة الأمر المولوی المستتبع للعقاب و ترک العقاب علیها فإنما لزماهما بحسب عرف المتشرعین».

[13]. نهج البلاغة(للصبحی صالح), نامه16.

[14] . سوره ص، آیه5.

[15] . سوره مائده، آیه3.

[16]. الروض الانف الوکیل، ج7،  ص135؛ «قَالَ: فَتَابُوا بَعْدُ وَ حَسُنَ إسْلَامُهُمْ وَ رُوِینَا بإسناد متّصل عن عبد الله ابن أَبِی بَکْرٍ قَالَ: خَرَجَ النّبِیّ ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ ـ عَلَی أَبِی سُفْیَانَ، وَ هُوَ فِی الْمَسْجِدِ فَلَمّا نَظَرَ إلَیْهِ أَبُو سُفْیَانَ قَالَ فِی نَفْسِهِ لَیْتَ شِعْرِی بِأَیّ شَیْءٍ غَلَبْتنِی، فَأَقْبَلَ النّبِیّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ حَتّی ضَرَبَ بِیَدِهِ بَیْنَ کَتِفَیْهِ وَ قَالَ: بِاَللهِ غَلَبْتُک یَا أَبَا سُفْیَانَ فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ أَشْهَدُ أَنّک  رَسُولُ اللهِ».

[17] . سوره حشر، آیه2.

[18] . سوره حشر، آیه2.

[19]. لغت‌نامه دهخدا، سوء: [س َ] غمگین کردن، (ترجمان القرآن)، (تاج المصادر بیهقی): اندوهگین کردن.

[20] . سوره روم، آیه54.

[21] . سوره احقاف، آیه15.

[22]. الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج‏4، ص334؛ «فإن قلت: هل من فرق بین السوء و السوء؟ قلت: هما کالکرة و الکره و الضعف و الضعف، من ساء، إلا أنّ المفتوح غلب فی أن یضاف إلیه ما یراد ذمه من کل شی‏ء. و أما السوء بالضم فجار مجری الشر الذی هو نقیض الخیر. یقال: أراد به السوء و أراد به الخیر و لذلک أضیف الظن إلى المفتوح لکونه مذموما و کانت الدائرة محمودة فکان حقها أن لا تضاف إلیه إلا علی التأویل الذی ذکرنا و أما دائرة السوء بالضم، فلأن الذی أصابهم مکروه و شدة، فصح أن یقع علیه اسم السوء، کقوله عزّ و علا ﴿إِنْ أَرادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِکُمْ رَحْمَةً﴾».

[23] . سوره بقره، آیه34؛ سوره ص، آیه74.



تفسیر سوره فتح جلسه 01 (1395/03/01)

 

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً (۱) لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً (۲) وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً (۳) هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً (٤) لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ کَانَ ذلِکَ عِندَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِیماً (۵) وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً (۶)

مدنی بودن سوره فتح و آغاز آن با تاکید بر فتح جامع مسلمانان

سوره مبارکهٴ «فتح» که در مدینه نازل شد، آغازش یک منّت الهی است و آن فتح مُبین است؛ فتح ـ إنشاءالله ـ همان‌طوری که در بخشهای دیگر روشن خواهد شد، یک فتح مطلق است، یک فتح مُبین است و یک فتح محدود؛ آن فتح مطلق ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً﴾ میباشد که دیگر جامع همه این فتوح است. فتح گاهی در مبارزات سیاسی است، گاهی در مبارزات نظامی است و گاهی هم در مبارزات فرهنگی است؛ در همه بخشها اسلام پیروز است و فتح برای مسلمین است. در جریان مبارزات ـ چه در بَدر، چه در اُحُد، چه در خیبر و سایر جنگها ـ گرچه شهید دادند، ولی سرانجام پیروز شدند و مشرکان فرار کردند و به مکّه برگشتند؛ منتها در این کریمه با جمله اسمیه و «إنّ» تأکید که می‌فرماید: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً﴾، به جای اینکه بفرماید «لِنَغْفِرَ لَکَ»، با فعل غایب ذکر فرمود؛ منتها اسم ظاهر را فاعل قرار داد و فرمود: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ﴾، نظم این‌طور اقتضا میکرد که بفرماید: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً﴾ «لِنَغْفِرَ»؛ اما وقتی  «الله» که اسم اعظم است و با جامعیت ظهور کرد، همه این کمالاتی که در ﴿إِنَّا﴾ و ﴿فَتَحْنَا﴾ ـ این متکلم مع الغیر ـ حضور  دارند، آن‌جا ظهور خواهند داشت.

اعطای نعمتهای چهارگانه به پیامبر و برخورداری مسلمانان از آن

چهار فضیلت را بر این فتح مُبین مترتّب کردند: یکی غفران است ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ﴾؛ «ذَنب» گذشته و آینده و «ذَنب» سابق و لاحق همه را خدا ببخشد و نعمت خود را بر تو تمام بکند و تو را در راه مستقیم ثابت قدم نگه بدارد و تو را از نصر عزیزانه برخوردار کند. روشن است وقتی که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مشمول این «نِعَم» چهارگانه شد، امت او هم در پَرتو نعمت الهی از این «نِعَم» برخوردار هستند.

تبیین ناهماهنگی بین فتح مکه با بخشش گناهان پیامبر

 عمده نظم طبیعی بین این سبب و مسبّب است که فرمود ما فتح مُبین را برای شما روشن کردیم و تو را فاتح قرار دادیم، برای اینکه گناهان سابق و لاحق تو را «الله» ببخشد؛ در این هیچ تناسبی بین سبب و مسبّب، همچنین علت و معلول که با «لام» ذکر شده است وجود ندارد. فتح مُبین که در جریان «صلح حُدیبیه»[1] است و زمینهٴ فتح مطلق در مکّه است، این یک  نعمت است؛ نعمت باعث بخشش گناه نمیشود، آنچه بخشش گناه را به همراه دارد توبه و اِنابه و استغفار است. استغفار است که سبب بخشش گناه است، نه نعمتی که خدا به انسان میدهد! آن نعمتی که خدا به انسان میدهد، زمینه و مقدمه برای شکر است که وظیفه شکر را به همراه دارد؛ اما خدای سبحان یک نعمت مهمی را عطا کند که بخواهد گناه کسی را ببخشد!

ناتمامی وجوه بیان شده در ارتباط فتح و بخشش گناهان

مرحوم شیخ طوسی در تبیان[2] و بعد در کنارش هم مرحوم امین الاسلام در مجمع[3] و سایر مفسّران وجوهی را برای این  ارتباط بین سبب و مسبّب ذکر کردند ـ چهار وجه را ذکر کردند ـ بعد فرمودند: «هذه الوجوه کلها عندنا باطلة»، برای اینکه هیچ پیوندی بین سبب و مسبّب نیست. ما فتح مُبین کردیم تا گناهان سابق و لاحق تو را ببخشیم؛ قبل از نبوت و بعد از نبوت، قبل از فتح و بعد از فتح، گناهان «أبیک آدم و من دونه» و گناهان انبیا و اولیای متأخر ـ معاذالله ـ اینها را ببخشیم، بعد از ذکر این وجوه چهارگانه میفرمایند: «هذه الوجوه کلها عندنا باطلة»، برای اینکه اصلاً سالبه به انتفای موضوع است! وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) معصوم بود، نه قبل از نبوت گناه داشت و نه بعد از نبوت! انبیای قبلی هم معصوم بودند و گناهی نداشتند! وقتی گناهی نبود، چگونه ذات اقدس الهی این گناهان را ببخشد؟! اصلاً سالبه به انتفای موضوع است! اشکال این وجوه چهارگانه این است که اینها معصوم هستند و گناهی ندارند، نه قبل از نبوت و نه بعد از نبوت، نه قبل از فتح و نه بعد از فتح، نه انبیای گذشته و نه اولیای متأخر.

ضرورت روشن شدن رابطه بین فتح و بخشش گناهان پیامبر

 ولی آنچه اصل است این است که رابطهٴ بین فتح و مغفرت چیست؟ حالا بر فرض کسی گناه داشته باشد، فتح الهی یک نعمت است؛ حالا این نعمت را خدا میدهد تا گناه را ببخشد یعنی چه؟ یک وقت است میفرماید ما توفیق توبه به شما دادیم﴿یَتُوبَ عَلَیْکُمْ﴾،[4] مستحضرید که توبه انسان، مَحفوف به دو  توبه الهی است؛ یعنی اوّل «تاب الله علی زید»، یعنی «رجع لطفه الی زید» زید را بیدار میکند و او را به استغفار وادار میکند، بعد «ثم یتوب الزید الی الله» و «ثم یتوب الله علی زید و یقبل توبته». این ﴿تَابَ اللَّهُ﴾[5] که در قرآن هست، این توبه اوّل  است؛ یعنی فیض و لطف خدا شامل حال گروهی شد؛ اینها از غفلت به در آمدند و متذکر شدند، بعد توبه کردند، بعد توبه اینها را ذات اقدس الهی پذیرفت، به این جهت توبهٴ عبد، محفوف به دو توبه خداست. غالب کارها «جُلٍّ لولا الکُل» محفوف به دو فیض الهی است: اگر کسی بخواهد یک کار خیری انجام بدهد، اوّل جرقّهای در قلب او از طرف فیض الهی زده می‌شود، بعد این شخص برابر این توفیق الهی شروع به کار خیر میکند و در مرحله سوم هم ذات اقدس الهی کار خیر او را قبول میکند؛ تمام کارهای خیر انسان مسبوق به دو عنایت و لطف الهی است که توبه هم همین‌طور است؛ اما این‌جا خدای سبحان نعمتی به کسی داد که گناه او را ببخشد یعنی چه؟ پس هیچ پیوندی بین این سبب و مسبّب نیست، لابد ذَنبی هست که با فتح و پیروزی بخشوده میشود.

