یا قاضی الحاجات

لا اله الاالله محمد رسول الله علی ولی الله صلی الله علیه و آله و سلم

یا قاضی الحاجات

لا اله الاالله محمد رسول الله علی ولی الله صلی الله علیه و آله و سلم

مشخصات بلاگ
یا قاضی الحاجات

ای علم افراشته در عالمین / اکشف کربی بحق الحسین

بایگانی

۲۰۱ مطلب با موضوع «سخنرانی بزرگان!!» ثبت شده است

تفسیر سوره فتح جلسه 01 (1395/03/01)

 

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً (۱) لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً (۲) وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً (۳) هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً (٤) لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ کَانَ ذلِکَ عِندَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِیماً (۵) وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً (۶)

مدنی بودن سوره فتح و آغاز آن با تاکید بر فتح جامع مسلمانان

سوره مبارکهٴ «فتح» که در مدینه نازل شد، آغازش یک منّت الهی است و آن فتح مُبین است؛ فتح ـ إنشاءالله ـ همان‌طوری که در بخشهای دیگر روشن خواهد شد، یک فتح مطلق است، یک فتح مُبین است و یک فتح محدود؛ آن فتح مطلق ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً﴾ میباشد که دیگر جامع همه این فتوح است. فتح گاهی در مبارزات سیاسی است، گاهی در مبارزات نظامی است و گاهی هم در مبارزات فرهنگی است؛ در همه بخشها اسلام پیروز است و فتح برای مسلمین است. در جریان مبارزات ـ چه در بَدر، چه در اُحُد، چه در خیبر و سایر جنگها ـ گرچه شهید دادند، ولی سرانجام پیروز شدند و مشرکان فرار کردند و به مکّه برگشتند؛ منتها در این کریمه با جمله اسمیه و «إنّ» تأکید که می‌فرماید: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً﴾، به جای اینکه بفرماید «لِنَغْفِرَ لَکَ»، با فعل غایب ذکر فرمود؛ منتها اسم ظاهر را فاعل قرار داد و فرمود: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ﴾، نظم این‌طور اقتضا میکرد که بفرماید: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً﴾ «لِنَغْفِرَ»؛ اما وقتی  «الله» که اسم اعظم است و با جامعیت ظهور کرد، همه این کمالاتی که در ﴿إِنَّا﴾ و ﴿فَتَحْنَا﴾ ـ این متکلم مع الغیر ـ حضور  دارند، آن‌جا ظهور خواهند داشت.

اعطای نعمتهای چهارگانه به پیامبر و برخورداری مسلمانان از آن

چهار فضیلت را بر این فتح مُبین مترتّب کردند: یکی غفران است ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ﴾؛ «ذَنب» گذشته و آینده و «ذَنب» سابق و لاحق همه را خدا ببخشد و نعمت خود را بر تو تمام بکند و تو را در راه مستقیم ثابت قدم نگه بدارد و تو را از نصر عزیزانه برخوردار کند. روشن است وقتی که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مشمول این «نِعَم» چهارگانه شد، امت او هم در پَرتو نعمت الهی از این «نِعَم» برخوردار هستند.

تبیین ناهماهنگی بین فتح مکه با بخشش گناهان پیامبر

 عمده نظم طبیعی بین این سبب و مسبّب است که فرمود ما فتح مُبین را برای شما روشن کردیم و تو را فاتح قرار دادیم، برای اینکه گناهان سابق و لاحق تو را «الله» ببخشد؛ در این هیچ تناسبی بین سبب و مسبّب، همچنین علت و معلول که با «لام» ذکر شده است وجود ندارد. فتح مُبین که در جریان «صلح حُدیبیه»[1] است و زمینهٴ فتح مطلق در مکّه است، این یک  نعمت است؛ نعمت باعث بخشش گناه نمیشود، آنچه بخشش گناه را به همراه دارد توبه و اِنابه و استغفار است. استغفار است که سبب بخشش گناه است، نه نعمتی که خدا به انسان میدهد! آن نعمتی که خدا به انسان میدهد، زمینه و مقدمه برای شکر است که وظیفه شکر را به همراه دارد؛ اما خدای سبحان یک نعمت مهمی را عطا کند که بخواهد گناه کسی را ببخشد!

ناتمامی وجوه بیان شده در ارتباط فتح و بخشش گناهان

مرحوم شیخ طوسی در تبیان[2] و بعد در کنارش هم مرحوم امین الاسلام در مجمع[3] و سایر مفسّران وجوهی را برای این  ارتباط بین سبب و مسبّب ذکر کردند ـ چهار وجه را ذکر کردند ـ بعد فرمودند: «هذه الوجوه کلها عندنا باطلة»، برای اینکه هیچ پیوندی بین سبب و مسبّب نیست. ما فتح مُبین کردیم تا گناهان سابق و لاحق تو را ببخشیم؛ قبل از نبوت و بعد از نبوت، قبل از فتح و بعد از فتح، گناهان «أبیک آدم و من دونه» و گناهان انبیا و اولیای متأخر ـ معاذالله ـ اینها را ببخشیم، بعد از ذکر این وجوه چهارگانه میفرمایند: «هذه الوجوه کلها عندنا باطلة»، برای اینکه اصلاً سالبه به انتفای موضوع است! وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) معصوم بود، نه قبل از نبوت گناه داشت و نه بعد از نبوت! انبیای قبلی هم معصوم بودند و گناهی نداشتند! وقتی گناهی نبود، چگونه ذات اقدس الهی این گناهان را ببخشد؟! اصلاً سالبه به انتفای موضوع است! اشکال این وجوه چهارگانه این است که اینها معصوم هستند و گناهی ندارند، نه قبل از نبوت و نه بعد از نبوت، نه قبل از فتح و نه بعد از فتح، نه انبیای گذشته و نه اولیای متأخر.

ضرورت روشن شدن رابطه بین فتح و بخشش گناهان پیامبر

 ولی آنچه اصل است این است که رابطهٴ بین فتح و مغفرت چیست؟ حالا بر فرض کسی گناه داشته باشد، فتح الهی یک نعمت است؛ حالا این نعمت را خدا میدهد تا گناه را ببخشد یعنی چه؟ یک وقت است میفرماید ما توفیق توبه به شما دادیم﴿یَتُوبَ عَلَیْکُمْ﴾،[4] مستحضرید که توبه انسان، مَحفوف به دو  توبه الهی است؛ یعنی اوّل «تاب الله علی زید»، یعنی «رجع لطفه الی زید» زید را بیدار میکند و او را به استغفار وادار میکند، بعد «ثم یتوب الزید الی الله» و «ثم یتوب الله علی زید و یقبل توبته». این ﴿تَابَ اللَّهُ﴾[5] که در قرآن هست، این توبه اوّل  است؛ یعنی فیض و لطف خدا شامل حال گروهی شد؛ اینها از غفلت به در آمدند و متذکر شدند، بعد توبه کردند، بعد توبه اینها را ذات اقدس الهی پذیرفت، به این جهت توبهٴ عبد، محفوف به دو توبه خداست. غالب کارها «جُلٍّ لولا الکُل» محفوف به دو فیض الهی است: اگر کسی بخواهد یک کار خیری انجام بدهد، اوّل جرقّهای در قلب او از طرف فیض الهی زده می‌شود، بعد این شخص برابر این توفیق الهی شروع به کار خیر میکند و در مرحله سوم هم ذات اقدس الهی کار خیر او را قبول میکند؛ تمام کارهای خیر انسان مسبوق به دو عنایت و لطف الهی است که توبه هم همین‌طور است؛ اما این‌جا خدای سبحان نعمتی به کسی داد که گناه او را ببخشد یعنی چه؟ پس هیچ پیوندی بین این سبب و مسبّب نیست، لابد ذَنبی هست که با فتح و پیروزی بخشوده میشود.

تبیین ارتباط فتح با بخشش گناهان با استفاده از جریان ذنبِ موسای کلیم

 این در جریان قصص انبیا کم نیست! وجود مبارک موسای کلیم بعد از اینکه مأموریت یافت برای هدایت فرعون و امثال فرعون، عرض کرد خدایا! من نزد اینها «مُذنب» هستم: ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛[6] من نزد اینها «مُذنب» هستم، برای اینکه آن جوانی را که ﴿فَوَکَزَهُ مُوسَی[7] به قتل رساندم نزد آنها «مُذنب» هستم. آن گروهی که به موسی پیشنهاد دادند: ﴿یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ[8] ـ «مؤتَمَر» یعنی محلّ مشورت، ﴿وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُم[9] «مؤامره» کنید؛ یعنی مشورت کنید و اینکه به کنگرهها به نشستها میگویند «مؤتَمَر»، از همین کریمه گرفته شده است که﴿وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُم، ﴿یَأْتَمِرُونَ بِکَ آن‌جا که مینشینند، تضارب آراء  هست و مشورتهای فکری هست را میگویند «مؤتَمَر»، این اسم مکان است؛ این دو تا آیه که «ائتمار» و «مؤتَمَر»ها را یاد میکند یعنی مشورتها ـ به موسای کلیم گفته شد که از مصر بیرون بروید برای اینکه اینها ﴿یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ، موسای کلیم هم در بازگشت که ذات اقدس الهی به او برای هدایت مردم مصر مخصوصاً فراعنه مصر مأموریت داد، عرض کرد: ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛ من نزد اینها «مُذنب» هستم! ذات اقدس الهی هم فرمود کاری میکنیم این گناهی که نزد اینها دارید برطرف بشود؛ فتح مُبینِ وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم همین‌طور بود! حضرت در جریان جنگ بَدر و احزاب افراد فراوانی به دستور آن حضرت کشته شدند که «قَلیب»[10] بَدر شاهدِ صادق این کار  است. وجود مبارک پیغمبر نزد مردمِ مکّه «مُذنب» بود، فرمود ما این فتح را بهره تو کردیم تا تو کریمانه منّت بگذاری، همه اینها را آزاد کنی و از همه اینها بگذری تا آن «ذَنب»ی که نزد اینها داشتی بخشوده بشود؛ تمام «ذَنب»های سابق و لاحق، آن «ذَنب»هایی که در مکّه نزد اینها داشتی بخشوده میشود، آن «ذَنب»هایی که در مدینه نزد اینها داشتی بخشوده میشود.

صلح حدیبیه زمینه فتح و وامدار پیامبر شدن مردم مکه

این «صلح حُدیبیه» زمینه است ـ که در سال ششم بود ـ تا در سال هشتم فاتحانه وارد مکه شوید که بعد میفرماید: «أَلْیوْمُ یوْمُ الْمَرْحَمَةِ»[11] است؛ روز انتقام نیست و خانه ابوسفیانها را بَسط  قرار میدهید و همه کسانی که علیه تو شمشیر کشیدند وامدار کَرَم تو می‌شوند و نزد تو شرمنده هستند، ما این فتح را ـ یعنی فتح در «صلح حُدَیبیه» را ـ بهره تو کردیم که زمینه بشود تا آنها تعهّد بسپارند که امسال شما به مدینه برگردید و سال بعد وارد بشوید؛ در آن سال تقریباً هزار و چهارصد نفر بودند، ولی سال بعد چند هزار نفر وارد مکّه شدند، فاتحانه هم وارد مکّه شدند، حضرت هم فرمود که امروز روز مرحمت است و از همه شما ما صَرف نظر کردیم و عفو کردیم. پس همه «ذنب»هایی که مشرکین نسبت به وجود مبارک حضرت داشتند که گاهی «ذَنب» به فاعل اسناد داده میشود و گاهی به مفعول اسناد داده میشود، همه اینها با فتح الهی بخشوده شد.

مُذنب بودن موسای کلیم نزد فراعنه و پیامبر نزد مردم مکه

 همان‌طوری که موسای کلیم گفت ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ و ذات  اقدس الهی کاری کرد که این «ذَنب» نزد مردم  بخشیده شد، وجود مبارک پیغمبر هم نزد مردم مکه «مُذنب» بود، چه در زمان حضورش در مکّه که به حسب خیال آنها اینها را به جان هم انداخت که گاهی پدر پسر را و گاهی پسر پدر را میکشت، در بیانات نورانی حضرت امیر در نهج‌البلاغه[12] هست که اینها  گاهی یک قبیله بودند، گاهی یک خانواده بودند که در برابر یکدیگر شمشیر میکشیدند ـ یکی مسلمان بود و یکی مشرک ـ تا اینکه ﴿مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا﴾؛ در جریان جنگ بدر و جنگ احزاب هم که همین‌طور بود! مقداری در جنگ اُحُد کشتند و شهید دادند؛ اما سرانجام آنها مجبور به فرار شدند. نزد مردم مکّه وجود مبارک پیغمبر «مُذنب» بود، مثل اینکه نزد مردم مصر، وجود مبارک موسای کلیم «مُذنب» بود که فرمود: ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، وگرنه موسای کلیم در همه این حالات معصوم بود، چه اینکه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم معصوم بود.

