یا قاضی الحاجات

لا اله الاالله محمد رسول الله علی ولی الله صلی الله علیه و آله و سلم

یا قاضی الحاجات

لا اله الاالله محمد رسول الله علی ولی الله صلی الله علیه و آله و سلم

یا قاضی الحاجات

ای که به دور کعبه و منکر حیدری / کعبه ولادتگه اوست دور حیدر مگرد

بایگانی

بسم الله الرحمن الرحیم

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۳۱ ق.ظ | علی | ۰ نظر

روزی در ایام قدیم در ایران پادشاهی بود که زن زیبایی داشت ولی بچه دار نمیشدن و زن پادشاه دیده بود هرگاه مسئولان مملکتی رده پایین و بالا به قصر می آیند پادشاه با بچه هایشان گرم میگیرد و لپ آن هارا میکشد و آن هارا در آغوش گرم خود می فشارد و بازی می کند با بچه ها و هدیه ها به آن ها می دهد از خوراکی و بازی لذا زن پادشاه بسیار غمگین بود و این را بلای الهی می دانست و  هر چه نذر میکرد به مقصود نمی رسید لذا روزی قبل از سالگرد ازدواج پنهانی در حیاط قصر به دستور زن پادشاه حوضچه ای در گوشه ای ساختند و با بازی ها و اسباب بازی های گوناگون پادشاه تا دید بچه ها شادی میکنند خوشحال شد و دست بانو را بوسید و ساعت ها کار پادشاه این بود که در مخل بازی بچه ها می نشست و آه می کشید و شاد بود این موضوع زن پادشاه را غمگین تر کرد و پادشاه تا دید زنش افسرده شد به ستوه آمد و به زنش گفت خوب چه کنیم که خدا نمیخواهد بچه داشته باشیم تو اگر واقعا بچه میخواهی آزادی از پیش من برو ولی من تنها خواهم شد زن پادشاه گریه کرد و گفت تو پادشاهی بچه حق توست و ایراد از من است تو چقدر مهربانی تو راحت میتوانی زنی زیباتر از من بگیری حال به من میگویی بروم؟؟ اصلا تو باید زنی دیگر اختیار کنی و بحث بالا گرفت تا اینکه زن پادشاه گفت خوب طبیبی اختیار کن از فرنگ تا هم آّبرویمان نرود پیش مردم و هم پزشک فرنگ حاذق است لذا تصمیم گرفتند طبیبی از آمریکا به قصر آوردند(حالا مثلا آمریکا هم بوده!) طبیب آمد و تا چهره ی پادشاه را دید مشکل را فهمید ولی آزمایش هایی هم کرد و پیش خود تشخیص داد که مشکل از مرد است که بچه دار نمیشوند ولی ترسید از جان خودش که اورا طبق آئین خودشان بکشند لذا گفت مشکل از زن است و فرار کرد و رفت بعد زن پادشاه خوشحال شد و گفت زنی دیگر باید بگیری و پادشاه قبول کرد ولی تا حالا بچه دار نشده اند!الان 5 قرن می گذرد و در قبر ها پوسیده اند ولی خبری از بچه نیست که نیستش در حکومت لیبرالی غرب وضع اینگونه است که 5 قرن است که گول خورده اند ولی پادشاه هنوز که هنوزه هر شب سعی خودش را می کند بچه دار شود ولی خبری از دوا و درمان نیست!