تبیین ارتباط فتح با بخشش گناهان با استفاده از جریان ذنبِ موسای کلیم

 این در جریان قصص انبیا کم نیست! وجود مبارک موسای کلیم بعد از اینکه مأموریت یافت برای هدایت فرعون و امثال فرعون، عرض کرد خدایا! من نزد اینها «مُذنب» هستم: ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛[6] من نزد اینها «مُذنب» هستم، برای اینکه آن جوانی را که ﴿فَوَکَزَهُ مُوسَی[7] به قتل رساندم نزد آنها «مُذنب» هستم. آن گروهی که به موسی پیشنهاد دادند: ﴿یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ[8] ـ «مؤتَمَر» یعنی محلّ مشورت، ﴿وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُم[9] «مؤامره» کنید؛ یعنی مشورت کنید و اینکه به کنگرهها به نشستها میگویند «مؤتَمَر»، از همین کریمه گرفته شده است که﴿وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُم، ﴿یَأْتَمِرُونَ بِکَ آن‌جا که مینشینند، تضارب آراء  هست و مشورتهای فکری هست را میگویند «مؤتَمَر»، این اسم مکان است؛ این دو تا آیه که «ائتمار» و «مؤتَمَر»ها را یاد میکند یعنی مشورتها ـ به موسای کلیم گفته شد که از مصر بیرون بروید برای اینکه اینها ﴿یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ، موسای کلیم هم در بازگشت که ذات اقدس الهی به او برای هدایت مردم مصر مخصوصاً فراعنه مصر مأموریت داد، عرض کرد: ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛ من نزد اینها «مُذنب» هستم! ذات اقدس الهی هم فرمود کاری میکنیم این گناهی که نزد اینها دارید برطرف بشود؛ فتح مُبینِ وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم همین‌طور بود! حضرت در جریان جنگ بَدر و احزاب افراد فراوانی به دستور آن حضرت کشته شدند که «قَلیب»[10] بَدر شاهدِ صادق این کار  است. وجود مبارک پیغمبر نزد مردمِ مکّه «مُذنب» بود، فرمود ما این فتح را بهره تو کردیم تا تو کریمانه منّت بگذاری، همه اینها را آزاد کنی و از همه اینها بگذری تا آن «ذَنب»ی که نزد اینها داشتی بخشوده بشود؛ تمام «ذَنب»های سابق و لاحق، آن «ذَنب»هایی که در مکّه نزد اینها داشتی بخشوده میشود، آن «ذَنب»هایی که در مدینه نزد اینها داشتی بخشوده میشود.

صلح حدیبیه زمینه فتح و وامدار پیامبر شدن مردم مکه

این «صلح حُدیبیه» زمینه است ـ که در سال ششم بود ـ تا در سال هشتم فاتحانه وارد مکه شوید که بعد میفرماید: «أَلْیوْمُ یوْمُ الْمَرْحَمَةِ»[11] است؛ روز انتقام نیست و خانه ابوسفیانها را بَسط  قرار میدهید و همه کسانی که علیه تو شمشیر کشیدند وامدار کَرَم تو می‌شوند و نزد تو شرمنده هستند، ما این فتح را ـ یعنی فتح در «صلح حُدَیبیه» را ـ بهره تو کردیم که زمینه بشود تا آنها تعهّد بسپارند که امسال شما به مدینه برگردید و سال بعد وارد بشوید؛ در آن سال تقریباً هزار و چهارصد نفر بودند، ولی سال بعد چند هزار نفر وارد مکّه شدند، فاتحانه هم وارد مکّه شدند، حضرت هم فرمود که امروز روز مرحمت است و از همه شما ما صَرف نظر کردیم و عفو کردیم. پس همه «ذنب»هایی که مشرکین نسبت به وجود مبارک حضرت داشتند که گاهی «ذَنب» به فاعل اسناد داده میشود و گاهی به مفعول اسناد داده میشود، همه اینها با فتح الهی بخشوده شد.

مُذنب بودن موسای کلیم نزد فراعنه و پیامبر نزد مردم مکه

 همان‌طوری که موسای کلیم گفت ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ و ذات  اقدس الهی کاری کرد که این «ذَنب» نزد مردم  بخشیده شد، وجود مبارک پیغمبر هم نزد مردم مکه «مُذنب» بود، چه در زمان حضورش در مکّه که به حسب خیال آنها اینها را به جان هم انداخت که گاهی پدر پسر را و گاهی پسر پدر را میکشت، در بیانات نورانی حضرت امیر در نهج‌البلاغه[12] هست که اینها  گاهی یک قبیله بودند، گاهی یک خانواده بودند که در برابر یکدیگر شمشیر میکشیدند ـ یکی مسلمان بود و یکی مشرک ـ تا اینکه ﴿مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا﴾؛ در جریان جنگ بدر و جنگ احزاب هم که همین‌طور بود! مقداری در جنگ اُحُد کشتند و شهید دادند؛ اما سرانجام آنها مجبور به فرار شدند. نزد مردم مکّه وجود مبارک پیغمبر «مُذنب» بود، مثل اینکه نزد مردم مصر، وجود مبارک موسای کلیم «مُذنب» بود که فرمود: ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، وگرنه موسای کلیم در همه این حالات معصوم بود، چه اینکه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم معصوم بود.

پرسش: ... از نظر زمانی، بعد از فتح مکّه دیگر اثر نمی‌کند.

پاسخ: ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾؛ یعنی سابق و لاحق، ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ نه یعنی آینده!﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ از فتح، ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ از آن «ذَنب» ﴿وَ مَا تَأَخَّرَ﴾؛ یعنی سابق و لاحق، نه ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ یعنی «ما یتأخر»! این «ما یتأخر» فعل مضارع است، پس «ما یتأخر» نیست، بلکه ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ «عن  السابق»، هر دو سابق هستند؛ منتها یکی جلو است و یکی دنبال ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ﴾.

پرسش: فاعل «یَغْفِرُ» بنا بر توضیحی که دادید، «لِیَغْفِرَ لَکَ الذین...»، «الذین أشرکوا» باشد.

پاسخ: نه، ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ﴾ آن ﴿مَا تَقَدَّمَ﴾ را؛ یعنی آن «ذَنب»ی که در مکّه داشتید بخشوده شد، آن «ذَنب»ی که در مدینه داشتید بخشوده شد، اینکه «اللَّهُمَ‏ اغْفِرْ لِیَ‏ الذُّنُوبَ‏ الَّتِی‏»،[13] «ذَنب» را  باید ببخشد!

پرسش: «طائل»[14] خداست!

پاسخ: «طائل» خداست که «ذَنب» را میبخشد.

پرسش: شما توضیح را براساس این بیان کردید که آنها گناهانشان را بخشیدند.

پاسخ: بله، خدای سبحان فتحی را نصیب تو کرد، چون ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ! آنها اگر بخواهند از وجود مبارک حضرت صَرفنظر بکنند، با فیض الهی و فتح الهی و عنایت الهی و کار الهی است! اگر خدا فتح را نصیب حضرت نکرده بود، آنها هم چنان شمشیر به دوش بودند؛ ما این کار را کردیم که آن «ذَنب» را ـ این «ذَنب» که به مفعول اسناد داده میشود و به زعمِ آنها تو «مُذنب» بودی ـ ما این «ذَنب» را ببخشیم، خدا ببخشد! چون تمام این کارها را ذات اقدس الهی انجام میدهد، مقَلِّب قلوب اوست و مُسرِّف در نفوس اوست.

     ناتمامی توجیهات بیان شدهٴ مفسران گذشته در ارتباط فتح با بخشش

چندین وجه را سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) ذکر میکند و همه اینها را رد میکند،[15] جامع اینها میتواند آن وجوه چهارگانهای باشد که مرحوم شیخ طوسی در تبیان ذکر کرده، بعد هم امین  الاسلام ذکر کرده، بخشی از این وجوه را جناب فخر رازی ذکر کرده میفرماید باید تناسبی باشد بین منّت الهی و فتح الهی با بخشودن گناه؛[16] اولاً خود حضرت سالبه به انتفاء موضوع است  چون «ذَنبی» ندارد و ثانیاً اگر «ذَنبی» باشد «ذَنب» باید با توبه و مغفرت بخشوده بشود نه با نعمت! نعمتی را خدا بدهد که گناه را ببخشد؟ اینکه هیچ تناسبی ندارد! لذا این وجوه چهارگانه را که ـ معاذالله ـ گفتند مثلاً «ذَنب» حضرت بود، قبل از نبوت یا بعد از نبوت، «ذَنب» صغیر، «ذَنب» کبیر یا ترک اُولی و مانند آن، همه اینها رخت برمیبندد؛ اولاً «ذَنب» نیست،  ثانیاً بر فرض محال که «ذَنب» باشد، «ذَنب» با توبه بخشیده میشود، نه با نعمت! فرمود ما نعمتی به تو دادیم تا گناهایت بخشوده بشود، این صدر و ذیل که با هم هماهنگ نیست! اما وقتی جریان ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ[17] که انبیای قبلی هم داشتند، وجود مبارک موسای  کلیم فاتحانه وارد شد، با برهان وارد شد، با معجزه وارد شد که توانست مردم مصر را هدایت کند و راهنمایی کند که «ذَنب» ایشان بخشوده بشود، اینکه عرض کرد: ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، خداوند فرمود من کاری میکنم که نزد مردم طیب و طاهر باشی و همین کار را هم کرده است. بنابراین ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ﴾.