پرسش: ... از نظر زمانی، بعد از فتح مکّه دیگر اثر نمی‌کند.

پاسخ: ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾؛ یعنی سابق و لاحق، ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ نه یعنی آینده!﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ از فتح، ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ از آن «ذَنب» ﴿وَ مَا تَأَخَّرَ﴾؛ یعنی سابق و لاحق، نه ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ یعنی «ما یتأخر»! این «ما یتأخر» فعل مضارع است، پس «ما یتأخر» نیست، بلکه ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ «عن  السابق»، هر دو سابق هستند؛ منتها یکی جلو است و یکی دنبال ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ﴾.

پرسش: فاعل «یَغْفِرُ» بنا بر توضیحی که دادید، «لِیَغْفِرَ لَکَ الذین...»، «الذین أشرکوا» باشد.

پاسخ: نه، ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ﴾ آن ﴿مَا تَقَدَّمَ﴾ را؛ یعنی آن «ذَنب»ی که در مکّه داشتید بخشوده شد، آن «ذَنب»ی که در مدینه داشتید بخشوده شد، اینکه «اللَّهُمَ‏ اغْفِرْ لِیَ‏ الذُّنُوبَ‏ الَّتِی‏»،[13] «ذَنب» را  باید ببخشد!

پرسش: «طائل»[14] خداست!

پاسخ: «طائل» خداست که «ذَنب» را میبخشد.

پرسش: شما توضیح را براساس این بیان کردید که آنها گناهانشان را بخشیدند.

پاسخ: بله، خدای سبحان فتحی را نصیب تو کرد، چون ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ! آنها اگر بخواهند از وجود مبارک حضرت صَرفنظر بکنند، با فیض الهی و فتح الهی و عنایت الهی و کار الهی است! اگر خدا فتح را نصیب حضرت نکرده بود، آنها هم چنان شمشیر به دوش بودند؛ ما این کار را کردیم که آن «ذَنب» را ـ این «ذَنب» که به مفعول اسناد داده میشود و به زعمِ آنها تو «مُذنب» بودی ـ ما این «ذَنب» را ببخشیم، خدا ببخشد! چون تمام این کارها را ذات اقدس الهی انجام میدهد، مقَلِّب قلوب اوست و مُسرِّف در نفوس اوست.

     ناتمامی توجیهات بیان شدهٴ مفسران گذشته در ارتباط فتح با بخشش

چندین وجه را سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) ذکر میکند و همه اینها را رد میکند،[15] جامع اینها میتواند آن وجوه چهارگانهای باشد که مرحوم شیخ طوسی در تبیان ذکر کرده، بعد هم امین  الاسلام ذکر کرده، بخشی از این وجوه را جناب فخر رازی ذکر کرده میفرماید باید تناسبی باشد بین منّت الهی و فتح الهی با بخشودن گناه؛[16] اولاً خود حضرت سالبه به انتفاء موضوع است  چون «ذَنبی» ندارد و ثانیاً اگر «ذَنبی» باشد «ذَنب» باید با توبه و مغفرت بخشوده بشود نه با نعمت! نعمتی را خدا بدهد که گناه را ببخشد؟ اینکه هیچ تناسبی ندارد! لذا این وجوه چهارگانه را که ـ معاذالله ـ گفتند مثلاً «ذَنب» حضرت بود، قبل از نبوت یا بعد از نبوت، «ذَنب» صغیر، «ذَنب» کبیر یا ترک اُولی و مانند آن، همه اینها رخت برمیبندد؛ اولاً «ذَنب» نیست،  ثانیاً بر فرض محال که «ذَنب» باشد، «ذَنب» با توبه بخشیده میشود، نه با نعمت! فرمود ما نعمتی به تو دادیم تا گناهایت بخشوده بشود، این صدر و ذیل که با هم هماهنگ نیست! اما وقتی جریان ﴿لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ[17] که انبیای قبلی هم داشتند، وجود مبارک موسای  کلیم فاتحانه وارد شد، با برهان وارد شد، با معجزه وارد شد که توانست مردم مصر را هدایت کند و راهنمایی کند که «ذَنب» ایشان بخشوده بشود، اینکه عرض کرد: ﴿وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، خداوند فرمود من کاری میکنم که نزد مردم طیب و طاهر باشی و همین کار را هم کرده است. بنابراین ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ﴾.

مستلزم رفع تکلیف بودن معنای بعضی از مفسّران از ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾

 برخیها طرزی معنا کردند که اصلاً مستلزم رفع تکلیف است! خیال کردند ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ یعنی «ما یتأخر»! خیال کردند ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ یعنی آنچه بعد میآید! اگر ـ معاذالله ـ گناه آینده بخشیده بشود، یعنی اباحهگری! اگر بگویند که فلان شخص گناهان آینده او بخشوده میشود، یعنی چه؟ یعنی ـ معاذالله ـ اباحهگری است و مکلّف نیست، هر کاری میتواند بکند! چنین چیزی اصلاً فرض ندارد! اولاً این ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ فعل ماضی است و مضارع نیست، یعنی ﴿مَا تَأَخَّرَ﴾ از آن سابق، نه «ما یتأخر» که بعداً میآید و در  بحثهای بعدی هم اگر گفته میشود گذشته و آینده، یعنی توفیقی بده که ما در آینده گناهی نکنیم، وگرنه گناه آینده اگر بخشوده بشود و از هم اکنون بگویند گناهی که میکنی بخشودیم، این یعنی اباحهگری، یعنی مکلّف نیستی! در حالی که قرآن کریم حضرت را مکلّف میداند، بعد هم میفرماید: ﴿لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ﴾[18] و در مسئله رسالت هم اگر جریان ولایت  حضرت امیر را نگویی اصل رسالت را نگفتی! در بخشهای دیگر هم فرمود اگر چیزی از قرآن را کم کنی، زیاد کنی، جابهجا کنی و ـ معاذالله ـ تحریف کنی به نام «تقوّل»[19] ﴿لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ،[20] پس جای اباحهگری نیست که ـ معاذالله ـ گناهان  حضرت در آینده بخشوده بشود؛ این با رفع تکلیف سازگار است، نه با تکلیف! پس آن وجوه کلاً مطرود است و هیچ‌کدام از آنها قابل پذیرش نیست، «ذَنبی» است که با صدر و ساقه خود آیه باید بسازد و آن «ذَنب» سیاسی مردمی است که این با فتح و پیروزی و بزرگواری آن حضرت بخشوده میشود.

وعده خدای سبحان به اتمام نعمت بر پیامبر در غدیر و تثبیت صراط او

﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ﴾، چون هنوز به مرحله غدیر و به مرحله ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی[21] نرسیده است؛ فرمود ما هنوز غدیر در  پیش داریم، ولایت در پیش داریم، امامت در پیش داریم، خلافت تو را در پیش داریم، آن روزها این نعمت را تمام میکنیم.﴿وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً که این تثبیت است؛ این راه راستی  که تو داری، ما تو را بر این راه راست هدایت میکنیم، این مثل یک هدایت تکوینی و تأییدی است که گرایشی دارید، بعد میگوییم: ﴿إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ،[22] بعد در دعاها و زیارتها میگوییم که «أَنْتُمُ‏ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ‏».[23] قبلاً هم بیان شد که دین،  صراط است و عقل مثل نقل، سِراج است. هرگز عقل در برابر شرع نیست، عقل کاشف شریعت است نه قانونگذار؛ زیرا این قوانین الهی بود، این عقل ـ چه عقل حکیم باشد، چه عقل اصولی باشد و چه عقل فقیه باشد ـ قبل از اینکه این حکیم و اصولی و فقیه به دنیا بیایند این قوانین بود و بعد از مرگ اینها هم این قوانین هست، قانون الهی را عقل کشف میکند نه مهندسی بکند؛ لذا به هیچ وجه عقل در قبال شرع نیست که بگویید این شرعاً این‌طور است، عقلاً هم این‌طور است و هر دو با هم میگویند، چون صراط با سراج هماهنگ نیست؛ چراغ را با چراغ میسنجند، نه چراغ را با صراط! فرمود شما در صراط مستقیم هستید: ﴿یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ٭ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ[24] و در زیارتها هم که میگوییم: «أَنْتُمُ‏ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ‏»، برای این است که از همین آیات گرفته شده است.

پرسش: عقل عمل چطور؟

پاسخ: عقل عمل فعل است، فعل که حکم نیست! عقل عملی که«مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»[25] فعل است و فعل  هم برابر قانون است. عقل نظر، حکم الهی را میفهمد و عقل عمل اگر در جبهه جهاد پیروز شد، برابر آنچه را که فهمید عمل میکند.

نادر بودن نصرِ الهی در فتح، علّت متّصف شدن آن به عزّت

﴿وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً، مشکلی که هست این است که «نَصر» به عزّت متّصف نمیشود، آن عزّت است که باعث «نَصر» است. قبلاً هم مسئله عزّت را ملاحظه فرمودید، عزّت یعنی نفوذناپذیری. وقتی گفتند این زمین عزیز است: «أرضٌ عَزَاز»؛ یعنی با کلنگ و امثال اینها به این آسانی نمیشود در این زمین نفوذ کرد. «أرضٌ عَزَاز»، یعنی این زمین سفت است و کلنگ پذیر نیست، باید با تلاش و کوشش این را جابهجا کرد. انسان نفوذناپذیر را میگویند «عَزیز»، چون نفوذناپذیر است در دیگران نفوذ میکند و میشود غالب، وگرنه عزّت به معنای غلبه نیست! عزّت به معنای نفوذناپذیری است و لازمهٴ نفوذناپذیری هم پیروزی است؛ خدا عزیز است، انبیا عزیز هستند و دین عزیز است یعنی نفوذناپذیر هستند. عزّت باعث نصرت است، نه اینکه «نَصر» متّصف به عزّت بشود، چون دین عزیز است و پیغمبر عزیز است منصور هستند، نه اینکه «نَصر» عزیز باشد؛ منتها گفتند عزّت به معنای «نُدرة الوجود» هم هست. «عزیز الوجود» یعنی «نادر الوجود» و کمیاب، آن گوهرهای کمیاب را میگویند «عزیز الوجود» و «نادر الوجود» هستند. این نصرتهای کمیاب و کمنظیر را میگویند «نصرت عزیز».

اشاره پیامبر به نصرتِ الهی در پاسخ ابوسفیان از علّت پیروزی

 چون در خود جریان فتح مکّه که بعدها اتفاق افتاد ـ این بخش برای صلح حدیبیه است ـ که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فاتحانه وارد مکه شد، اباسفیان ملعون قدم میزد متحیّرانه میگفت: «لَیْتَ شِعْرِی بِأَیّ شَیْءٍ غَلَبْتنِی»[26] این جمله  را تکرار میکرد، چگونه شد که اینها پیروز شدند؟! جمعیت ما بیشتر بود، سربازان ما سواره بودند و آنها پیاده، ما به سربازان خود کباب دادیم و اینها خرما دادند، ما به سربازمان خود شمشیر دادیم و آنها چوب دادند، چگونه شد که آنها پیروز شدند و ما شکست خوردیم؟! وجود مبارک حضرت از پشت سر رسید و دست بر دو کتف اباسفیان گذاشت فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُک یَا أَبَا سُفْیَانَ»! این ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ که در این‌جا به صورت ترجیع‌بندی مرتّب چند جا الآن ذکر شده، آیه چهار: ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، آیه هفت: ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ همین است. کلّ نظام سپاهیان و مأموران الهی هستند،  تنها آن عنکبوت نیست که تارش در غار کمک کرده و حضرت را نیافتند، آنچه در جهان امکان هست سپاه و ستاد خداست! گاهی به زمین میگوید بگیر: ﴿فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الأرْضَ،[27] گاهی به دریا میگوید بگیر: ﴿فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ،[28] گاهی به باد میگوید بگیر: ﴿سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ[29] به  هر چه دستور داد گرفتند! تنها «شَقُّ القَمَر» که نبود! «شَقُّ الحَجَر» بود، «شَقُّ الأرض» بود، «شَقُّ الماء» بود، «شَقُّ الشَّجَر» بود، این ﴿لِلّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ﴾[30] هست! ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ! اینها سپاه و ستاد الهی هستند که گاهی میگیرند؛ این به صورت ترجیع‌بند در این بخشها ذکر میشود. حضرت از پشت رسید دست بر روی دوش اباسفیان گذاشت و فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُک یَا أَبَا سُفْیَانَ»!