مستلزم رفع تکلیف بودن معنای بعضی از مفسّران از ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾

 برخیها طرزی معنا کردند که اصلاً مستلزم رفع تکلیف است! خیال کردند ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ یعنی «ما یتأخر»! خیال کردند ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ یعنی آنچه بعد میآید! اگر ـ معاذالله ـ گناه آینده بخشیده بشود، یعنی اباحهگری! اگر بگویند که فلان شخص گناهان آینده او بخشوده میشود، یعنی چه؟ یعنی ـ معاذالله ـ اباحهگری است و مکلّف نیست، هر کاری میتواند بکند! چنین چیزی اصلاً فرض ندارد! اولاً این ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ فعل ماضی است و مضارع نیست، یعنی ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ از آن سابق، نه «ما یتأخر» که بعداً میآید و در  بحثهای بعدی هم اگر گفته میشود گذشته و آینده، یعنی توفیقی بده که ما در آینده گناهی نکنیم، وگرنه گناه آینده اگر بخشوده بشود و از هم اکنون بگویند گناهی که میکنی بخشودیم، این یعنی اباحهگری، یعنی مکلّف نیستی! در حالی که قرآن کریم حضرت را مکلّف میداند، بعد هم میفرماید: ﴿لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ﴾[18] و در مسئله رسالت هم اگر جریان ولایت  حضرت امیر را نگویی اصل رسالت را نگفتی! در بخشهای دیگر هم فرمود اگر چیزی از قرآن را کم کنی، زیاد کنی، جابهجا کنی و ـ معاذالله ـ تحریف کنی به نام «تقوّل»[19] ﴿لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ،[20] پس جای اباحهگری نیست که ـ معاذالله ـ گناهان  حضرت در آینده بخشوده بشود؛ این با رفع تکلیف سازگار است، نه با تکلیف! پس آن وجوه کلاً مطرود است و هیچ‌کدام از آنها قابل پذیرش نیست، «ذَنبی» است که با صدر و ساقه خود آیه باید بسازد و آن «ذَنب» سیاسی مردمی است که این با فتح و پیروزی و بزرگواری آن حضرت بخشوده میشود.

وعده خدای سبحان به اتمام نعمت بر پیامبر در غدیر و تثبیت صراط او

﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ﴾، چون هنوز به مرحله غدیر و به مرحله ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی[21] نرسیده است؛ فرمود ما هنوز غدیر در  پیش داریم، ولایت در پیش داریم، امامت در پیش داریم، خلافت تو را در پیش داریم، آن روزها این نعمت را تمام میکنیم.﴿وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً که این تثبیت است؛ این راه راستی  که تو داری، ما تو را بر این راه راست هدایت میکنیم، این مثل یک هدایت تکوینی و تأییدی است که گرایشی دارید، بعد میگوییم: ﴿إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ،[22] بعد در دعاها و زیارتها میگوییم که «أَنْتُمُ‏ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ‏».[23] قبلاً هم بیان شد که دین،  صراط است و عقل مثل نقل، سِراج است. هرگز عقل در برابر شرع نیست، عقل کاشف شریعت است نه قانونگذار؛ زیرا این قوانین الهی بود، این عقل ـ چه عقل حکیم باشد، چه عقل اصولی باشد و چه عقل فقیه باشد ـ قبل از اینکه این حکیم و اصولی و فقیه به دنیا بیایند این قوانین بود و بعد از مرگ اینها هم این قوانین هست، قانون الهی را عقل کشف میکند نه مهندسی بکند؛ لذا به هیچ وجه عقل در قبال شرع نیست که بگویید این شرعاً این‌طور است، عقلاً هم این‌طور است و هر دو با هم میگویند، چون صراط با سراج هماهنگ نیست؛ چراغ را با چراغ میسنجند، نه چراغ را با صراط! فرمود شما در صراط مستقیم هستید: ﴿یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ٭ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ[24] و در زیارتها هم که میگوییم: «أَنْتُمُ‏ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ‏»، برای این است که از همین آیات گرفته شده است.

پرسش: عقل عمل چطور؟

پاسخ: عقل عمل فعل است، فعل که حکم نیست! عقل عملی که«مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»[25] فعل است و فعل  هم برابر قانون است. عقل نظر، حکم الهی را میفهمد و عقل عمل اگر در جبهه جهاد پیروز شد، برابر آنچه را که فهمید عمل میکند.

نادر بودن نصرِ الهی در فتح، علّت متّصف شدن آن به عزّت

﴿وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً، مشکلی که هست این است که «نَصر» به عزّت متّصف نمیشود، آن عزّت است که باعث «نَصر» است. قبلاً هم مسئله عزّت را ملاحظه فرمودید، عزّت یعنی نفوذناپذیری. وقتی گفتند این زمین عزیز است: «أرضٌ عَزَاز»؛ یعنی با کلنگ و امثال اینها به این آسانی نمیشود در این زمین نفوذ کرد. «أرضٌ عَزَاز»، یعنی این زمین سفت است و کلنگ پذیر نیست، باید با تلاش و کوشش این را جابهجا کرد. انسان نفوذناپذیر را میگویند «عَزیز»، چون نفوذناپذیر است در دیگران نفوذ میکند و میشود غالب، وگرنه عزّت به معنای غلبه نیست! عزّت به معنای نفوذناپذیری است و لازمهٴ نفوذناپذیری هم پیروزی است؛ خدا عزیز است، انبیا عزیز هستند و دین عزیز است یعنی نفوذناپذیر هستند. عزّت باعث نصرت است، نه اینکه «نَصر» متّصف به عزّت بشود، چون دین عزیز است و پیغمبر عزیز است منصور هستند، نه اینکه «نَصر» عزیز باشد؛ منتها گفتند عزّت به معنای «نُدرة الوجود» هم هست. «عزیز الوجود» یعنی «نادر الوجود» و کمیاب، آن گوهرهای کمیاب را میگویند «عزیز الوجود» و «نادر الوجود» هستند. این نصرتهای کمیاب و کمنظیر را میگویند «نصرت عزیز».

اشاره پیامبر به نصرتِ الهی در پاسخ ابوسفیان از علّت پیروزی

 چون در خود جریان فتح مکّه که بعدها اتفاق افتاد ـ این بخش برای صلح حدیبیه است ـ که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فاتحانه وارد مکه شد، اباسفیان ملعون قدم میزد متحیّرانه میگفت: «لَیْتَ شِعْرِی بِأَیّ شَیْءٍ غَلَبْتنِی»[26] این جمله  را تکرار میکرد، چگونه شد که اینها پیروز شدند؟! جمعیت ما بیشتر بود، سربازان ما سواره بودند و آنها پیاده، ما به سربازان خود کباب دادیم و اینها خرما دادند، ما به سربازمان خود شمشیر دادیم و آنها چوب دادند، چگونه شد که آنها پیروز شدند و ما شکست خوردیم؟! وجود مبارک حضرت از پشت سر رسید و دست بر دو کتف اباسفیان گذاشت فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُک یَا أَبَا سُفْیَانَ»! این ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ که در این‌جا به صورت ترجیع‌بندی مرتّب چند جا الآن ذکر شده، آیه چهار: ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، آیه هفت: ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ همین است. کلّ نظام سپاهیان و مأموران الهی هستند،  تنها آن عنکبوت نیست که تارش در غار کمک کرده و حضرت را نیافتند، آنچه در جهان امکان هست سپاه و ستاد خداست! گاهی به زمین میگوید بگیر: ﴿فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الأرْضَ،[27] گاهی به دریا میگوید بگیر: ﴿فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ،[28] گاهی به باد میگوید بگیر: ﴿سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ[29] به  هر چه دستور داد گرفتند! تنها «شَقُّ القَمَر» که نبود! «شَقُّ الحَجَر» بود، «شَقُّ الأرض» بود، «شَقُّ الماء» بود، «شَقُّ الشَّجَر» بود، این ﴿لِلّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ﴾[30] هست! ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ! اینها سپاه و ستاد الهی هستند که گاهی میگیرند؛ این به صورت ترجیع‌بند در این بخشها ذکر میشود. حضرت از پشت رسید دست بر روی دوش اباسفیان گذاشت و فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُک یَا أَبَا سُفْیَانَ»!

قابل تصور نبودن پیروزیهای پیامبر دال بر عزیزالوجود بودن نصرتِ الهی

این «نَصر»، یک نصرت «عزیزُ الوجود» و گوهر کمیابی است که پیشبینی نمیشد. در سوره مبارکهٴ «حَشر» که بعد میآید، فرمود ما کاری کردیم که نه دوست خیال میکرد نه دشمن! خودشان در مدینه کوخنشین هستند! اینها فقرایی بودند که زیر بار وامهای ربوی یهودیها بودند! کاخ اگر بود، متعلّق به همان یهودیهای خیبر و امثال خیبر بود، این کاخ است که آن درِ محکم را دارد که هفتاد نفر باید دَر را ببندند! اینکه حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ خَیْبَرَ بِقُوَّةٍ جَسَدَانِیَّةٍ وَ لَا بِحَرَکَةٍ غَذَائِیَّةٍ لَکِنِّی أُیِّدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَکِیَّةٍ وَ نَفْسٍ بِنُورِ رَبِّهَا مُضِیَّة»،[31] آن قلعه برای کاخنشین  است، وگرنه کوخنشین که قلعه ندارد! در اوّل سوره مبارکهٴ «حشر» فرمود شما یادتان است، نه دوستان خیال میکردند و نه دشمنها! دوستان میگفتند که وضع ما این است ما چگونه پیروز میشویم؟! دشمنان هم که خودشان مقتدرانه زندگی میکردند، ﴿مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ؛[32] دشمنان میگفتند ما در حِصن و قلعه هستیم و آنها  دسترسی به ما ندارند! شما هم میگفتید ما پابرهنهایم! ما کاری کردیم که نه دوست خیال میکرد و نه دشمن، انقلاب اسلامی هم همین‌طور بود! نه دشمن خیال میکرد ـ یعنی استکبار و صهیونیست ـ و نه خیلی از دوستان. فرمود: ﴿مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ، آغاز آیه هم این است: ﴿هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ﴾؛ اولین بار ما این کارها را کردیم! ما کاری کردیم که به ذهن هیچ‌ کس نیامده! الآن هم همان کار را میتواند بکند، این‌طور نیست که فرق بکند! الآن هم همین‌طور می‌کند، ما نباید عوض بشویم! ما اگر برابر همان آیه سوره «حشر»، همین آیات را عمل بکنیم، فیض الهی همیشه هست، این‌طور نیست که حالا ـ معاذالله ـ آن وقت [سنت الهی] عوض شده باشد! فرمود ما کاری کردیم که هیچ‌کس فکر نمیکرد، الآن هم همین است! بنابراین این چند صفتی که ذکر شد: یکی مغفرت، یکی تتمیم نعمت، یکی هدایت و یکی هم نصرت عظیم، اینها همه متفرّع بر آن فتح مُبین است؛ گاهی فتح بالاتر از شهادت است ـ که در جلسات گذشته به عرض ِشما رسید[33] ـ شهادت یک مقام سنگین وزینی است؛ اما «لَضَرْبَةُ عَلِیِّ لِعَمْرٍو یَوْمَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ عِبَادَةَ الثَّقَلَیْن‏»[34] درباره شهادت و اینها نیست، این است که  دین را حفظ میکند!

آرامش‎‎بخشی قلوب مؤمنین توسط خدای سبحان زمینهساز پیروزی مسلمانان

البته مؤمنین هم آرامشی داشتند، اینکه فرمود: ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، نه یعنی «سماوات و أرض» سپاه و ستاد  خدا هستند؛ اما دلهای افراد جزء سپاه و ستاد خدا نیستند، نه! آن در بیانات نورانی حضرت امیر هست (سلام الله علیه) که فرمود آنچه شما میشنوید و میگویید با او، چشم، گوش  و قلب شما «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ‏ جُنُودُه‏ ... وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه‏»؛[35] فرمود دست و پای شما ستاد الهی هستند! اگر ـ  خدای ناکرده ـ کسی بیراهه برود، ممکن است خدا با زبان خودش او را بگیرد؛ حرفی میزند که رسوا میشود، امضایی میکند که رسوا میشود، جایی میرود که نباید برود و رسوا میشود یا کاری میکند که نباید بکند و رسوا میشود، این‌جا هم فرمود: ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، چه اینکه بخواهد انسان را یاری بکند با زبان او او را یاری میکند؛ با دست او کاری میکند که هم خودش آبرومند میشود و هم جامعه، اقدامی میکند که هم خودش آبرومند میشود و هم جامعه، چیزی مینویسد که هم خودش آبرومند میشود و هم جامعه؛ با دست او این کار را میکند! اگر اعضا و جوارح ما جنود او هستند، سپاه و نظامی او هستند، با دست ما این کار را انجام میدهد.

فرمود: ﴿هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ﴾، همان‌طوری که ﴿وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ﴾[36] نسبت به دشمنان، ﴿أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ﴾؛ مؤمنین آرام میشوند. در این بمبارانهای مناطق مسکونی بعضی خیلی احساس آرامش میکردند، بعضی هم فرار میکردند! بعضی ترس و بعضی هم امن، این ﴿أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ﴾ این است، چون ذات اقدس الهی در قلبها اثر میگذارد یا «بالرُّعب» که ﴿وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ﴾، یا «بالسّکینة و طمأنینه» که ﴿أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ﴾.

انزال آرامش بر قلوب مؤمنین سبب افزوده شدن ایمان آنها

این انزال سکینه به این علت است که ﴿لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ﴾، چون ایمان درجاتی دارد؛ این آیات سوره مبارکهٴ «انفال» و «آل عمران» این دو تا آیه تفاوتشان گذشت که در یک جا «لام» دارد و در یک جا «لام» ندارد؛ در یک جا دارد:﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ،[37] این برای کسی است که ایمان برای او یک صفت باشد، در جای دیگر دارد ﴿هُمْ دَرَجَاتٌ،[38] این برای  کسی است که این ایمان برای او به منزله فصل مقوّم باشد که این شخص خودش صاحب درجه است، نه اینکه وصفی باشد عارض بر او و زائد بر او. این‌جا فرمود: ﴿لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ﴾، اما برهان مسئله این است که چون ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾ است؛ لذا قلب شما و آنچه در قلب شما میگذرد هم جزء سپاه و ستاد الهی است ﴿وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً﴾، به کل شیء عالِم است، یک؛ کار او هم براساس حکمت است، دو. آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که هیچ ممکن نیست خدا کار غیر حکیمانه بکند، شامل اینجا هم میشود؛ فرمود خدای سبحان کسی است که هیچ مشیئتی و هیچ ارادهای نمیتواند حکمت او را تغییر بدهد: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل‏»،[39] این از بیانات نورانی حضرت در صحیفه است؛ یعنی هر کسی توسّلی بجوید و کاری بکند که خدا برخلاف حکمت کاری را انجام بدهد نمیکند، چون حکمت فعلی است که «بالضرورة» از خدا صادر میشود، پس او علیم است که هر چیزی را میداند و حکیمانه هم کار میکند؛ این کارها نسبت به شما آن است و نسبت به همراهان شما هم ﴿لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾؛ لذا کسانی که وارد بهشت شدند میفهمند که همیشه مهمان او بودند! یعنی کاری از خودشان نداشتند، کاملاً برای آنها مشخص میشود که یک نفر دستشان را گرفته آورده بالا ﴿اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ﴾![40]

«و الحمد لله رب العالمین»

 


[1]. صلح حُدَیبیه، پیمان صلحی بود که در سال ششم هجری بین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) و مشرکان مکه، در منطقه حدیبیه امضا شد و در سوره فتح به آن اشاره شده است. مسلمانان که برای به جا آوردن مناسک حج رهسپار مکه شده بودند با ممانعت مشرکین قریش مواجه شدند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) تصمیم گرفت شخصی را به سوی قریش بفرستد تا مذاکره کند، پس از عزیمت فرستاده و شایعه خبر قتل وی، پیامبر(صل الله علیه و آله و سلّم) مسلمانان را به پیمانی معروف به بیعت رضوان فراخواند، پس از مذاکراتی بین طرفین سرانجام پیمان صلح حدیبیه بسته شد.

[2]. التبیان فی تفسیر القرآن، ج‏9، ص314؛ «و هذه الوجوه کلها لا تجوز عندنا».

[3]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏9، ص168؛ «قد قیل فیه أقوال کلها غیر موافق لما یذهب إلیه أصحابنا».

[4]. سوره نساء, آیات26 و 27.

[5]. سوره توبه, آیه117.

[6] . سوره شعراء، آیه14.

[7] . سوره قصص، آیه15.

[8] . سوره قصص، آیه20.

[9] . سوره طلاق، آیه6.

[10]. لغت‌نامه دهخدا، قلیب: [ق َ] چاه یا چاه سرگرد ناگرفته یا چاه کهنه؛ مذکر و مؤنث آورده می‌شود.

[11]. شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏17، ص272.

[12]. نهج البلاغة(للصبحی صالح), خطبه56؛ «وَ لَقَدْ کُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا یَزِیدُنَا ذَلِکَ إِلَّا إِیمَاناً وَ تَسْلِیماً وَ مُضِیّاً عَلَی‏ اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلَی مَضَضِ الْأَلَمِ وَ جِدّاً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ وَ لَقَدْ کَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا یَتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَیْنِ یَتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَیُّهُمَا یَسْقِی صَاحِبَهُ کَأْسَ الْمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا فَلَمَّا رَأَی اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْکَبْتَ وَ أَنْزَلَ عَلَیْنَا النَّصْرَ حَتَّی اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِیاً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطَانَهُ وَ لَعَمْرِی لَوْ کُنَّا نَأْتِی مَا أَتَیْتُمْ مَا قَامَ لِلدِّینِ عَمُودٌ وَ لَا اخْضَرَّ لِلْإِیمَانِ عُودٌ وَ ایْمُ اللَّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَما».