قابل تصور نبودن پیروزیهای پیامبر دال بر عزیزالوجود بودن نصرتِ الهی

این «نَصر»، یک نصرت «عزیزُ الوجود» و گوهر کمیابی است که پیشبینی نمیشد. در سوره مبارکهٴ «حَشر» که بعد میآید، فرمود ما کاری کردیم که نه دوست خیال میکرد نه دشمن! خودشان در مدینه کوخنشین هستند! اینها فقرایی بودند که زیر بار وامهای ربوی یهودیها بودند! کاخ اگر بود، متعلّق به همان یهودیهای خیبر و امثال خیبر بود، این کاخ است که آن درِ محکم را دارد که هفتاد نفر باید دَر را ببندند! اینکه حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ خَیْبَرَ بِقُوَّةٍ جَسَدَانِیَّةٍ وَ لَا بِحَرَکَةٍ غَذَائِیَّةٍ لَکِنِّی أُیِّدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَکِیَّةٍ وَ نَفْسٍ بِنُورِ رَبِّهَا مُضِیَّة»،[31] آن قلعه برای کاخنشین  است، وگرنه کوخنشین که قلعه ندارد! در اوّل سوره مبارکهٴ «حشر» فرمود شما یادتان است، نه دوستان خیال میکردند و نه دشمنها! دوستان میگفتند که وضع ما این است ما چگونه پیروز میشویم؟! دشمنان هم که خودشان مقتدرانه زندگی میکردند، ﴿مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ؛[32] دشمنان میگفتند ما در حِصن و قلعه هستیم و آنها  دسترسی به ما ندارند! شما هم میگفتید ما پابرهنهایم! ما کاری کردیم که نه دوست خیال میکرد و نه دشمن، انقلاب اسلامی هم همین‌طور بود! نه دشمن خیال میکرد ـ یعنی استکبار و صهیونیست ـ و نه خیلی از دوستان. فرمود: ﴿مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ، آغاز آیه هم این است: ﴿هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ﴾؛ اولین بار ما این کارها را کردیم! ما کاری کردیم که به ذهن هیچ‌ کس نیامده! الآن هم همان کار را میتواند بکند، این‌طور نیست که فرق بکند! الآن هم همین‌طور می‌کند، ما نباید عوض بشویم! ما اگر برابر همان آیه سوره «حشر»، همین آیات را عمل بکنیم، فیض الهی همیشه هست، این‌طور نیست که حالا ـ معاذالله ـ آن وقت [سنت الهی] عوض شده باشد! فرمود ما کاری کردیم که هیچ‌کس فکر نمیکرد، الآن هم همین است! بنابراین این چند صفتی که ذکر شد: یکی مغفرت، یکی تتمیم نعمت، یکی هدایت و یکی هم نصرت عظیم، اینها همه متفرّع بر آن فتح مُبین است؛ گاهی فتح بالاتر از شهادت است ـ که در جلسات گذشته به عرض ِشما رسید[33] ـ شهادت یک مقام سنگین وزینی است؛ اما «لَضَرْبَةُ عَلِیِّ لِعَمْرٍو یَوْمَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ عِبَادَةَ الثَّقَلَیْن‏»[34] درباره شهادت و اینها نیست، این است که  دین را حفظ میکند!

آرامش‎‎بخشی قلوب مؤمنین توسط خدای سبحان زمینهساز پیروزی مسلمانان

البته مؤمنین هم آرامشی داشتند، اینکه فرمود: ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، نه یعنی «سماوات و أرض» سپاه و ستاد  خدا هستند؛ اما دلهای افراد جزء سپاه و ستاد خدا نیستند، نه! آن در بیانات نورانی حضرت امیر هست (سلام الله علیه) که فرمود آنچه شما میشنوید و میگویید با او، چشم، گوش  و قلب شما «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ‏ جُنُودُه‏ ... وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه‏»؛[35] فرمود دست و پای شما ستاد الهی هستند! اگر ـ  خدای ناکرده ـ کسی بیراهه برود، ممکن است خدا با زبان خودش او را بگیرد؛ حرفی میزند که رسوا میشود، امضایی میکند که رسوا میشود، جایی میرود که نباید برود و رسوا میشود یا کاری میکند که نباید بکند و رسوا میشود، این‌جا هم فرمود: ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، چه اینکه بخواهد انسان را یاری بکند با زبان او او را یاری میکند؛ با دست او کاری میکند که هم خودش آبرومند میشود و هم جامعه، اقدامی میکند که هم خودش آبرومند میشود و هم جامعه، چیزی مینویسد که هم خودش آبرومند میشود و هم جامعه؛ با دست او این کار را میکند! اگر اعضا و جوارح ما جنود او هستند، سپاه و نظامی او هستند، با دست ما این کار را انجام میدهد.

فرمود: ﴿هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ﴾، همان‌طوری که ﴿وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ﴾[36] نسبت به دشمنان، ﴿أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ﴾؛ مؤمنین آرام میشوند. در این بمبارانهای مناطق مسکونی بعضی خیلی احساس آرامش میکردند، بعضی هم فرار میکردند! بعضی ترس و بعضی هم امن، این ﴿أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ﴾ این است، چون ذات اقدس الهی در قلبها اثر میگذارد یا «بالرُّعب» که ﴿وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ﴾، یا «بالسّکینة و طمأنینه» که ﴿أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ﴾.

انزال آرامش بر قلوب مؤمنین سبب افزوده شدن ایمان آنها

این انزال سکینه به این علت است که ﴿لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ﴾، چون ایمان درجاتی دارد؛ این آیات سوره مبارکهٴ «انفال» و «آل عمران» این دو تا آیه تفاوتشان گذشت که در یک جا «لام» دارد و در یک جا «لام» ندارد؛ در یک جا دارد:﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ،[37] این برای کسی است که ایمان برای او یک صفت باشد، در جای دیگر دارد ﴿هُمْ دَرَجَاتٌ،[38] این برای  کسی است که این ایمان برای او به منزله فصل مقوّم باشد که این شخص خودش صاحب درجه است، نه اینکه وصفی باشد عارض بر او و زائد بر او. این‌جا فرمود: ﴿لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ﴾، اما برهان مسئله این است که چون ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾ است؛ لذا قلب شما و آنچه در قلب شما میگذرد هم جزء سپاه و ستاد الهی است ﴿وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً﴾، به کل شیء عالِم است، یک؛ کار او هم براساس حکمت است، دو. آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که هیچ ممکن نیست خدا کار غیر حکیمانه بکند، شامل اینجا هم میشود؛ فرمود خدای سبحان کسی است که هیچ مشیئتی و هیچ ارادهای نمیتواند حکمت او را تغییر بدهد: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل‏»،[39] این از بیانات نورانی حضرت در صحیفه است؛ یعنی هر کسی توسّلی بجوید و کاری بکند که خدا برخلاف حکمت کاری را انجام بدهد نمیکند، چون حکمت فعلی است که «بالضرورة» از خدا صادر میشود، پس او علیم است که هر چیزی را میداند و حکیمانه هم کار میکند؛ این کارها نسبت به شما آن است و نسبت به همراهان شما هم ﴿لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾؛ لذا کسانی که وارد بهشت شدند میفهمند که همیشه مهمان او بودند! یعنی کاری از خودشان نداشتند، کاملاً برای آنها مشخص میشود که یک نفر دستشان را گرفته آورده بالا ﴿اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ﴾![40]

«و الحمد لله رب العالمین»

 


[1]. صلح حُدَیبیه، پیمان صلحی بود که در سال ششم هجری بین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) و مشرکان مکه، در منطقه حدیبیه امضا شد و در سوره فتح به آن اشاره شده است. مسلمانان که برای به جا آوردن مناسک حج رهسپار مکه شده بودند با ممانعت مشرکین قریش مواجه شدند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) تصمیم گرفت شخصی را به سوی قریش بفرستد تا مذاکره کند، پس از عزیمت فرستاده و شایعه خبر قتل وی، پیامبر(صل الله علیه و آله و سلّم) مسلمانان را به پیمانی معروف به بیعت رضوان فراخواند، پس از مذاکراتی بین طرفین سرانجام پیمان صلح حدیبیه بسته شد.

[2]. التبیان فی تفسیر القرآن، ج‏9، ص314؛ «و هذه الوجوه کلها لا تجوز عندنا».

[3]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏9، ص168؛ «قد قیل فیه أقوال کلها غیر موافق لما یذهب إلیه أصحابنا».

[4]. سوره نساء, آیات26 و 27.

[5]. سوره توبه, آیه117.

[6] . سوره شعراء، آیه14.

[7] . سوره قصص، آیه15.

[8] . سوره قصص، آیه20.

[9] . سوره طلاق، آیه6.

[10]. لغت‌نامه دهخدا، قلیب: [ق َ] چاه یا چاه سرگرد ناگرفته یا چاه کهنه؛ مذکر و مؤنث آورده می‌شود.

[11]. شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏17، ص272.

[12]. نهج البلاغة(للصبحی صالح), خطبه56؛ «وَ لَقَدْ کُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا یَزِیدُنَا ذَلِکَ إِلَّا إِیمَاناً وَ تَسْلِیماً وَ مُضِیّاً عَلَی‏ اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلَی مَضَضِ الْأَلَمِ وَ جِدّاً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ وَ لَقَدْ کَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا یَتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَیْنِ یَتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَیُّهُمَا یَسْقِی صَاحِبَهُ کَأْسَ الْمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا فَلَمَّا رَأَی اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْکَبْتَ وَ أَنْزَلَ عَلَیْنَا النَّصْرَ حَتَّی اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِیاً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطَانَهُ وَ لَعَمْرِی لَوْ کُنَّا نَأْتِی مَا أَتَیْتُمْ مَا قَامَ لِلدِّینِ عَمُودٌ وَ لَا اخْضَرَّ لِلْإِیمَانِ عُودٌ وَ ایْمُ اللَّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَما».

[13] . مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص844.

[14]. لغت‌نامه دهخدا، طائل: [ءِ] فزونی، مزیّت، فضل، توانائی، قدرت، دستگاه، توانگری، غنا، فراخی، سعة.

[15]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏18، ص255.

[16]. مفاتیح الغیب، ج‏28، ص65 و 66.

[17]. سوره شعراء, آیه14.

[18] . سوره زمر، آیه65.

[19] . سوره حاقّه، آیه44؛ ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ﴾.

[20] . سوره حاقّه، آیه45.

[21] . سوره مائده، آیه3.

[22] . سوره زخرف، آیه43.

[23]. من لایحضره الفقیه، ج2، ص613.

[24] . سوره یس، آیات1 ـ 4.

[25] . الکافی(ط ـ الاسلامیه)، ج1، ص11.

[26]. السیرة الحلبیة، ج3 ص55؛ الروض الانف الوکیل، ج7،  ص135؛ «قَالَ: فَتَابُوا بَعْدُ وَ حَسُنَ إسْلَامُهُمْ وَ رُوِینَا بإسناد متّصل عن عبد الله ابن أَبِی بَکْرٍ قَالَ: خَرَجَ النّبِیّ ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ ـ عَلَی أَبِی سُفْیَانَ، وَ هُوَ فِی الْمَسْجِدِ فَلَمّا نَظَرَ إلَیْهِ أَبُو سُفْیَانَ قَالَ فِی نَفْسِهِ لَیْتَ شِعْرِی بِأَیّ شَیْءٍ غَلَبْتنِی، فَأَقْبَلَ النّبِیّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ حَتّی ضَرَبَ بِیَدِهِ بَیْنَ کَتِفَیْهِ وَ قَالَ: بِاَللهِ غَلَبْتُک یَا أَبَا سُفْیَانَ فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ أَشْهَدُ أَنّک رَسُولُ اللهِ».

[27] . سوره قصص، آیه81.

[28] . سوره طه، آیه78.

[29] . سوره حاقّه، آیه7.

[30] . سوره بقره، آیه284.

[31]. الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص542.

[32] . سوره حشر، آیه2.

[33]. سوره محمد(ص)، جلسه3.

[34]. عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج‏4، ص86.

[35]. نهج البلاغة (للصبحی صالح)، خطبه199.

[36]. سوره احزاب, آیه26؛ سوره حشر، آیه2.

[37]. سوره انفال، آیه4.

[38]. سوره آل عمران، آیه163.

[39]. صحیفه سجادیه، دعای13.

[40]. سوره فاطر، آیه34.


 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الأنبیاء و المرسلین سیّما خاتمهم و أفضلهم محمّد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و أهل بیته الأَطیبین الأَنجبین سیّما بقیّة الله فی العالمین بِهم نَتولّیٰ و مِن أعدائِهم نَتبرّءُ اِلی الله».

مقدم شما بزرگواران روحانیت معظّم و عزیزان دانشگاهی برادران و خواهران ایمانی و پژوهشگران علوم الهی، دینی و اسلامی همه را گرامی می‌داریم. از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم آنچه خیر و صلاح و فلاح دنیا و آخرت همه شماست همراه با سایر علاقه مندان به قرآن و عترت مرحمت بفرماید.