[13] . مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص844.

[14]. لغت‌نامه دهخدا، طائل: [ءِ] فزونی، مزیّت، فضل، توانائی، قدرت، دستگاه، توانگری، غنا، فراخی، سعة.

[15]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏18، ص255.

[16]. مفاتیح الغیب، ج‏28، ص65 و 66.

[17]. سوره شعراء, آیه14.

[18] . سوره زمر، آیه65.

[19] . سوره حاقّه، آیه44؛ ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ﴾.

[20] . سوره حاقّه، آیه45.

[21] . سوره مائده، آیه3.

[22] . سوره زخرف، آیه43.

[23]. من لایحضره الفقیه، ج2، ص613.

[24] . سوره یس، آیات1 ـ 4.

[25] . الکافی(ط ـ الاسلامیه)، ج1، ص11.

[26]. السیرة الحلبیة، ج3 ص55؛ الروض الانف الوکیل، ج7،  ص135؛ «قَالَ: فَتَابُوا بَعْدُ وَ حَسُنَ إسْلَامُهُمْ وَ رُوِینَا بإسناد متّصل عن عبد الله ابن أَبِی بَکْرٍ قَالَ: خَرَجَ النّبِیّ ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ ـ عَلَی أَبِی سُفْیَانَ، وَ هُوَ فِی الْمَسْجِدِ فَلَمّا نَظَرَ إلَیْهِ أَبُو سُفْیَانَ قَالَ فِی نَفْسِهِ لَیْتَ شِعْرِی بِأَیّ شَیْءٍ غَلَبْتنِی، فَأَقْبَلَ النّبِیّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ حَتّی ضَرَبَ بِیَدِهِ بَیْنَ کَتِفَیْهِ وَ قَالَ: بِاَللهِ غَلَبْتُک یَا أَبَا سُفْیَانَ فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ أَشْهَدُ أَنّک رَسُولُ اللهِ».

[27] . سوره قصص، آیه81.

[28] . سوره طه، آیه78.

[29] . سوره حاقّه، آیه7.

[30] . سوره بقره، آیه284.

[31]. الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص542.

[32] . سوره حشر، آیه2.

[33]. سوره محمد(ص)، جلسه3.

[34]. عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج‏4، ص86.

[35]. نهج البلاغة (للصبحی صالح)، خطبه199.

[36]. سوره احزاب, آیه26؛ سوره حشر، آیه2.

[37]. سوره انفال، آیه4.

[38]. سوره آل عمران، آیه163.

[39]. صحیفه سجادیه، دعای13.

[40]. سوره فاطر، آیه34.


 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الأنبیاء و المرسلین سیّما خاتمهم و أفضلهم محمّد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و أهل بیته الأَطیبین الأَنجبین سیّما بقیّة الله فی العالمین بِهم نَتولّیٰ و مِن أعدائِهم نَتبرّءُ اِلی الله».

مقدم شما بزرگواران روحانیت معظّم و عزیزان دانشگاهی برادران و خواهران ایمانی و پژوهشگران علوم الهی، دینی و اسلامی همه را گرامی می‌داریم. از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم آنچه خیر و صلاح و فلاح دنیا و آخرت همه شماست همراه با سایر علاقه مندان به قرآن و عترت مرحمت بفرماید.

این تکبیراتی که بعد از دَه نماز در غیر مکه و بعد از پانزده نماز در مکه، یعنی در منا برقرار هست، برای آن است که یکی از آداب دین این است که آن امر مهمی را که بر ما لازم کردند، یک دستورات استقبالی دارد، یک دستورات بدرقه‌ای؛ مثلاً ماه مبارک رمضان که یک دستور رسمی است، ما را به مهمانی دعوت کردند، چنانکه زائران «بیت الله» را در آن سرزمین به ضیافت فرا خواندند، دیگران را در ماه مبارک رمضان در این زمان به ضیافت خواسته‌اند. گرچه اختصاصی به آن زمان و این زمین ندارد، همیشه انسان می‌تواند مهمان الهی باشد؛ لکن این دو تا برنامه رسمی روزه گرفتن و همچنین مراسم حج به جا آوردن، اینها یک سلسله استقبال‌هایی دارند و یک سلسله بدرقه‌ای. قبل از ماه مبارک رمضان گفتند مستحب است انسان به استقبال ماه مبارک رمضان در پایان ماه شعبان، روزه بگیرد. بعد از ماه مبارک رمضان به استثنای روز عید که روزه حرام است، شش روز در شوال مستحب است انسان ماه مبارک رمضان را بدرقه کند، تا این عبادت فراموشمان نشود.

جریان عید قربان هم همین طور است، هم آن استقبال‌هایی که در روز عرفه است به عنوان بهترین نیایش و هم این دوازده تکبیری که بعد از دوازده نماز هست، این بدرقه عید قربان است؛ یعنی از ظهر روز دهم تا ظهر روز دوازدهم که دو شبانه‌روز است و هر شبانه‌روزی پنج نماز دارد، جزء تعقیبات مستحبه این دَه نماز همین تکبیر است که «عَلَی مَا هَدَانَا»،[1] کسانی هم که در منا به سر می‌برند، مستحب است بعد  از پانزده نماز؛ یعنی روز یازده تا روز سیزده این تکبیرات را بگویند. سرّش آن است که دین تنها یک تکلیف نیست؛ بلکه یک تعلیم هست، یک تزکیه هست، یک تذکره. این سه کار را دین به ما آموخت. چیزهایی که نمی‌دانیم به عنوان ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ﴾[2] هست. چیزهایی  که احیاناً می‌دانیم؛ ولی راه عمل را نمی‌دانیم، تزکیه است که ما را تطهیر می‌کند. آن اصل سوم تذکره است یعنی شما از خاک برنخاستید، شما یک شناسنامه دارید، از جای دیگر آمدید، وطن اصلی‌تان آنجاست، این حرف‌هایی که ما می‌زنیم شما در وطنتان یاد گرفتید. این حرف از مرحوم شیخ بهایی نیست، گرچه او آدم بزرگی است:

این وطن مصر و عراق و شام نیست ٭٭٭ این وطن شهریست کان را نام نیست[3]

اوّل شیخ اشراق این حرف را زده که وطن اصلی ما جایی است که از آنجا آمدیم. ما از ﴿أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی[4] آمدیم. در یک موطن  خدای سبحان همه ما را زنده کرد احیا کرد ایجاد کرد با ما گفتگو کرد، خودش را به ما نشان داد خود ما را به ما نشان داد، ما را شاهد بر خودمان قرار داد: ﴿أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ﴾؛ مثل اینکه کسی در برابر آینه بایستد، سر آینه را خم بکند، به خود آینه بگوید چه کسی را می‌بینی؟ آینه بگوید تو را می‌بینم. ما یک چنین صحنه‌ای را پشت سر گذاشتیم؛ منتها ما آینه‌ای نداریم که سرش را خم بکند ببیند چه کسی را می‌بیند. در آن نشئه که ﴿أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ﴾ هست، ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ﴾،[5] خودش را  نشان داد، ما هم که آینه بودیم در برابر او قرار گرفتیم، آینه حرفی برای گفتن ندارد، مگر اینکه سر خم بکند خودش را ببیند، ببیند که در درون خود، چه کسی را دارد نشان می‌دهد؛ این کار از آینه ساخته نیست. اما خدا این کار را در نشئه «الست» کرده است، سر ما را خم کرده به ما نشان داده، چه کسی را می‌بینی؟ گفتیم تو را؛ ما یک چنین عالمی داریم. این می‌شود وطن ما، بعد از اینکه چند قرن از این حرف گذشت، تازه مرحوم شیخ بهایی به این حرف آمد که «این وطن شهریست کان را نام نیست».

چون ما از آنجا آمدیم، بخش سوم دین تذکره است؛ یعنی یادآوری است که شما چنین عالمی را گذراندید. کمی اگر به خود بیایید یادتان می‌آید. برای اینکه حرفی آنجا نزدیم که شما بتوانید فراموش کنید. ما در جان شما حک کردیم این حرف را، هیچ فراموش نمی‌شود. هیچ ممکن نیست از درون درون کسی، نام خدا گرفته بشود. فرمود: ما این حرف را زدیم، بعضی از شما یک میلیون سال، بعضی دو میلیون سال، بعضی یک میلیارد سال کم‌کم به دنیا می‌آیید. بعضی در محیط کفر، بعضی در محیط ایمان به سر می‌برید. هیچ کس نتواند در قیامت بگوید خدایا تو که بر ما حجت اقامه نکردی، ما هم که در محیط کفر به سر بردیم. ما این کار را کردیم که مبادا کسی بهانه بیاورد که بگوید:﴿إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلینَ﴾[6] در درون درون ما نام خدا هست، این  فراموش شدنی نیست.