این تکبیراتی که بعد از دَه نماز در غیر مکه و بعد از پانزده نماز در مکه، یعنی در منا برقرار هست، برای آن است که یکی از آداب دین این است که آن امر مهمی را که بر ما لازم کردند، یک دستورات استقبالی دارد، یک دستورات بدرقه‌ای؛ مثلاً ماه مبارک رمضان که یک دستور رسمی است، ما را به مهمانی دعوت کردند، چنانکه زائران «بیت الله» را در آن سرزمین به ضیافت فرا خواندند، دیگران را در ماه مبارک رمضان در این زمان به ضیافت خواسته‌اند. گرچه اختصاصی به آن زمان و این زمین ندارد، همیشه انسان می‌تواند مهمان الهی باشد؛ لکن این دو تا برنامه رسمی روزه گرفتن و همچنین مراسم حج به جا آوردن، اینها یک سلسله استقبال‌هایی دارند و یک سلسله بدرقه‌ای. قبل از ماه مبارک رمضان گفتند مستحب است انسان به استقبال ماه مبارک رمضان در پایان ماه شعبان، روزه بگیرد. بعد از ماه مبارک رمضان به استثنای روز عید که روزه حرام است، شش روز در شوال مستحب است انسان ماه مبارک رمضان را بدرقه کند، تا این عبادت فراموشمان نشود.

جریان عید قربان هم همین طور است، هم آن استقبال‌هایی که در روز عرفه است به عنوان بهترین نیایش و هم این دوازده تکبیری که بعد از دوازده نماز هست، این بدرقه عید قربان است؛ یعنی از ظهر روز دهم تا ظهر روز دوازدهم که دو شبانه‌روز است و هر شبانه‌روزی پنج نماز دارد، جزء تعقیبات مستحبه این دَه نماز همین تکبیر است که «عَلَی مَا هَدَانَا»،[1] کسانی هم که در منا به سر می‌برند، مستحب است بعد  از پانزده نماز؛ یعنی روز یازده تا روز سیزده این تکبیرات را بگویند. سرّش آن است که دین تنها یک تکلیف نیست؛ بلکه یک تعلیم هست، یک تزکیه هست، یک تذکره. این سه کار را دین به ما آموخت. چیزهایی که نمی‌دانیم به عنوان ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ﴾[2] هست. چیزهایی  که احیاناً می‌دانیم؛ ولی راه عمل را نمی‌دانیم، تزکیه است که ما را تطهیر می‌کند. آن اصل سوم تذکره است یعنی شما از خاک برنخاستید، شما یک شناسنامه دارید، از جای دیگر آمدید، وطن اصلی‌تان آنجاست، این حرف‌هایی که ما می‌زنیم شما در وطنتان یاد گرفتید. این حرف از مرحوم شیخ بهایی نیست، گرچه او آدم بزرگی است:

این وطن مصر و عراق و شام نیست ٭٭٭ این وطن شهریست کان را نام نیست[3]

اوّل شیخ اشراق این حرف را زده که وطن اصلی ما جایی است که از آنجا آمدیم. ما از ﴿أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی[4] آمدیم. در یک موطن  خدای سبحان همه ما را زنده کرد احیا کرد ایجاد کرد با ما گفتگو کرد، خودش را به ما نشان داد خود ما را به ما نشان داد، ما را شاهد بر خودمان قرار داد: ﴿أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ﴾؛ مثل اینکه کسی در برابر آینه بایستد، سر آینه را خم بکند، به خود آینه بگوید چه کسی را می‌بینی؟ آینه بگوید تو را می‌بینم. ما یک چنین صحنه‌ای را پشت سر گذاشتیم؛ منتها ما آینه‌ای نداریم که سرش را خم بکند ببیند چه کسی را می‌بیند. در آن نشئه که ﴿أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ﴾ هست، ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ﴾،[5] خودش را  نشان داد، ما هم که آینه بودیم در برابر او قرار گرفتیم، آینه حرفی برای گفتن ندارد، مگر اینکه سر خم بکند خودش را ببیند، ببیند که در درون خود، چه کسی را دارد نشان می‌دهد؛ این کار از آینه ساخته نیست. اما خدا این کار را در نشئه «الست» کرده است، سر ما را خم کرده به ما نشان داده، چه کسی را می‌بینی؟ گفتیم تو را؛ ما یک چنین عالمی داریم. این می‌شود وطن ما، بعد از اینکه چند قرن از این حرف گذشت، تازه مرحوم شیخ بهایی به این حرف آمد که «این وطن شهریست کان را نام نیست».

چون ما از آنجا آمدیم، بخش سوم دین تذکره است؛ یعنی یادآوری است که شما چنین عالمی را گذراندید. کمی اگر به خود بیایید یادتان می‌آید. برای اینکه حرفی آنجا نزدیم که شما بتوانید فراموش کنید. ما در جان شما حک کردیم این حرف را، هیچ فراموش نمی‌شود. هیچ ممکن نیست از درون درون کسی، نام خدا گرفته بشود. فرمود: ما این حرف را زدیم، بعضی از شما یک میلیون سال، بعضی دو میلیون سال، بعضی یک میلیارد سال کم‌کم به دنیا می‌آیید. بعضی در محیط کفر، بعضی در محیط ایمان به سر می‌برید. هیچ کس نتواند در قیامت بگوید خدایا تو که بر ما حجت اقامه نکردی، ما هم که در محیط کفر به سر بردیم. ما این کار را کردیم که مبادا کسی بهانه بیاورد که بگوید:﴿إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلینَ﴾[6] در درون درون ما نام خدا هست، این  فراموش شدنی نیست.

این بیان نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) در همان خطبه اوّل نهج البلاغه این است که انبیا حرف تازه نمی‌زنند، انبیا معدن‌شناس هستند  که تلاش و کوشش آنها معدن‌کاوی است که درون ما را به ما نشان می‌دهند که شما این هستید. «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[7] همین  است. «اثاره کردن»؛ یعنی شکوفا کردن. گاو را که بقر می‌گویند چون می‌شکافد ثور می‌گویند؛ چون ثوره می‌کند، شیار می‌کند. کار رسمی انبیا شیار کردن است. حالا ممکن است بعضی از امور را بعد از شیار یادمان بدهند که آنها اصلی نیست، قانون اساسی نیست. این «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» این است. این در درون همه ما هست و اینکه درون  ما را به ما یادآوری می‌کنند، می‌شود تذکره. علوم دینی در این سه بخش تلاش و کوشش می‌کند؛ هم آنچه را که ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ است فرا می‌گیرد، هم ﴿یُزَکِّیهِمْ﴾ فرا می‌گیرد تا نه بیراهه برود نه راه کسی را ببندد، هم ﴿ذِکْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ﴾، ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ﴾، «تذکرة للمؤمنین» یادش بیاید که از کجاست و اینکه ذات مقدس سالار شهیدان حسین بن علی در روز عرفه آن خطبه را در مکه ایراد کردند که فرمود شما یک وطن دارید هر کسی به وطنش علاقهمند است با من بیاید که «مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَه»؛ توطین کند خود را به وطنش برساند «فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا».[8]

تمام تلاش و کوشش انبیا(علیهم السلام) این است که این سه اصل را؛ یعنی تعلیم کتاب و حکمت، تطهیر نفس و تذکره نفس را به ما بیاموزند. این تذکره کمک می‌کند که من از جای دیگر آمدم این حرف‌ها را قبول کردم باور کردم امضا کردم الآن باید پای تعهدم بایستم. آن صحنه برای من کاملاً روشن شد، من نگران چه هستم؟ اینکه ذات اقدس الهی فرمود یک عده چون خدا را فراموش کردند خودشان را گم کردند: ﴿لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾؛[9] این به یاد همه چیز هست مگر به یاد خودش. بعد از  این بیان آیه قرآنی، وجود مبارک امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) می‌فرماید: من تعجب می‌کنم که خیلی‌ها به دنبال گمشده‌شان هستند یک کتاب، خودکار و دفتری را گم کردند اعلامیه می‌کنند که فلان چیز گم شده است! خودش را گم کرده نرفته نزد کسی که بگوید من خودم را گم کردم، مرا پیدا کن و به من نشان بده! «عَجِبْتُ لِمَنْ یَنْشُدُ ضَالَّتَهُ‏ وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلَا یَطْلُبُهَا»،[10] «إنشاد»؛ یعنی به دنبال گمشده  رفتن. فرمود من تعجب می‌کنم، مردم خودکار جیبشان را گم می‌کنند  از این و از آن می‌پرسند که خودکار مرا دیدی یا نه؟ خودش را گم کرده نمی‌داند که کجاست از کسی نمی‌پرسد که مرا دیدید؟ مرا سرجایم بنشانید!

ما وقتی به قرآن کریم مراجعه می‌کنیم، آن مسئله خوف از نار و بهشت و اینها اهداف میانی است، اهداف اصلی که اگر به آن رسیدیم آنها هم نصیب ما می‌شود، این است که به ما حیات بدهند: ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾.[11] معلوم می‌شود این حیاتی که  جامعه جاهلی و غیر جاهلی داشت، حرف می‌زنند می‌خوابند می‌خورند این حیات نیست. حیات قرآنی این است که انسان جهان را از منظر توحید ببیند. فرمود: ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾. کسی داشت نماز می‌خواند وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التّحیة و الثّناء) او را صدا زد، گفت من دارم نماز می‌خوانم، بعد که نماز تمام شد، رفت حضور حضرت! حضرت فرمود من که گفتم بیا چرا نیامدی؟ عرض کرد من داشتم نماز می‌خواندم. فرمود مگر این آیه را نخواندی که خدا فرمود پیغمبر وقتی شما را صدا کرد حرکت کنید؛ چون او می‌خواهد شما را زنده کند.[12] این نماز را اگر نافله بود که  شکستن آن جایز است، اگر فریضه بود هم بعداً می‌خواندی. نمی‌توانی بگویی پیغمبر چون مرا خواست داشتم نماز می‌خواندم، من می‌خواست تو را زنده کند. من نماز می‌خواندم چیست؟ نماز را یک وقت دیگر بخوان!

﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾، همین امیر بیان و بنان، اینکه فرمود ما امیر بیان هستیم: «إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْکَلَام‏»؛[13] ما  فرمانروایان سخن هستیم، نه معنی آن این است که خوب حرف می‌زنیم، حرف خوب می‌زنیم، نه معنی‌اش این است که بلیغ و فصیح هستیم؛ ما فرمانده کلّ سخن هستیم، می‌فهمیم کجا حرف بزنیم، 25 سال حرف نزنیم، بعد حرف بزنیم، این می‌شود فرمانده کلام. ما امیر بیان هستیم؛ یعنی بیان در اختیار ماست که چه وقت بگوییم، 25 سال باید ساکت باشیم برای مصلحت اسلام، ساکت هستیم، الآن باید حرف بزنیم حرف می‌زنیم. نه اینکه فصیح و بلیغ هستیم، فصاحت و بلاغت آنها که روشن است. اینها که امیر بیان و بنان هستند، با قلم امیرانه، با قدم امیرانه جامعه را اصلاح می‌کنند، فرمود: بعضی‌ها یک جنازه عمودی هستند، بعد جنازه افقی می‌شوند؛ یعنی مرده‌ای است عمودی، بعد می‌افتد نماز میت می‌خوانند می‌شود افقی: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لَا یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لَا بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاء»؛[14] این بیان نورانی حضرت است در نهج. این یک جنازه عمودی است بعد هم می‌شود افقی. آنکه نفهمد عالم چه خبر است، نفهمد در و دیوار عالم زنده‌اند با او حرف می‌زنند، این سه تا راه دارد، این هیچ کدام از این راه‌ها را نرفته است، این زنده نیست.

فرمود: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ»؛ این نظیر سنن بیهقی و اینها نیست  که کسی در سند اشکال کند، این بیان صریح حضرت است در خطبه معروف او. فرمود: یک عده جنازه عمودی‌اند؛ منتها نماز میت ندارند بعد جنازه افقی می‌شوند. «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لَا یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لَا بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاء»، چرا؟ برای اینکه انسان  هیچ کدام از این سه راه را نرفته است.

سراسر قرآن کریم این است که کلّ جهان زنده‌ هستند، ما یک موجود مرده در عالم نداریم؛ نه سنگ مرده است، نه خاک مرده است. سه تا راه دارد برای اینکه ما باور کنیم و ببینیم و بفهمیم؛ آنکه هیچ کدام از این سه راه را نرفته، می‌شود جنازه عمودی. سراسر قرآن این است که هیچ موجودی نیست مگر اینکه تسبیح‌گوی او هست؛ بعدها جناب سعدی پیدا شده که تحمیدگوی او، تسبیح‌گوی او، ثناگوی او تنها انسان نیست؛ بلکه نه تنها بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد، خود شاخسار تحمید می‌کند. خود آن برگ تسبیح می‌کند، ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾؛[15] فرمود: هیچ موجودی نیست مگر اینکه تسبیح می‌کند. هم تعبیر «اسلم» دارد که همه مسلم و منقادند،[16] یک؛ هم تعبیر تسبیح است، دو؛ هم تعبیر سجده است،[17] سه؛ هم رفتن به سوی الهی است که ﴿أَتَیْنَا،[18] چهار؛ هم طاعت الهی است: ﴿أَتَیْنَا طَائِعِینَ[19] فرمود ما به زمین و آسمان گفتیم: ﴿ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً﴾؛[20] با میل یا بی‌میل باید بیایید، همه عرض کردند: ﴿أَتَیْنَا طَائِعِینَ، نه «طائعَین». دستور تثنیه است؛ ولی جواب جمع است. عرض کردند ما تنها نمی‌آییم، با کلّ مجموعه به حضور شما می‌آییم. ﴿فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا﴾، این تثنیه است. ﴿طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعین﴾، نه «طائعَین»؛ ما همه آمدیم. حرف می‌زنند با خدا. با ما حرف می‌زنند، شهادت می‌دهند. این دست شهادت می‌دهد، شهادت می‌دهد یعنی چه؟ ﴿تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ﴾[21] اینها شهادت می‌دهند؛ درکجا شهادت می‌دهند در محکمه عدل الهی. شهادت وقتی مسموع است که شاهد خوب بفهمد، یک؛ امین باشد، دو؛ در دو نشئه حضور داشته باشد، سه؛ هم در نشئه آن حادثه هم در نشئه محکمه. اگر کسی در نشئه حادثه حضور نداشت و نبود و نفهمید، شهادت او در محکمه مسموع نیست؛ چون هر ادایی مسبوق به تحمّل است. شهادت شاهدی در محکمه مسموع است که در متن سانحه حضور داشته باشد.

اگر این اعضا و جوارح در دنیا حضور عالمانه نداشته باشند، شهادت آنها در قیامت مسموع نیست. مسجد شهادت می‌دهد، که از همسایه‌های مسجد چه کسی آمده چه کسی نیامده، مسجد شهادت می‌دهد، شکایت می‌کند،[22] ابراز ارادت می‌کند، این در و دیوار اگر  نفهمند، چه شهادتی در قیامت دارند بدهند. این یک روایت و دو روایت نیست تا ما بگوییم در این مسائل اعتقادی خبر واحد حجت نیست. اینها تواتر معنوی دارند.

بنابراین چیزی در عالم نیست مگر اینکه می‌فهمند، ما درست است که ایرانی باهوشیم، اما این حرف خیلی بالاتر از ما ایرانی‌هاست. شما یک ادیب، یک حکیم، یک دانشمند ایرانی پیدا کنید که قبل از نزول قرآن این حرف‌ها را زده باشد که:

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم ٭٭٭ با شما نامحرمان ما خاموشیم[23]

ما شعرای بزرگ، حکمای بزرگ، علمای بزرگ داشتیم؛ اما نه در این سطح! هیچ شاعری، هیچ حکیمی قبل از اسلام در این سرزمین و از این سرزمین برنخاست که بگوید انسان مرگ را می‌میراند. بعد از قرآن است که مولوی و امثال مولوی تربیت شدند گفتند:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی ٭٭٭ تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او جانی ستانم بی رنگ و بو ٭٭٭ او ز من دلقی بگیرد رنگ رنگ[24]

این را قرآن فرمود که انسان مرگ را می‌میراند. یک ادیب، یک حکیم، یک نمونه ولو یک مصرع، ما ایرانی‌ها قبل از اسلام این حرف‌ها را نداشتیم، این حرف‌ها از آسمان آمده که انسان موجود ابدی است مرگ را می‌میراند. چیزی در عالم نیست مگر اینکه آیت حق است.

یکی از این سه راه را انسان باید داشته باشد وگرنه قرآن او را زنده نمی‌داند و حضرت امیر او را مرده و جنازه عمودی می‌داند؛ یا انسان باید اهل کشف و شهود باشد، در درجه اوّل انبیا و ائمه(علیهم السلام) هستند، بعد شاگردان آنها در حدّ خودشان. هم سنّی‌ها[25] نقل کردند هم شیعه‌ها نقل کردند؛ مرحوم شیخ طوسی نقل کرد[26] که وجود  مبارک حضرت فرمود سنگی است که قبل از اینکه من پیغمبر بشوم هر وقت مرا می‌دید سلام می‌کرد: «إِنِّی لَأَعْرِفُهُ الْآن‏»؛[27] الآن هم من آن  سنگ را می‌شناسم. هر وقت من رد می‌شدم به من سلام می‌کرد. این کوه اُحد را مالک در موطأگفت ـ این که کتاب‌های بعدی نیست، اینها برای قبل از هزار سال است و متقن ـ حضرت وقتی جبل اُحد را دید فرمود: «هَذَا جَبَلٌ یُحِبُّنَا وَ نُحِبُّهُ»؛[28] این دوست ماست ما هم  دوستش داریم.

اگر چیزی جماد باشد و درک نکند که نه محبوب است و نه حبیب و نه محب. پس چیزی در عالم نیست مگر اینکه خدا را نشان می‌دهد؛ چون آیت اوست. اگر آیت اوست، او را باید نشان بدهد. اگر او حیات، علم و قدرتش با هم جلوه کرده‌اند، این باید زنده باشد، خداشناس باشد و مسبّح باشد و حامد باشد. تعبیر قرآن کریم این است که هر موجودی می‌گوید «سبحان الله»، هر موجودی می‌گوید: «الحمد لله»، هر موجودی این دو را هماهنگ می‌کند؛ چون «باء» بای مصاحبه است: ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾.[29] این تثلیث برای آن است  که این تحمید در صحابت این تسبیح است، آن تسبیح مصاحب این تحمید است، ﴿إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ و هیچ چیزی نیست  مگر اینکه ذات اقدس الهی در قرآن از آن به آیت به نشانه یاد کرده است؛ این نشانه علیم است، نشانه حی است، نشانه حکیم است. ما موجود مرده در عالم نداریم. اگر موجود مرده در عالم نداریم و اگر هر موجودی آیت حق است، چطور اگر کسی در گوشه‌ای از حوزه بگوید:﴿وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ،[30] این خبر مقدم و آن آیت مبتدای  مؤخر، این علم می‌شود علم دینی؛ اما اگر کسی در دانشگاه درباره زمین و گسل‌های زمین و اعماق زمین و معدن زمین بحث بکند می‌شود علم غیر دینی! اگر کسی بداند زمین زنده است مگر قرآن از زمین غیر از آیت یاد کرد؟! غیر از نشان یاد کرد؟! این نشان که نشان اعتباری؛ نظیر درجه روی دوش فلان نظامی که نیست. یا نظیر پرچم روی یک کشور نیست که نشانه اعتباری باشد. این چمن نشان آب است، نشان حقیقی است نه قراردادی. مشرق بروید مغرب بروید چمن آب را نشان می‌دهد. مشرق بروید مغرب بروید زمین خدا را نشان می‌دهد. این آیت حق است. حالا اگر کسی آمده ﴿وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ،[31] بگوید خبر مقدم و آیات مبتدای مؤخر و  «موقنین» هم متعلق به آن است، این بحث را بکند می‌شود علم دینی؛ ولی در دانشگاه درباره گسل زمین و معادن زمین و عمق زمین و آبیاری تحت زمین بحث بکند، این علم دینی نمی‌شود؟! منتها این باید بفهمد که درباره چه دارد بحث می‌کند. قبول و نکول استاد و معلم و مؤلف و شاگرد هیچ نقشی ندارد. تمام حرف‌های علم دینی را موضوع آن علم می‌زند؛ چون تمایز علوم به موضوعات آنهاست، این موضوع آیت حق است.

اگر کسی درباره قرآن بخواهد بحث کند ولو کافر باشد، علم او علم دینی است، ولو اینکه استاد کافر است؛ چون تمایز علوم به تمایز استاد و شاگرد و معلم و پژوهشگر نیست. تمایز علوم به تمایز موضوعات آن علم است. اگر علمی آیت حق بود آن، علم علم دینی است؛ منتها ما باید خودمان را تطبیق بدهیم از آن علم بهره ببریم و اگر این شد آن وقت کشور ما، جهان ما زنده خواهد شد. اینکه فرمود: ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾[32] این است. آن سه تا راه این  است: اگر کسی اهل تهذیب بود، راه انبیا را طی کرد، می‌تواند بگوید:

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم ٭٭٭ با شما نامحرمان ما خاموشیم

این حرف‌ها را آنها می‌شنوند. تسبیح را، ناله حیوانات را، ناله کوه‌ها را بشنود! اینکه در قرآن فرمود: ﴿وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ﴾.[33] شما ببینید سنگ از جای به جایی افتاد، اما این از ترس افتاد.  این را شما می‌گویید افسانه است! چرا؟ برای اینکه هیچ کدام از این سه تا راه را شما نرفتید. یا باید انسان اهل حیات معنوی باشد، حرف‌های اینها را بشنود. آن وقت این می‌شود تفسیر انفسی قرآن که خدا در قرآن فرمود: بعضی سنگ‌ها از ترس جابهجا می‌شوند: ﴿وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ﴾؛ بعد فرمود گرچه بعضی از دل‌ها:﴿کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً﴾[34] است؛ اما بعضی از سنگ‌ها از دل‌ها بالاترند، ﴿وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ﴾. راه انبیا همین طور است که حضرت فرمود: یک سنگ بود قبل از اینکه من پیغمبر بشوم هر وقت مرا می‌دید سلام می‌کرد: «إِنِّی لَأَعْرِفُهُ الْآن‏».

و اگر این راه را نرسید، این راه شهود را نرسید، راه برهان را برسد که حکمت متعالیه متولی این کار است ثابت می‌کند که هیچ هستی در هیچ جا پیدا نمی‌شود که با او شعور و علم و حیات همراهی نکند. این راه حکمت و فلسفه حکمت است. نشد، لااقل ظواهر دینی را بپسندند و بپذیرند. یا ایمان، یا برهان، یا عرفان. هیچ کدام نشد می‌شود جنازه عمودی.

اگر اینکه می‌بینید بعضی‌ها جامع معقول و منقول‌اند، اوحدی از اهل معرفت جامع مشهود و معقول و منقول‌اند. گفت «آن کس که می یافت نشود آنم آرزوست»[35] آن بسیار کم است که جامع مشهود و  معقول و منقول باشد، خیلی کم است. اما اینکه انسان جامع معقول و منقول باشد، این خیلی کم نیست. نشد لااقل منقول را، یعنی سمع را، یعنی ادله نقلی را باور کند که قرآن مجاز نگفت:

به قول دوست عزیز ما جنای آقای حسن‌زاده(حفظه الله):

به مجاز این سخن نمی‌گویم ٭٭٭ به حقیقت نگفته‌ای الله[36]

این راه هست. چرا حالا ما این راه را نرویم؟ این راه ما را زنده نگه می‌دارد. حضرت این کوه اُحد را فرمود: یکی از دوستان ماست: «هَذَا جَبَلٌ یُحِبُّنَا وَ نُحِبُّهُ»، آن وقت این می‌شود خروجی دین. فرمود:﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾؛ گاهی عید قربان است، گاهی دَه نماز پشت سر عید قربان به عنوان بدرقه این عید است، گاهی پانزده نماز بدرقه این عید قربان است که «اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی‏ مَا» کذا و کذا،[37] این راه است، این راه را  به ما نشان دادند.