این بیان نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) در همان خطبه اوّل نهج البلاغه این است که انبیا حرف تازه نمی‌زنند، انبیا معدن‌شناس هستند  که تلاش و کوشش آنها معدن‌کاوی است که درون ما را به ما نشان می‌دهند که شما این هستید. «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[7] همین  است. «اثاره کردن»؛ یعنی شکوفا کردن. گاو را که بقر می‌گویند چون می‌شکافد ثور می‌گویند؛ چون ثوره می‌کند، شیار می‌کند. کار رسمی انبیا شیار کردن است. حالا ممکن است بعضی از امور را بعد از شیار یادمان بدهند که آنها اصلی نیست، قانون اساسی نیست. این «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» این است. این در درون همه ما هست و اینکه درون  ما را به ما یادآوری می‌کنند، می‌شود تذکره. علوم دینی در این سه بخش تلاش و کوشش می‌کند؛ هم آنچه را که ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ است فرا می‌گیرد، هم ﴿یُزَکِّیهِمْ﴾ فرا می‌گیرد تا نه بیراهه برود نه راه کسی را ببندد، هم ﴿ذِکْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ﴾، ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ﴾، «تذکرة للمؤمنین» یادش بیاید که از کجاست و اینکه ذات مقدس سالار شهیدان حسین بن علی در روز عرفه آن خطبه را در مکه ایراد کردند که فرمود شما یک وطن دارید هر کسی به وطنش علاقهمند است با من بیاید که «مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَه»؛ توطین کند خود را به وطنش برساند «فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا».[8]

تمام تلاش و کوشش انبیا(علیهم السلام) این است که این سه اصل را؛ یعنی تعلیم کتاب و حکمت، تطهیر نفس و تذکره نفس را به ما بیاموزند. این تذکره کمک می‌کند که من از جای دیگر آمدم این حرف‌ها را قبول کردم باور کردم امضا کردم الآن باید پای تعهدم بایستم. آن صحنه برای من کاملاً روشن شد، من نگران چه هستم؟ اینکه ذات اقدس الهی فرمود یک عده چون خدا را فراموش کردند خودشان را گم کردند: ﴿لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾؛[9] این به یاد همه چیز هست مگر به یاد خودش. بعد از  این بیان آیه قرآنی، وجود مبارک امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) می‌فرماید: من تعجب می‌کنم که خیلی‌ها به دنبال گمشده‌شان هستند یک کتاب، خودکار و دفتری را گم کردند اعلامیه می‌کنند که فلان چیز گم شده است! خودش را گم کرده نرفته نزد کسی که بگوید من خودم را گم کردم، مرا پیدا کن و به من نشان بده! «عَجِبْتُ لِمَنْ یَنْشُدُ ضَالَّتَهُ‏ وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلَا یَطْلُبُهَا»،[10] «إنشاد»؛ یعنی به دنبال گمشده  رفتن. فرمود من تعجب می‌کنم، مردم خودکار جیبشان را گم می‌کنند  از این و از آن می‌پرسند که خودکار مرا دیدی یا نه؟ خودش را گم کرده نمی‌داند که کجاست از کسی نمی‌پرسد که مرا دیدید؟ مرا سرجایم بنشانید!

ما وقتی به قرآن کریم مراجعه می‌کنیم، آن مسئله خوف از نار و بهشت و اینها اهداف میانی است، اهداف اصلی که اگر به آن رسیدیم آنها هم نصیب ما می‌شود، این است که به ما حیات بدهند: ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾.[11] معلوم می‌شود این حیاتی که  جامعه جاهلی و غیر جاهلی داشت، حرف می‌زنند می‌خوابند می‌خورند این حیات نیست. حیات قرآنی این است که انسان جهان را از منظر توحید ببیند. فرمود: ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾. کسی داشت نماز می‌خواند وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التّحیة و الثّناء) او را صدا زد، گفت من دارم نماز می‌خوانم، بعد که نماز تمام شد، رفت حضور حضرت! حضرت فرمود من که گفتم بیا چرا نیامدی؟ عرض کرد من داشتم نماز می‌خواندم. فرمود مگر این آیه را نخواندی که خدا فرمود پیغمبر وقتی شما را صدا کرد حرکت کنید؛ چون او می‌خواهد شما را زنده کند.[12] این نماز را اگر نافله بود که  شکستن آن جایز است، اگر فریضه بود هم بعداً می‌خواندی. نمی‌توانی بگویی پیغمبر چون مرا خواست داشتم نماز می‌خواندم، من می‌خواست تو را زنده کند. من نماز می‌خواندم چیست؟ نماز را یک وقت دیگر بخوان!

﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾، همین امیر بیان و بنان، اینکه فرمود ما امیر بیان هستیم: «إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْکَلَام‏»؛[13] ما  فرمانروایان سخن هستیم، نه معنی آن این است که خوب حرف می‌زنیم، حرف خوب می‌زنیم، نه معنی‌اش این است که بلیغ و فصیح هستیم؛ ما فرمانده کلّ سخن هستیم، می‌فهمیم کجا حرف بزنیم، 25 سال حرف نزنیم، بعد حرف بزنیم، این می‌شود فرمانده کلام. ما امیر بیان هستیم؛ یعنی بیان در اختیار ماست که چه وقت بگوییم، 25 سال باید ساکت باشیم برای مصلحت اسلام، ساکت هستیم، الآن باید حرف بزنیم حرف می‌زنیم. نه اینکه فصیح و بلیغ هستیم، فصاحت و بلاغت آنها که روشن است. اینها که امیر بیان و بنان هستند، با قلم امیرانه، با قدم امیرانه جامعه را اصلاح می‌کنند، فرمود: بعضی‌ها یک جنازه عمودی هستند، بعد جنازه افقی می‌شوند؛ یعنی مرده‌ای است عمودی، بعد می‌افتد نماز میت می‌خوانند می‌شود افقی: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لَا یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لَا بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاء»؛[14] این بیان نورانی حضرت است در نهج. این یک جنازه عمودی است بعد هم می‌شود افقی. آنکه نفهمد عالم چه خبر است، نفهمد در و دیوار عالم زنده‌اند با او حرف می‌زنند، این سه تا راه دارد، این هیچ کدام از این راه‌ها را نرفته است، این زنده نیست.

فرمود: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ»؛ این نظیر سنن بیهقی و اینها نیست  که کسی در سند اشکال کند، این بیان صریح حضرت است در خطبه معروف او. فرمود: یک عده جنازه عمودی‌اند؛ منتها نماز میت ندارند بعد جنازه افقی می‌شوند. «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لَا یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لَا بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاء»، چرا؟ برای اینکه انسان  هیچ کدام از این سه راه را نرفته است.

سراسر قرآن کریم این است که کلّ جهان زنده‌ هستند، ما یک موجود مرده در عالم نداریم؛ نه سنگ مرده است، نه خاک مرده است. سه تا راه دارد برای اینکه ما باور کنیم و ببینیم و بفهمیم؛ آنکه هیچ کدام از این سه راه را نرفته، می‌شود جنازه عمودی. سراسر قرآن این است که هیچ موجودی نیست مگر اینکه تسبیح‌گوی او هست؛ بعدها جناب سعدی پیدا شده که تحمیدگوی او، تسبیح‌گوی او، ثناگوی او تنها انسان نیست؛ بلکه نه تنها بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد، خود شاخسار تحمید می‌کند. خود آن برگ تسبیح می‌کند، ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾؛[15] فرمود: هیچ موجودی نیست مگر اینکه تسبیح می‌کند. هم تعبیر «اسلم» دارد که همه مسلم و منقادند،[16] یک؛ هم تعبیر تسبیح است، دو؛ هم تعبیر سجده است،[17] سه؛ هم رفتن به سوی الهی است که ﴿أَتَیْنَا،[18] چهار؛ هم طاعت الهی است: ﴿أَتَیْنَا طَائِعِینَ[19] فرمود ما به زمین و آسمان گفتیم: ﴿ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً﴾؛[20] با میل یا بی‌میل باید بیایید، همه عرض کردند: ﴿أَتَیْنَا طَائِعِینَ، نه «طائعَین». دستور تثنیه است؛ ولی جواب جمع است. عرض کردند ما تنها نمی‌آییم، با کلّ مجموعه به حضور شما می‌آییم. ﴿فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا﴾، این تثنیه است. ﴿طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعین﴾، نه «طائعَین»؛ ما همه آمدیم. حرف می‌زنند با خدا. با ما حرف می‌زنند، شهادت می‌دهند. این دست شهادت می‌دهد، شهادت می‌دهد یعنی چه؟ ﴿تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ﴾[21] اینها شهادت می‌دهند؛ درکجا شهادت می‌دهند در محکمه عدل الهی. شهادت وقتی مسموع است که شاهد خوب بفهمد، یک؛ امین باشد، دو؛ در دو نشئه حضور داشته باشد، سه؛ هم در نشئه آن حادثه هم در نشئه محکمه. اگر کسی در نشئه حادثه حضور نداشت و نبود و نفهمید، شهادت او در محکمه مسموع نیست؛ چون هر ادایی مسبوق به تحمّل است. شهادت شاهدی در محکمه مسموع است که در متن سانحه حضور داشته باشد.