بنابراین حداقل این است که ما می‌توانیم در حد این فرشته‌های عادی زندگی بکنیم، این ممکن است. خدا حکیم سنایی را غریق رحمت کند که ده‌ها بار این شعر به عرض شما رسید؛ فرمود شما که کمتر از فرشته نیستید، چرا فرشته نمی‌شوید؟ اینکه می‌بینید مولوی حرف حکیم سنایی را نقل می‌کند و شرح می‌کند، مگر مولوی برای هر کسی حساب باز می‌کند؟! حرف حکیم سنایی که در واقع یک قرن قبل از او بود، نقل میکند و مفصل شرح می‌کند؛ او متن نوشته، این شرح. حرف حکیم سنایی این است که:

تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک ٭٭٭ برگ توتست به تدریج کنندش اطلس[38]

الآن ما پارچه‌ای گران‌تر از پرنیان و اطلس روی کره زمین نداریم. از پارچه‌های ابریشمی و پرده‌های ابریشمی، گران‌تر در عالم نیست. اینها همین برگ توت بود که می‌خواستند بگذارند در سطل زباله. وقتی رفت مکتب، استاد دید به نام کرم ابریشم، شده اطلس. حرف حکیم سنایی این است؛ آن وقت می‌گوید وقتی برگ توت می‌تواند ابریشم بشود ما چرا فرشته نشویم؟

تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک ٭٭٭ برگ توتست به تدریج کنندش اطلس

این حرف را هم حکیم سنایی هرگز مقدورش نبود بگوید، مگر بعد از آن بیان نورانی رسول گرامی(علیه و علی آله آلاف التّحیة و الثّناء) که مرحوم کلینی در کافی نقل کرد؛ فرمود: شما اگر مواظب حلال‌خوری‌تان باشید این چشم و گوشتان را پاک کنید: «لَصَافَحَتْکُمُ الْمَلَائِکَة»؛[39] با  او مصافحه می‌کنید. شب که تمام می‌شد صبح می‌آمدند محضر حضرت و درس جدید که شروع می‌شد حضرت می‌فرمود: «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»؟[40] دیشب در عالم خواب چه دیدید؟ خواب یعنی خواب!  یعنی کلاس درس. او که این قدر می‌خورد که با خُرّ و پف می‌خوابد، او که انسان نیست. آدم این قدر می‌خورد که هیچ خبری از نماز صبح نداشته باشد! حضرت فرمود: این چند ساعتی که خوابیدید کلاس درس بود، چه دیدید؟ «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»، این را مرحوم کلینی درکافی نقل کرد. اتلاف عمر یعنی همین! کسی حیوان به دنیا می‌آید به  صورت حیوان هم زندگی کند، می‌شود جنازه عمودی.

ما که می‌توانیم فرشته بشویم چرا نشویم؟ آن وقت این کشور این همه شهید، این همه جانباز! یک وقت به عرض شما رساندم که این جانبازها یک حق عظیمی به عهده ما دارند که من همان سال شصت بود، یک وقت گفتم برویم آسایشگاه این عزیزان. یک وقت رفتم دیدم جوان‌های فعّال، بانشاط، اینها قطع نخاعی‌اند من دور زدم دیدم نمی‌توانم تحمّل کنم. نه آن عُرضه داریم که دعای ما مستجاب بشود، نه کاری از دست ما برمی‌آید، بر فرض بربیاید به حال اینها نافع نیست. یک قدر دستی بر سر اینها کشیدیم و دعا کردیم و دیدم هیچ مقدورم نیست به هر وسیله‌ای بود از اینجا بیرون آمدیم و رفتیم گوشه‌ای نشستیم و قدری گریه کردیم و قدری سبک شدیم و دیگر نرفتیم. اینها بیست و پنج شش سال است که جانبازند. آن وقت در این کشور یک عده پیدا می‌شوند که کار موش را انجام می‌دهند. این انبارها را چه کسی ذخیره می‌کند؟ اگر کسی در قرآن یا غیر قرآن به ما گفت که عده‌ای به صورت موش محشور می‌شوند، نباید ما تعجب کنیم. این «انسانٌ قردٌ» یا «انسانٌ فأرٌ». این موش بعد از انسانیت است، نه که انسانیت گرفته می‌شود بعد موش. اگر کسی موش بشود که اصلاً عذابی ندارد. اگر کسی بوزینه بشود که عذابی ندارد. بوزینه همان لذتی را از زندگی می‌برد که تیهو و طاوس می‌برند. این انسانِ بوزینه است، انسانِ موش‌شده است، این همه انبار کرده و جامعه را به این صورت درآورده است.

حالا ما آن طرف می‌توانیم فرشته بشویم، چرا نباشیم؟ این دعاها، این نمازها، این فرصت‌ها، برای این است که:

تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک ٭٭٭ برگ توتست به تدریج کنندش اطلس

«السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَیْن»![41]

من مجدّداً مقدم همه شما عزیزان را گرامی می‌دارم، از ذات اقدس الهی مسئلت می‌کنیم به برکت اسمای حُسنای خود و صحف ربانی و الهی خود نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملّت و مملکت ما را در سایه امام زمان حفظ کند!

روح مطهّر امام راحل و شهدا را با اولیای الهی محشور کند!

جوانان مملکت فرزندان ما را تا روز قیامت از بهترین شیعیان قرار بدهد!

مشکلات اقتصاد و ازدواج جوان‌ها را به لطف ولیّ‌اش به بهترین وجه حلّ بفرماید!

خطر بیگانه‌ها را به استکبار و صهیونیسم برگرداند!

این کشور ولیّ عصر را تا ظهور آن حضرت از هر خطری محافظت بفرماید!

ایام پربرکت دهه ولایت و دهه امامت است، توفیقی عطا کن که از فیض و فوز این عناوین حداکثر بهره را ببریم!

بین ما و قرآن و عترت در دنیا و آخرت جدایی نینداز!

«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»



[1] . من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص517؛ «اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا وَ لَهُ الشُّکْرُ فِیمَا أَوْلَانَا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعَام‏».

[2]. سوره بقره، آیه129.

[3]. شیخ بهایی، نان و حلوا، بخش9.

[4] . سوره اعراف، آیه172.

[5] . سوره اعراف، آیه172.

[6]. سوره اعراف، آیه172.

[7]. نهج البلاغه(للصبحی صالح), خطبه1.

[8]. اللهوف علی قتلی الطفوف(فهری)، ص61.

[9] . سوره حشر، آیه19.

[10] . تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص233.

[11]. سوره انفال, آیه24.

[12] . فقه القرآن، ج1، ص121.

[13] . نهج البلاغة(للصبحی صالح)، خطبه233.

[14]. نهج البلاغة(للصبحی صالح)، خطبه87.

[15]. سوره اسراء، آیه44.

[16] . سوره آل عمران، آیه83؛ ﴿َوَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْها﴾.

[17] . سوره حج، آیه18؛ ﴿یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ مَن فِی الأرْضِ.

[18]. سوره فصّلت، آیه11.

[19]. سوره فصّلت، آیه11.

[20] . سوره فصلت، آیه11.

[21]. سوره نور، آیه24.

[22] . بحار الانوار، ج7، ص222؛ «یجِى‏ءُ یَومَ القِیامَةِ ثَلاثَةٌ یَشکُونَ: اَلمُصحَفُ وَالمَسجِدُ وَ العِترَةُ».

[23] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش37.

[24]. مولوی، دیوان شمس، غزل شماره1326

[25] . البحر المحیط فی التفسیر، ج‏1، ص429.

[26] . الأمالی (للطوسی)، النص، ص341؛ «إِنِّی لَأَعْرِفُ حَجَراً کَانَ یُسَلِّمُ عَلَیَّ بِمَکَّةَ قَبْلَ أَنْ أُبْعَثَ، إِنِّی لَأَعْرِفُهُ الْآنَ».

[27]. بحار الأنوار (ط ـ بیروت)، ج17، ص372.

[28]. مجازات النبویه، ص31.

[29] . سوره إسراء، آیه44.

[30]. سوره فصلت، آیه53.

[31] . سوره ذاریات، آیه20.

[32] . سوره انفال، آیه24.

[33] . سوره بقره، آیه74.

[34]. سوره بقره،آیه74.

[35] . مولوی، دیوان شمس، غزل شماره441؛ «گفتند یافت می ‌نشود  جسته‌ایم ما ٭٭٭گفت آنک یافت می‌ نشود آنم آرزوست».

[36]. دیوان علامه حسن زاده آملی.

[37] . من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص517؛ «اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا وَ لَهُ الشُّکْرُ فِیمَا أَوْلَانَا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعَام‏».

[38] . سنایی، قصاید، قصیده90.

[39]. الکافی(ط ـ الإسلامیة)، ج2، ص424.

[40] . الکافی(ط ـ الإسلامیة)، ج8، ص90.

[41]. البلد الأمین و الدرع الحصین، ص271.
















حریم ملکوت ۶۱
درس اخلاق آیت الله صدیقی؛ 02 بهمن 1396

آیت الله صدیقی روز دوشنبه بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء در مسجد جامع ازگل به درس اخلاق پرداختند که مشروح آن در اختیار شما قرار دارد.

حریم ملکوت 61
  00:00           
00:00
 
00:00         
 
  • حریم ملکوت 61درس اخلاق آیت الله صدیقی؛ 02 بهمن 1396

  00:00           
00:00
 
00:00
         
 
 

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ»

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم‏ * رَبِّ اشْرَحْ لی‏ صَدْری * وَ یَسِّرْ لی‏ أَمْریَ * وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانی‏ * یَفْقَهُوا قَوْلی‏».[۱]

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ العَالَمینَ وَ الصّلَاهُ عَلَی خَاتَمِ الْمُرْسَلِینَ طَبِیبِنا حَبیِبنَا شَفِیعِ ذُنوبِنَا أَبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الْمَعْصُومِینَ سِیَّمَا الْحُجَّهُ بَقِیَّهِ اللهِ فِی الْعَالَمِینَ أَرْوَاحُنَا فِدَاهُ وَ عَجَّلَ اللهُ فَرَجَهُ وَ اللَّعْنُ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ‏».

«قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی‏ قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ‏»[۲].

تنبّه دادن قرآن کریم نسبت به ایمان زبانی

ولادت عمّه‌ی امامان ما، پیام‌آور عاشورا، نائبه الحسین، حضرت عصمت صغری و زینب کبری سلام الله علیها را به امام زمان علیه السّلام و به شما برادران و خواهران تبریک عرض می‌کنم. در این آیه‌ی کریمه خدای مهربان به ما تنبّه می‌دهد، نکند یک وقتی ایمان شما، ایمان زبانی باشد. قلب شما نور نداشته باشد. گرمی ایمان، خانه‌ی گرم شما را خانه‌ی قلب شما را گرم نکرده باشد. نکند در دل خود را بستید، دیگر نور ایمان به دل شما داخل نمی‌شود. نکند باطن شما تیره است، تاریک است. در ظاهر ادّعای دین می‌کنید. اعراب گفتند: ما ایمان آوردیم. خدا به پیغمبر می‌گوید: به آن‌ها بگو، بگو: نگویید: ما ایمان آوردیم، بگویید: ما تسلیم شدیم، اسلام آوردیم. هنوز ایمان بر دل شما وارد نشده است. ما در این جهت توضیحات کافی دادیم ولی آدم هر چه در قرآن غور می‌کند، در دریای قرآن شنا می‌کند، به عمق آن نمی‌رسد.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (1)

دل جایگاه ایمان

 اجمالاً قلب فرودگاه ایمان است. اگر قلب سخت باشد… هواپیما همه جا فرود نمی‌آید، باید فرودگاه زمینه داشته باشد و مناسب با نزول هواپیما باشد. هواپیما در بیابان نمی‌نشیند، نمی‌تواند در کوه بنشیند. محلّ همواری لازم است تا هواپیما در آن‌جا فرود بیاید. ایمان ملک است، ایمان نور است. ایمان آب حیات است. باید دل شما هموار باشد. اگر دل شما چاله و چوله دارد، پست و بلندی دارد. دل شما خود را هموار نکردید یا دل شما قساوت دارد. سنگ دل شدید. در دلی که هموار نیست در دلی که گودال‌ها وجود دارد در دلی که سنگ است و سخت است. ایمان داخل نمی‌شود. خود شما زمینه ندارید.

گر نبیند به روز شپّره چشم.      چشمه آفتاب را چه گناه

خورشید همه جا را روشن کرده است ولی در قعر زمین خانه درست کردی، آن‌جا هیچ روزنه‌ای برای تابش آفتاب وجود ندارد، بالا بیا تا آفتاب ببینی.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (11)

حلاوت نام مقدّس اهل بیت علیهم السّلام

 لذا قبول ایمان در دل مشروط به شرایط است که در سوره‌ی مبارکه‌ی بقره فرمود: «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ»[۳] پاکی، پاکی فطری اگر انسان در زندگی خود دزد نبود، حرام خور نبود، دامن او پاک بود، چشم او پاک بود، دست او پاک بود، این حرف امام، حرف پیغمبر، آیه‌ی قرآن بسان یک شربت گوارا وقتی می‌شنود، شارژ می‌شود، روح او عوض می‌شود. اسامی حضرات معصومین سلام الله علیهم اجمعین ما… در زیارت جامعه‌ی کبیره خطاب می‌کنیم به امامان معصوم خود عرضه می‌داریم: «ذِکْرُکُمْ فِی الذَّاکِرِینَ وَ أَسْمَاؤُکُمْ فِی الْأَسْمَاءِ وَ أَجْسَادُکُمْ فِی الْأَجْسَادِ … وَ قُبُورُکُمْ فِی الْقُبُورِ فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَکُمْ وَ أَکْرَمَ أَنْفُسَکُمْ» نام شما در نام‌ها است. بدن مبارک شما در بدن‌ها است. قبر شما در قبرها است. امّا «فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَکُمْ» نام شما یک حلاوتی دارد، یک شیرینی دارد که در میان نام‌ها، نام شما دل آدم را شیرین می‌کند، کام جان او را حلو می‌کند، شیرین می‌کند. این یک حقیقت است. آدم دلی پاکی داشته باشد وقتی یا علی می‌گوید، یک احساس خاصّی به او دست می‌دهد. وقتی یا زهرا می‌گوید مثل این‌که به یک عالم وسیعی از نور دل اتّصال پیدا می‌کند. این حقیقتی است که انسان باید در باطن خود پیدا بکند. بعضی‌ها هستند که از نام مقدّس حضرات معصومین لذّت نمی‌برند. برای بچّه‌ی خود می‌خواهد اسم بگذارد، اسم‌های دیگر شیرین‌تر است. اصلاً درک نمی‌کند فاطمه چیست، علی چه حقیقتی است. حسن و حسین، نرگس، نجمه این‌ها اسمائی هستند که برای دلی که آماده است، شیرینی دارد، امتیاز دارد و الّا خیلی‌ها روی بچّه‌های خود اسم‌های بدی هم نمی‌گذارند ولی:

میان ماه من تا ماه گردون       تفاوت از زمین تا آسمان است.

اسم این‌ها بوی خدا می‌دهد، اسم این‌ها نورانی است. اسم این‌ها عرشی است. زیبایی خاصّی دارد. «فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَکُمْ» ولی همه که درک نمی‌کنند. چرا همه درک نمی‌کنند؟ برای این‌که دل حجاب دارد. دل غبار دارد، دل نرمش ندارد، گناه روی گناه این دل را سخت کرده است. لذا او لطافت این اسامی مقدّسه را درک نمی‌کند، لذّت نمی‌برد. امّا کسی که دلی پاک دارد، برای او اسم زینب، اسم رقیه، اسم فاطمه این چیز دیگر است. «فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَکُمْ» است.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (3) 

اطاعت از خدا راه ورود ایمان به قلب

 این‌که «لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی‏ قُلُوبِکُمْ»[۴] یعنی دیگر تا چه وقت می‌خواهید در دل را ببندید. دیگر کافی است. یک استغفاری، یک توبه‌ای، یک توسّلی. یک ایثاری، یک احسانی. فرمود: «إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ»[۵] حالا که دل تو بد شده است، نمی‌خواهی با کارهای خوب دل خود را زیبا بکنی، همیشه به زیبایی ظاهر توجّه می‌کنی. نمی‌خواهی باطن خود را درست بکنی. نمی‌خواهی وجود خود را تمیز بکنی. «وَ لَمَّا یَدْخُلِ»[۶] پیام دارد، یعنی تاکنون داخل نشده است. به سراغ دل برو، دیگر برای تو کافی است. مگر به عمر خود چقدر اطمینان داری؟ نکند بی‌ایمان از دنیا بروی؟! تا به حال که ایمان کسب نکردی، تا به حال که در دل تو نور روشن نیست، خوب حالا فردا از بین رفتی تو بی‌ایمان می‌روی. تا دیر نشده است، این نهال ایمان را در دل خود غرس بکن، بذر ایمان را در دل خود بپاش، آبیاری بکن بگذار شد بکند. «وَ إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً» مفسّرین گفتند: این «لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً» یعنی اگر شما عمل خود را صرف طاعت خدا و رسول کردید، اوّلاً راه احیای دل اطاعت است، نه ادّعا. اگر می‌خواهید در قلب شما بروز بکند، حادث بشود، به وجود بیاید، باید اطاعت بکنی با عمل انسان معرفت او بالا می‌رود، با عمل ایمان ارتقا پیدا می‌کند با عمل انسان داده می‌شود، علم به خواندن نیست.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (2)

ایمان منشأ هدایت

امام صادق علیه السّلام به عنوان بصری فرمود: علم به تعلّم نیست. علم در زبان‌ها نیست. علم در کتاب‌ها نیست. «الْعِلْمُ نُورٌ»[۷] «بل هو نور» علم نور است. «یقعوا فی قلب من یشاء» «یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاءُ» خدا هر کسی را بخواهد هدایت بکند. این در دل او واقع می‌شود. نور علم مربوط به قلب است. دل انسان نور می‌گیرد، دل انسان طلوع می‌کند. دل انسان شکوفا می‌شود، شرح صدر پیدا می‌کند. قلب وسیع می‌شود، وسعت پیدا می‌کند. علم مربوط به قلب است. فقه مربوط به قلب است. «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها»[۸] فقه مربوط به دل است، مربوط به مغز نیست. آن‌ها که مغز آن‌ها با اصطلاحات فقهی حلال و حرام پر است. امّا در عمل آن‌ها نیست، مرتکب محرّمات می‌شوند. این‌ها فقه ندارند اگر علّامه‌ی دهر باشد، بی‌جهت به او فقیه آل بیت می‌گویند. اصلاً فقیه نیست. اصلاً کلامی از خداوند متعال و اولیای الهی بر جان او نفوذ نکرده است تا فقیه بشود. هم فقه مربوط به قلب است، هم ایمان مربوط به قلب است و امام صادق علیه السّلام تصریح فرمودند: «الْعِلْمُ نُورٌ»[۹] «بل هو نور» علم نور است. «یقعوا» واقع می‌شود در قلب کسی که خدا بنای هدایت او را دارد. ایمان منشأ هدایت است. اگر در دل ایمان آمد، انسان در مسیر هدایت قرار می‌گیرد. «هُدىً لِلْمُتَّقینَ»[۱۰] منشأ تقوا قلب است. فرمود: «وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ‏ِ»[۱۱] پس تقوا برای قلب است، ایمان برای قلب است. علم و فقه هم مربوط به قلب است. اگر کسی می‌خواهد از این سرمایه‌ها محروم نباشد، فقیر از دنیا نرود، خانه‌ای آن‌جا داشته باشد، سرمایه‌ای در عالم ابد داشته باشد، باید دل خود را پالایش بکند، باید دل خود را صیقل بدهد، باید دل خود را با توبه تغییر بدهد، منقلب بکند؛ اصلاً قلب را قلب می‌گویند برای این‌که می‌شود آن را متحوّل کرد. می‌شود آن را عوض کرد. این یک رمز است، یک راز است که همه باید در کنار ظواهر هر وقت نماز می‌خوانی، بعد از آن یک فکری بکن. ببین این نماز در دل شما یک رقّت نسبت به گناه ایجاد کرده است، یک نفرّت عجیبی پیدا کردید. نسبت به نماز شب یک علاقه‌ی جدیدی برای شما پیش آمده است. آیا با این نمازی که خواندی به یاد کربلا افتادی؛ گفتی: خیلی وقت است به کربلا نرفتم. ای کاش باز قسمت من می‌شد، یک بار دیگر هم زیر گنبد امام حسین علیه السّلام کنار ضریح شش گوشه قرار می‌گرفت. این که دل آدم را به یک جایی می‌برد. دل آدم هوای کسی را می‌کند.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (5)

تأثیر اعمال بر روی مؤمن و کافر

 این نشانه‌ی این است که یک امر جدیدی در دل واقع شده است. امّا اگر نماز خواندیم بلافاصله رفتیم در خانه دعوا کردیم، بلافاصله تا از مسجد خارج نشده است دوست ما آمد، غیبت یک کسی را کردیم. علیه یک کسی صفحه گذاشتیم، معلوم می‌شود که نماز تو ظاهری است. این نماز دلی نبوده است. این نماز اثر در زندگی شما ندارد. «تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ»[۱۲] نیست. این است که خدای متعال این عبارت را آورده است «وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی‏ قُلُوبِکُمْ»[۱۳] هنوز ایمان داخل دل تو نشده است، در ظاهر تو است ولی هنوز عمق پیدا نکرده است، در درون تو مستقر نشده است درون‌گرا باشید، همیشه باطن خود را بازرسی بکنید. نکند قاچاقی در انبار دل تو باشد، تو خبر نداشته باشی نکند مواد منفجره آن‌جا گذاشته باشند دیر یا زود یک جرقه‌ای بزند، تو را از بین ببرد، تو را وارد جهنّم بکند. نکند انفجار جهنّمی در باطن ما باشد و خبر نداشته باشیم. راه این‌که دل درست بشود، چیست؟ طاعت. تا به حال راه معصیت می‌رفتی، حالا خطّ زندگی خود را عوض بکن. راه خود را عوض بکن. دوستان خود را عوض بکن. درآمد خود را متوجّه باش. هزینه‌های خود را تحت ذره‌بین قرار بده. ببین در خطّ طاعت خدا و رسول خدا هستی یا نه. اگر اهل طاعت هستی نشانه‌ی ایمان و بی‌ایمانی این است که بی‌ایمان دارد از او کم می‌شود، هم از وجودش کم می‌شود، هم از عمل او کم می‌کند. این عمل ندارد. «خَفَّتْ مَوازینُهُ‏»[۱۴] وقتی روز قیامت ترازوی عمل را می‌گذارند، این کفّه‌ی عمل او سبک است چیزی ندارد در این‌جا سنگینی بکند. امّا کسی که دارای عمل قبول است کفّه‌ی عمل او سنگین است. در جهنّم نمی‌افتد. می‌رود بالا، این حقیقت که عمل مؤمن کم نمی‌شود ولی عمل غیر مؤمن «کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فی‏ یَوْمٍ عاصِفٍ»[۱۵] قرآن کریم می‌فرماید: عمل کافر مثل خاکستری است که باد تند بورزد، همه‌ی آن را بر باد بدهد. آدمی که باطن ندارد. عمل او سوخته است. خاکستر است. با یک تندبادی همه‌ی آن از بین می‌رود. امّا عمل مؤمن کم نمی‌شود. این نماز مؤمن، نماز است، برای او می‌ماند. آدم وقتی می‌میرد، او را در عالم قبر می‌برند. در عالم برزخ آن‌جا مشکلاتی برای او پیش می‌آید، گناهان انسان باطن آن آتش بوده است. هجوم می‌آورد که این بیچاره‌ی تازه وارد را در آن‌جا خاکستر بکند.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (7)

اعمال انسان و جلوگیری از آتش جهنّم

یکی از اعمالی که جلوی آتش را می‌گیرد، نماز است. یکی از آن‌ها صبر است. یکی از آن‌ها حج است. یکی از آن‌ها روزه است، سپر است. این‌ها اگر کم نشده باشد جلوی آتش را می‌گیرد، امّا کم شده باشد، از بین رفته باشد، آدم آن‌جا حفاظی ندارد. این اعمال ناشایست انسان آن‌جا آدم را از بین می‌برد. عمل که نباشد حفاظ نیست. حفاظ که نباشد اصل وجود آدم می‌سوزد امّا عمل خوب آن‌جا برای انسان حصار است. چیزی از او کم نمی‌شود. «لا یَلِتْکُمْ» مفسّرین فرمودند: از اجر او کم نمی‌شود امّا ظاهر این است که خودش کم نمی‌شود. هم مؤمن وجودش کم نمی‌شود. هم عمل او کم نمی‌شود. غیر مؤمن هم وجودش کم می‌شود، کاهش شخصیتی دارد. برای خود یک کسی بوده است آرام آرام ابروی او آب شد، وجاهت او آب شد. شخصیت او آب شد. دیگر کسی به او اعتماد ندارد. امسال دروغ گفت، یک ماه دیگر هم آمد برای مردم یک دروغ دیگر گفت، دو ماه دیگر یک دروغ دیگر گفت، آرام آرام هم عمل او سبک شد، هم خود او سبک شد. می‌گویند: فلانی دروغگو است، هیچ کدام از وعده‌های خود را عملی نکرده است. روز روشن به مردم دروغ می‌گوید. اصلاً شخصیت آب می‌شود. هم عمل آب می‌شود هم شخصیت آب می‌شود.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (4)