اگر این اعضا و جوارح در دنیا حضور عالمانه نداشته باشند، شهادت آنها در قیامت مسموع نیست. مسجد شهادت می‌دهد، که از همسایه‌های مسجد چه کسی آمده چه کسی نیامده، مسجد شهادت می‌دهد، شکایت می‌کند،[22] ابراز ارادت می‌کند، این در و دیوار اگر  نفهمند، چه شهادتی در قیامت دارند بدهند. این یک روایت و دو روایت نیست تا ما بگوییم در این مسائل اعتقادی خبر واحد حجت نیست. اینها تواتر معنوی دارند.

بنابراین چیزی در عالم نیست مگر اینکه می‌فهمند، ما درست است که ایرانی باهوشیم، اما این حرف خیلی بالاتر از ما ایرانی‌هاست. شما یک ادیب، یک حکیم، یک دانشمند ایرانی پیدا کنید که قبل از نزول قرآن این حرف‌ها را زده باشد که:

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم ٭٭٭ با شما نامحرمان ما خاموشیم[23]

ما شعرای بزرگ، حکمای بزرگ، علمای بزرگ داشتیم؛ اما نه در این سطح! هیچ شاعری، هیچ حکیمی قبل از اسلام در این سرزمین و از این سرزمین برنخاست که بگوید انسان مرگ را می‌میراند. بعد از قرآن است که مولوی و امثال مولوی تربیت شدند گفتند:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی ٭٭٭ تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او جانی ستانم بی رنگ و بو ٭٭٭ او ز من دلقی بگیرد رنگ رنگ[24]

این را قرآن فرمود که انسان مرگ را می‌میراند. یک ادیب، یک حکیم، یک نمونه ولو یک مصرع، ما ایرانی‌ها قبل از اسلام این حرف‌ها را نداشتیم، این حرف‌ها از آسمان آمده که انسان موجود ابدی است مرگ را می‌میراند. چیزی در عالم نیست مگر اینکه آیت حق است.

یکی از این سه راه را انسان باید داشته باشد وگرنه قرآن او را زنده نمی‌داند و حضرت امیر او را مرده و جنازه عمودی می‌داند؛ یا انسان باید اهل کشف و شهود باشد، در درجه اوّل انبیا و ائمه(علیهم السلام) هستند، بعد شاگردان آنها در حدّ خودشان. هم سنّی‌ها[25] نقل کردند هم شیعه‌ها نقل کردند؛ مرحوم شیخ طوسی نقل کرد[26] که وجود  مبارک حضرت فرمود سنگی است که قبل از اینکه من پیغمبر بشوم هر وقت مرا می‌دید سلام می‌کرد: «إِنِّی لَأَعْرِفُهُ الْآن‏»؛[27] الآن هم من آن  سنگ را می‌شناسم. هر وقت من رد می‌شدم به من سلام می‌کرد. این کوه اُحد را مالک در موطأگفت ـ این که کتاب‌های بعدی نیست، اینها برای قبل از هزار سال است و متقن ـ حضرت وقتی جبل اُحد را دید فرمود: «هَذَا جَبَلٌ یُحِبُّنَا وَ نُحِبُّهُ»؛[28] این دوست ماست ما هم  دوستش داریم.

اگر چیزی جماد باشد و درک نکند که نه محبوب است و نه حبیب و نه محب. پس چیزی در عالم نیست مگر اینکه خدا را نشان می‌دهد؛ چون آیت اوست. اگر آیت اوست، او را باید نشان بدهد. اگر او حیات، علم و قدرتش با هم جلوه کرده‌اند، این باید زنده باشد، خداشناس باشد و مسبّح باشد و حامد باشد. تعبیر قرآن کریم این است که هر موجودی می‌گوید «سبحان الله»، هر موجودی می‌گوید: «الحمد لله»، هر موجودی این دو را هماهنگ می‌کند؛ چون «باء» بای مصاحبه است: ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾.[29] این تثلیث برای آن است  که این تحمید در صحابت این تسبیح است، آن تسبیح مصاحب این تحمید است، ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ و هیچ چیزی نیست  مگر اینکه ذات اقدس الهی در قرآن از آن به آیت به نشانه یاد کرده است؛ این نشانه علیم است، نشانه حی است، نشانه حکیم است. ما موجود مرده در عالم نداریم. اگر موجود مرده در عالم نداریم و اگر هر موجودی آیت حق است، چطور اگر کسی در گوشه‌ای از حوزه بگوید:﴿وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ،[30] این خبر مقدم و آن آیت مبتدای  مؤخر، این علم می‌شود علم دینی؛ اما اگر کسی در دانشگاه درباره زمین و گسل‌های زمین و اعماق زمین و معدن زمین بحث بکند می‌شود علم غیر دینی! اگر کسی بداند زمین زنده است مگر قرآن از زمین غیر از آیت یاد کرد؟! غیر از نشان یاد کرد؟! این نشان که نشان اعتباری؛ نظیر درجه روی دوش فلان نظامی که نیست. یا نظیر پرچم روی یک کشور نیست که نشانه اعتباری باشد. این چمن نشان آب است، نشان حقیقی است نه قراردادی. مشرق بروید مغرب بروید چمن آب را نشان می‌دهد. مشرق بروید مغرب بروید زمین خدا را نشان می‌دهد. این آیت حق است. حالا اگر کسی آمده ﴿وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ،[31] بگوید خبر مقدم و آیات مبتدای مؤخر و  «موقنین» هم متعلق به آن است، این بحث را بکند می‌شود علم دینی؛ ولی در دانشگاه درباره گسل زمین و معادن زمین و عمق زمین و آبیاری تحت زمین بحث بکند، این علم دینی نمی‌شود؟! منتها این باید بفهمد که درباره چه دارد بحث می‌کند. قبول و نکول استاد و معلم و مؤلف و شاگرد هیچ نقشی ندارد. تمام حرف‌های علم دینی را موضوع آن علم می‌زند؛ چون تمایز علوم به موضوعات آنهاست، این موضوع آیت حق است.

اگر کسی درباره قرآن بخواهد بحث کند ولو کافر باشد، علم او علم دینی است، ولو اینکه استاد کافر است؛ چون تمایز علوم به تمایز استاد و شاگرد و معلم و پژوهشگر نیست. تمایز علوم به تمایز موضوعات آن علم است. اگر علمی آیت حق بود آن، علم علم دینی است؛ منتها ما باید خودمان را تطبیق بدهیم از آن علم بهره ببریم و اگر این شد آن وقت کشور ما، جهان ما زنده خواهد شد. اینکه فرمود: ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾[32] این است. آن سه تا راه این  است: اگر کسی اهل تهذیب بود، راه انبیا را طی کرد، می‌تواند بگوید:

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم ٭٭٭ با شما نامحرمان ما خاموشیم

این حرف‌ها را آنها می‌شنوند. تسبیح را، ناله حیوانات را، ناله کوه‌ها را بشنود! اینکه در قرآن فرمود: ﴿وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ﴾.[33] شما ببینید سنگ از جای به جایی افتاد، اما این از ترس افتاد.  این را شما می‌گویید افسانه است! چرا؟ برای اینکه هیچ کدام از این سه تا راه را شما نرفتید. یا باید انسان اهل حیات معنوی باشد، حرف‌های اینها را بشنود. آن وقت این می‌شود تفسیر انفسی قرآن که خدا در قرآن فرمود: بعضی سنگ‌ها از ترس جابهجا می‌شوند: ﴿وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ﴾؛ بعد فرمود گرچه بعضی از دل‌ها:﴿کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً﴾[34] است؛ اما بعضی از سنگ‌ها از دل‌ها بالاترند، ﴿وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ﴾. راه انبیا همین طور است که حضرت فرمود: یک سنگ بود قبل از اینکه من پیغمبر بشوم هر وقت مرا می‌دید سلام می‌کرد: «إِنِّی لَأَعْرِفُهُ الْآن‏».

و اگر این راه را نرسید، این راه شهود را نرسید، راه برهان را برسد که حکمت متعالیه متولی این کار است ثابت می‌کند که هیچ هستی در هیچ جا پیدا نمی‌شود که با او شعور و علم و حیات همراهی نکند. این راه حکمت و فلسفه حکمت است. نشد، لااقل ظواهر دینی را بپسندند و بپذیرند. یا ایمان، یا برهان، یا عرفان. هیچ کدام نشد می‌شود جنازه عمودی.

اگر اینکه می‌بینید بعضی‌ها جامع معقول و منقول‌اند، اوحدی از اهل معرفت جامع مشهود و معقول و منقول‌اند. گفت «آن کس که می یافت نشود آنم آرزوست»[35] آن بسیار کم است که جامع مشهود و  معقول و منقول باشد، خیلی کم است. اما اینکه انسان جامع معقول و منقول باشد، این خیلی کم نیست. نشد لااقل منقول را، یعنی سمع را، یعنی ادله نقلی را باور کند که قرآن مجاز نگفت:

به قول دوست عزیز ما جنای آقای حسن‌زاده(حفظه الله):

به مجاز این سخن نمی‌گویم ٭٭٭ به حقیقت نگفته‌ای الله[36]

این راه هست. چرا حالا ما این راه را نرویم؟ این راه ما را زنده نگه می‌دارد. حضرت این کوه اُحد را فرمود: یکی از دوستان ماست: «هَذَا جَبَلٌ یُحِبُّنَا وَ نُحِبُّهُ»، آن وقت این می‌شود خروجی دین. فرمود:﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾؛ گاهی عید قربان است، گاهی دَه نماز پشت سر عید قربان به عنوان بدرقه این عید است، گاهی پانزده نماز بدرقه این عید قربان است که «اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی‏ مَا» کذا و کذا،[37] این راه است، این راه را  به ما نشان دادند.