تأثیر شکر بر وجود انسان

 لذا قرآن کریم در این‌جا صحبت از این است که عمل کم نمی‌شود، نمی‌گوید: پاداش کم نمی‌شود. در مسئله‌ی شکر فرمود: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزیدَنَّکُمْ»[۱۶] خود تو را زیاد می‌کند، نه این‌که عمل تو را زیاد می‌کند. این‌جا می‌گوید: از عمل تو کم نمی‌شود. آن‌جا می‌گوید: وجود تو زیاد می‌شود. آدم سعه‌ی وجودی پیدا بکند مثل حضرت ابو الفضل علیه السّلام می‌شود. در کجای عالم حضرت ابو الفضل حضور ندارد؟ در کجای گرفتاری گفت: یا ابا الفضل و دادرسی ندید؟ این همه جا حضور پیدا کرده است این حضرت ابو الفضل در کربلا بود. ولی حالا در همه‌ی عالم طیّار است. جعفر طیّار را طیّار می‌گویند، طیران او مثل طیران مرغ نیست که یک جا باشد و یک جایی نباشد. این طیران او سایه‌ای است که «أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ»[۱۷] این سایه را همان وجود است، همه جا را گرفته است. حضرت ابو الفضل سایه‌ی وجود خدا شده است، در این محفل ابو الفضل حضور دارد. علی اصغر علیه السّلام حضور دارد. علی اکبر علیه السّلام حضور دارد. وجود زیاد شده است. اگر آن وقت در یک شهر بود، در یک خانه بود، حالا عالم‌گیر شده است، در هر جای عالم بیچاره‌ای باشد به سراغ این‌ها برود، همان‌جا حضور دارد. وجود او زیاد شده است، عمل هم همین‌طور است. خود عمل کم نمی‌شود. عمل طاعت، عمل قربی هرگز کم نمی‌شود امّا اگر در عمل نفاق بود، در او ریا بود، عین سیبی است که در آن کرم بوده است. شما دو روز به آن دست نزنید، دیگر قابل خوردن نیست، همه‌ی آن از بین رفته است. میوه‌ی وجود عالم عمل است. اگر توأم با ایمان قلبی بود «لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً»[۱۸] عمل کم نمی‌شود امّا اگر در باطن آن ایمان نبود، نفاق بود این کرم می‌زند. این دوام ندارد. عمل تو فقط یک چند روزی مردم فکر کردند تو آدم خوبی هستی ولی پرده‌ها کنار می‌رود معلوم می‌شود که کرم داخل آن بوده است. کرم تزویر، کرم ریا، کرم نفاق، کرم خودنمایی، خود نشان دادن. اصلاً همه‌ی آن‌ها خودنمایی بوده است. باطن او هیچ چیزی نداشت. به خدا پناه می‌برم.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (4)

در پایان آیه فرمود: «إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ» اگر از عمل تو کم نمی‌شود، خیال نکن قدرت عمل تو است. خیال نکن قدرت ایمان تو است، دل تو روشن شده است و بر مبنای ایمان عمل کردی، از عمل تو کم نمی‌شود، این مغفرت خدا و رحمت خدا است. حضرت امیر علیه السّلام در دعای کمیل می‌گویند: «کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِیلٍ لَسْتُ أَهْلًا لَهُ نَشَرْتَهُ» علی علیه السّلام می‌گوید، برای ما نمی‌گوید برای خود می‌گوید. خدایا اگر نام علی را به زبان‌ها انداختی، اگر ملائکه را عاشق علی قرار دادی، اگر لیله المبیت جبرئیل و میکائیل برای حفاظت از امیر المؤمنین علیه السّلام آمدند و خدا به ملائکه مباهات کرد. امیر المؤمنین علیه السّلام می‌گوید: به خاطر عمل من نبود، خدا بزرگ است با مغفرت خود با من برخورد کرده است. اگر عمل خوب باشد، برای من نیست، خدا به من داده است. توفیق الهی است من چه چیزی دارم؟ همه چیز من برای خدا است. لذا حضرت علی علیه السّلام خود را مستحق هیچ نوع تمجید و توصیفی و تعریفی نمی‌داند. «کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِیلٍ لَسْتُ أَهْلًا لَهُ نَشَرْتَهُ» آدم وقتی عمل هم بکند مهمان عمل خود نیست. به عنوان کرم خدا است. او به ما عمل داد او به ما نماز داد او به ما علی داد او به ما فاطمه داد او به ما زینب کبری داد.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (4)

عظمت شخصیت حضرت زینب سلام الله علیها

دو جمله هم راجع به بی‌بی جان حضرت زینب سلام الله علیها که حقیقت ایمان بود، هم وجود حضرت زینب عالم‌گیر شده است امیر المؤمنین علیه السّلام گفتند: «کُنتَ مَعَ الآنبیاء سِرّاً وَ مَعَ خَاتَمِ الانبیاءِ سرّاً و علانیّهً» علی گفت: با همه‌ی پیغمبرها همراهی کردم. علی علیه السّلام آدم را بدرقه کرده است، علی علیه السّلام نوح را از طوفان نجات داده است. موسی را علی علیه السّلام بود که دریا را شکافت و موسی را نجات داد. این علی علیه السّلام بود که عیسی را همراهی کرد. گفت: با همه‌ی انبیاء در عالم سر بودم ولی با خاتم آن‌ها هم در باطن بودم، هم در ظاهر بودم. سراً و علناً.

حضرت زینب، زینت یک چنین شخصیت عالم‌گیر است. زین أب است. نمود امیر المؤمنین علیه السّلام، نماد امیر المؤمنین علیه السّلام بدون حضرت زینب سلام الله علیها نبود. اگر کربلا نبود، اگر نهضت امام حسین نبود، نامی از علی و دین خدا باقی نبود و اگر زینب نبود کربلا نبود، نهضت امام حسین علیه السّلام نبود. همه‌ی این‌ها سر سفره‌ی حضرت زینب سلام الله علیها امکان‌پذیر می‌شود. این بانو چه کسی است، چه سفره‌ای دارد همه‌ی انبیاء و ائمّه علیهم السّلام سر سفره‌ی حضرت زینب مهمان هستند.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (8) 

شباهت حضرت زینب سلام الله علیها با حضرت خدیجه سلام الله علیها

یکی از ویژگی‌های حضرت زینب سلام الله علیها شباهت تام است از نظر سیما از نظر قد و بالا شبیه به خدیجه بود. از نظر بذل و بخشش شبیه به خدیجه بود. خیلی شبیه به حضرت خدیجه سلام الله علیها بود متشخّص بود، حضرت خدیجه سلام الله علیها در عرب رکن بود. زن بود ولی هیچ مردی شخصیت حضرت خدیجه را نداشت، خیلی شخصیت بارزی داشت. از حجاز تا شامات سرمایه‌ی خدیجه بود، نام خدیجه بود اعتبار خدیجه بود و تمام گرفتارها، تمام آن‌ها ثروت خدیجه و مال حلال حضرت خدیجه سلام الله علیها بود. در این جهات شباهت حضرت زینب سلام الله علیها به حضرت خدیجه شباهت تام بود. امّا در بعد حفاظت دین، در بعد دفاع از حریم ولایت حضرت زینب سلام الله علیها شبیه به مادر خود حضرت زهرا سلام الله علیها بود. لذا وسعت شخصیت بی‌بی عالم هم در باطن زین أب است، هم در ظاهر زین أب است. زینت حضرت امیر المؤمنین علیّ بن ابی‌طالب علیه الصّلاه و السّلام بود. از این جهت نام زینب را خدا انتخاب کرده است. نام زینب را پیغمبر… قبل از خدا در مورد این دختر من تصمیم نمی‌گیرم. یعنی کأنّه این کار او با ذات احدیّت است، حجاب ندارد، واسطه ندارد، خود خدا مستقیماً اشراف به وجود حضرت زینب سلام الله علیها است. این یکی نامگذاری او بود که این مسئله را نشان داد.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (9)

علم لدّنی حضرت زینب سلام الله علیها

یکی هم علم حضرت زینب سلام الله علیها علم کتابی نیست حضرت زینب مفسّر بود، در کوفه تفسیر قرآن می‌گفت، آقا امیر المؤمنین علیه السّلام آمدند صدا زدند: زینب من دیدم که سوره‌ی مریم را داشتی تفسیر می‌کردی، تفسیر «کهیعص»[۱۹] را داشتی برای بانوان کوفه می‌گفتی. عرضه داشت بله. بعد امیر المؤمنین علیه السّلام تأویل این را برای حضرت زینب سلام الله علیها گفت که کاف کربلا است. عین عطش است. برای این حروف مقطّعه آقا امیر المؤمنین علیه السّلام تفسیر خاصّی برای حضرت زینب سلام الله علیها گفتند. امّا امام سجّاد علیه السّلام دم دروازه‌ی کوفه پرده از یک حقیقت دیگری برداشت که اگر پدرش به او گفته است، تذکّر بود. در گنجینه‌ی وجود عمّه‌ی ایشان حضرت زینب سلام الله علیها همه‌ی این‌ها وجود داشته است. علی دارد یادآوری می‌کند. معلّم او علی نیست، بالاتر از علی است. گفت: «یَا عَمَّهِ اسْکُتِی»[۲۰] آرام خاموش «أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَهٌ غَیْرُ مُعَلَّمَهٍ فَهِمَهٌ غَیْرُ مُفَهَّمَهٍ» عمّه‌ی من چه افتخاری می‌کرد. «یَا عَمَّهِ» عمّه‌ی من «اسْکُتِی» ساکت بشوید، خطبه‌ی خود را ادامه ندهید کار را بنا نیست در کوفه تمام بکنید. شما مأموریت شام دارید. بنا است آن‌جا سه ساله‌ای را به عنوان پرچم پیروزی علم بکنید. این‌جا بس کنید «أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَهٌ غَیْرُ مُعَلَّمَهٍ» شما عالمه هستید ولی معلّم ندارید. معلّم شما خدا است. علم شما لدّنی است. اکتسابی نیست. «فَهِمَهٌ غَیْرُ مُفَهَّمَهٍ» یکی از ویژگی‌های حضرت زینب همین است شباهتی به مادر خود دارد در این‌که خدای متعال خواسته است در مناطق مختلف حضرت زینب سلام الله علیها پایگاه دل‌ها باشد و دلبری بکند. هم در شام مزار دارد که مدافعین حرم آن‌جا می‌روند جان می‌دهند. حضرت زینب سلام الله علیها فرزندان خود را داده است، همه‌ی کسان خودرا داده است، از حسین علیه السّلام دفاع کرده است. سپر جان امام زین العابدین علیه السّلام بوده است. همه‌ی جان‌ها سپر قبر حضرت زینب سلام الله علیها بشود. این عکس العمل آن عمل است. آن‌جا حضرت زینب سلام الله علیها سرمایه‌گذاری کرده است. حالا دارد رویش می‌کند. این همه جوان‌ها می‌روند.Sadighi-13961102-Hoze-ThaqalainSite (10)

از سردار سلیمانی خدا ایشان را سلامت بدارد خواستم گفتم آن‌جا چیزی خود شما دیده باشید به من بگویید از این کرامت‌هایی که مدافعین حرم دارند. ایشان گفتند: در یکی از حمله‌ها یکی از این مدافعین حرم خیلی مهابا خود را به آب و آتش می‌زد، ترسید بی‌باکی می‌کرد. جلوی تیرها می‌رفت. می‌گفت: به او نهیب زدیم، گفتیم: این‌که راه جنگ نیست. باید سنگرگیری بکنی، بی‌احتیاطی نکنی. گفت: خاطر شما جمع باشد، امروز من هیچ تیری نمی‌خورم. به من وعده دادند، فردا ساعت ده خود حضرت زینب سلام الله علیها به استقبال من می‌آید گفت: آن روز هیچ تیری به او اصابت نکرد، فردا شد تا ساعت ده ما او را زیر نظر داشتیم دیدم دقیقاً ساعت ده پرید. ولی دیگر ما که حضرت زینب سلام الله علیها را ندیدیم و بی‌بی وعده داده بود خود او به سراغ ایشان می‌آید. یک چنین بی‌بی امروز افتخار عالم تشیّع است و ما به خود مباهات می‌کنیم که خدا ما را آشنای با این نام و با این مقام کرده است.


[۱]– سوره‌ی طه، آیه ۲۵ تا ۲۸٫

[۲]– سوره‌ی حجرات، آیه ۱۴٫

[۳]– سوره‌ی متّقین، آیه ۲٫

[۴]– سوره‌ی حجرات، آیه ۱۴٫

[۵]– سوره‌ی هود، آیه ۱۱۴٫

[۶]– سوره‌ی حجرات، آیه ۱۴٫

[۷]– مصباح الشریعه، ص ۱۶٫

[۸]– سوره‌ی اعراف، آیه ۱۷۹٫

[۹]– مصباح الشریعه، ص ۱۶٫

[۱۰]– سوره‌ی بقره، آیه ۲٫

[۱۱]– سوره‌ی حج، آیه ۳۲٫

[۱۲]– سوره‌ی عنکبوت، آیه ۴۵٫

[۱۳]– سوره‌ی حجرات، آیه ۱۴٫

[۱۴]– سوره‌ی اعراف، آیه ۹٫

[۱۵]– سوره‌ی ابراهیم، آیه ۸٫

[۱۶]– سوره‌ی ابراهیم، آیه ۷٫

[۱۷]– سوره‌ی فرقان، آیه ۴۵٫

[۱۸]– سوره‌ی حجرات، آیه ۱۴٫

[۱۹]– سوره‌‌ی مریم، آیه ۱٫

[۲۰]– بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج ‏۴۵، ص ۱۶۴٫