بنابراین حداقل این است که ما می‌توانیم در حد این فرشته‌های عادی زندگی بکنیم، این ممکن است. خدا حکیم سنایی را غریق رحمت کند که ده‌ها بار این شعر به عرض شما رسید؛ فرمود شما که کمتر از فرشته نیستید، چرا فرشته نمی‌شوید؟ اینکه می‌بینید مولوی حرف حکیم سنایی را نقل می‌کند و شرح می‌کند، مگر مولوی برای هر کسی حساب باز می‌کند؟! حرف حکیم سنایی که در واقع یک قرن قبل از او بود، نقل میکند و مفصل شرح می‌کند؛ او متن نوشته، این شرح. حرف حکیم سنایی این است که:

تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک ٭٭٭ برگ توتست به تدریج کنندش اطلس[38]

الآن ما پارچه‌ای گران‌تر از پرنیان و اطلس روی کره زمین نداریم. از پارچه‌های ابریشمی و پرده‌های ابریشمی، گران‌تر در عالم نیست. اینها همین برگ توت بود که می‌خواستند بگذارند در سطل زباله. وقتی رفت مکتب، استاد دید به نام کرم ابریشم، شده اطلس. حرف حکیم سنایی این است؛ آن وقت می‌گوید وقتی برگ توت می‌تواند ابریشم بشود ما چرا فرشته نشویم؟

تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک ٭٭٭ برگ توتست به تدریج کنندش اطلس

این حرف را هم حکیم سنایی هرگز مقدورش نبود بگوید، مگر بعد از آن بیان نورانی رسول گرامی(علیه و علی آله آلاف التّحیة و الثّناء) که مرحوم کلینی در کافی نقل کرد؛ فرمود: شما اگر مواظب حلال‌خوری‌تان باشید این چشم و گوشتان را پاک کنید: «لَصَافَحَتْکُمُ الْمَلَائِکَة»؛[39] با  او مصافحه می‌کنید. شب که تمام می‌شد صبح می‌آمدند محضر حضرت و درس جدید که شروع می‌شد حضرت می‌فرمود: «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»؟[40] دیشب در عالم خواب چه دیدید؟ خواب یعنی خواب!  یعنی کلاس درس. او که این قدر می‌خورد که با خُرّ و پف می‌خوابد، او که انسان نیست. آدم این قدر می‌خورد که هیچ خبری از نماز صبح نداشته باشد! حضرت فرمود: این چند ساعتی که خوابیدید کلاس درس بود، چه دیدید؟ «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»، این را مرحوم کلینی درکافی نقل کرد. اتلاف عمر یعنی همین! کسی حیوان به دنیا می‌آید به  صورت حیوان هم زندگی کند، می‌شود جنازه عمودی.

ما که می‌توانیم فرشته بشویم چرا نشویم؟ آن وقت این کشور این همه شهید، این همه جانباز! یک وقت به عرض شما رساندم که این جانبازها یک حق عظیمی به عهده ما دارند که من همان سال شصت بود، یک وقت گفتم برویم آسایشگاه این عزیزان. یک وقت رفتم دیدم جوان‌های فعّال، بانشاط، اینها قطع نخاعی‌اند من دور زدم دیدم نمی‌توانم تحمّل کنم. نه آن عُرضه داریم که دعای ما مستجاب بشود، نه کاری از دست ما برمی‌آید، بر فرض بربیاید به حال اینها نافع نیست. یک قدر دستی بر سر اینها کشیدیم و دعا کردیم و دیدم هیچ مقدورم نیست به هر وسیله‌ای بود از اینجا بیرون آمدیم و رفتیم گوشه‌ای نشستیم و قدری گریه کردیم و قدری سبک شدیم و دیگر نرفتیم. اینها بیست و پنج شش سال است که جانبازند. آن وقت در این کشور یک عده پیدا می‌شوند که کار موش را انجام می‌دهند. این انبارها را چه کسی ذخیره می‌کند؟ اگر کسی در قرآن یا غیر قرآن به ما گفت که عده‌ای به صورت موش محشور می‌شوند، نباید ما تعجب کنیم. این «انسانٌ قردٌ» یا «انسانٌ فأرٌ». این موش بعد از انسانیت است، نه که انسانیت گرفته می‌شود بعد موش. اگر کسی موش بشود که اصلاً عذابی ندارد. اگر کسی بوزینه بشود که عذابی ندارد. بوزینه همان لذتی را از زندگی می‌برد که تیهو و طاوس می‌برند. این انسانِ بوزینه است، انسانِ موش‌شده است، این همه انبار کرده و جامعه را به این صورت درآورده است.

حالا ما آن طرف می‌توانیم فرشته بشویم، چرا نباشیم؟ این دعاها، این نمازها، این فرصت‌ها، برای این است که:

تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک ٭٭٭ برگ توتست به تدریج کنندش اطلس

«السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَیْن»![41]

من مجدّداً مقدم همه شما عزیزان را گرامی می‌دارم، از ذات اقدس الهی مسئلت می‌کنیم به برکت اسمای حُسنای خود و صحف ربانی و الهی خود نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملّت و مملکت ما را در سایه امام زمان حفظ کند!

روح مطهّر امام راحل و شهدا را با اولیای الهی محشور کند!

جوانان مملکت فرزندان ما را تا روز قیامت از بهترین شیعیان قرار بدهد!

مشکلات اقتصاد و ازدواج جوان‌ها را به لطف ولیّ‌اش به بهترین وجه حلّ بفرماید!

خطر بیگانه‌ها را به استکبار و صهیونیسم برگرداند!

این کشور ولیّ عصر را تا ظهور آن حضرت از هر خطری محافظت بفرماید!

ایام پربرکت دهه ولایت و دهه امامت است، توفیقی عطا کن که از فیض و فوز این عناوین حداکثر بهره را ببریم!

بین ما و قرآن و عترت در دنیا و آخرت جدایی نینداز!

«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»



[1] . من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص517؛ «اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا وَ لَهُ الشُّکْرُ فِیمَا أَوْلَانَا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعَام‏».

[2]. سوره بقره، آیه129.

[3]. شیخ بهایی، نان و حلوا، بخش9.

[4] . سوره اعراف، آیه172.

[5] . سوره اعراف، آیه172.

[6]. سوره اعراف، آیه172.

[7]. نهج البلاغه(للصبحی صالح), خطبه1.

[8]. اللهوف علی قتلی الطفوف(فهری)، ص61.

[9] . سوره حشر، آیه19.

[10] . تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص233.

[11]. سوره انفال, آیه24.

[12] . فقه القرآن، ج1، ص121.

[13] . نهج البلاغة(للصبحی صالح)، خطبه233.

[14]. نهج البلاغة(للصبحی صالح)، خطبه87.

[15]. سوره اسراء، آیه44.

[16] . سوره آل عمران، آیه83؛ ﴿َوَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْها﴾.

[17] . سوره حج، آیه18؛ ﴿یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ مَن فِی الأرْضِ.

[18]. سوره فصّلت، آیه11.

[19]. سوره فصّلت، آیه11.

[20] . سوره فصلت، آیه11.

[21]. سوره نور، آیه24.

[22] . بحار الانوار، ج7، ص222؛ «یجِى‏ءُ یَومَ القِیامَةِ ثَلاثَةٌ یَشکُونَ: اَلمُصحَفُ وَالمَسجِدُ وَ العِترَةُ».

[23] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش37.

[24]. مولوی، دیوان شمس، غزل شماره1326

[25] . البحر المحیط فی التفسیر، ج‏1، ص429.

[26] . الأمالی (للطوسی)، النص، ص341؛ «إِنِّی لَأَعْرِفُ حَجَراً کَانَ یُسَلِّمُ عَلَیَّ بِمَکَّةَ قَبْلَ أَنْ أُبْعَثَ، إِنِّی لَأَعْرِفُهُ الْآنَ».

[27]. بحار الأنوار (ط ـ بیروت)، ج17، ص372.

[28]. مجازات النبویه، ص31.

[29] . سوره إسراء، آیه44.

[30]. سوره فصلت، آیه53.

[31] . سوره ذاریات، آیه20.

[32] . سوره انفال، آیه24.

[33] . سوره بقره، آیه74.

[34]. سوره بقره،آیه74.

[35] . مولوی، دیوان شمس، غزل شماره441؛ «گفتند یافت می ‌نشود  جسته‌ایم ما ٭٭٭گفت آنک یافت می‌ نشود آنم آرزوست».

[36]. دیوان علامه حسن زاده آملی.

[37] . من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص517؛ «اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا وَ لَهُ الشُّکْرُ فِیمَا أَوْلَانَا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعَام‏».

[38] . سنایی، قصاید، قصیده90.

[39]. الکافی(ط ـ الإسلامیة)، ج2، ص424.

[40] . الکافی(ط ـ الإسلامیة)، ج8، ص90.

[41]. البلد الأمین و الدرع الحصین، ص271.