بسم الله الرحمن الرحیم

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۸، ۰۵:۲۲ ق.ظ | علی | ۰ نظر

باید سعی کنیم مجلس خبرگانی قوی داشته باشیم الان دارن آزمون اجتهاد گرفتن از متقاضی ها گرفتن انگار میخان آش کشک درست کنن آش کشک چیه دیگه خدا؟! خلاصه هرچی مثکه قراره رهبر آینده مون انتخاب بشه ها خدایی نکرده...نباید سوالات آزمون در احکام و فقه و کلاس گذاشتن در امور اختلافی باشه بین آخوندان بلکه آزمون چیز خوبیه قبلا گفتم بگیرید و راه خوبی هست ولی مجتهد اونیه که همه چیز میدونه و عارفه یعنی در سوالات آزمون که من نمیدونم کی طرح کرده خدا خیرش نده و چی بوده اصلا سوال باید میپرسیدن روز دقیق شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها کیست یعنی کی است؟؟ خوب اونایی که چشم برزخی دارن یا همه چیزو میدونن مجتهدن میدونن ذکر آیت الله خمینی (ره) در قبر چیه گوششون بازه نه اینکه حتما برن بالای قبر مطهر بلکه شما کافیه بپرسی اونا باید بتونن بدون نزدیکی جواب بدن هر سوالی رو باید نخبه امتحان بده انتخاب بشه باید مرجع تقلید سوال طرح کنه و غیره! اینطوری مشت همشون باز میشه تو که ذکر امام رو نمیدونی دروغ که نمیتونی بگی چی هست باید بنویسی نمیدونم و همین کافیه!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۸، ۰۳:۲۴ ق.ظ | علی | ۰ نظر

روزی در ایام قدیم مردی به نام شملین با زنش در وسط جنگل های آفریقا زندگی میکردند در میان قبیله اشان اختلاف درست شده بود و قبیله به جنگ یا فرار روی داده بودند و شملین و زنش به اتفاق پسر کوچکشان زندگی میکردند و هیچکس را نمیشناختند تا اینکه روزی زنش گفت خوب تو هم ای شملین بگرد شاید قبیله مان را پیدا کنی تا کی تنها اینجا بمانیم و زن دق کرده بود هرچه شملین میگفت جنگل بزرگ است و ما تا ابد کسی را نخواهیم دید زنش راضی نمیشد تا اینکه روزی غذای زیاد برای شملین در میان شاخه ای پیچید و گفت برو فقط برو و بگرد و شملین رفت و دیگر باز نگشت ۲۰ سال از ماجرا گذشت و پسر شملین ۲۳ ساله شد او دیگر میدانست حرف مادرش را که از خانه نباید دور شود چون جنگل خطرناک و بزرگ است هرچه مادر میگفت گم میشوی پسر اعتقاد داشت از خانه به هر طرف تا حدود 10 کیلومتری دور از خانه را بلد است و مادر برایش از شملین میگفت از پدرش که به دستور او گم شده پسرک خیلی دلش میخواست بفهمد بابا چیست و چه شکلی است ولی جز مادرش کسی را ندیده بود تا اینکه روزی پسر شملین رفت تا چوب جمع کند و از خانه دور شد میرفت  و میرفت تا اینکه شملین خسته را دید شملین در جستجوی خانواده اش بود و خیلی خوشحال شد آمد تا پسرش را بغل کند که پسر شملین فکر کرد حیوان خطرناکی است و زد توی سر بابایش شملین و همینطور او را میزد تا اینکه شملین گفت منم شملین و خودش را معرفی کرد ولی شملین فکر میکرد او حیوانی است که پدرش را کشته و فکر میکرد پدرش میگوید من شملین را کشته ام و هرچه پدر میگفت منم شملین فایده نداشت و او بدتر اورا میزد و روی اسم شملین حساس بود تا  اینکه سنگی برداشت و زد توی سر پدرش و بعد با افتخار پایش را با شاخه های چوبی بست و به طرف خانه برد و فکر میکرد قاتل پدرش را به  دام انداخته تا رسید به خانه مادرش تا شملین را دید خوشحال شد و داد میزد شملین شملین و  پسرش میگفت دور شو که این پدرمان را کشته خلاصه ساعاتی طول کشید که پدرش را شناخت و شملین به هوش آمد ولی میترسید شملین به زن و بچه اش بگوید که زن دیگری دارد با پنج بچه و نمیدانست چه کند و برگردد یا نه ولی تصمیم داشت فعلا پیششان بماند تا آرام شوند و پسر هم عاشق پدر شده بود و دستانش رو روی هم میگذاشت که یعنی مرا ببخش پدر!

بسم الله الرحمن الرحیم

چهارشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۸، ۰۸:۲۵ ب.ظ | علی | ۰ نظر

محسن پسر باهوشیه ولی یه خورده سر به هواست و حرف تو گوشش نمیره سه ساله به باباش میگه برام دوچرخه بخر و الان 9 سالشه و باباش میگه باید معدلت بشه 19 تا برات بخرم اون که اصلا حال و حوصله ی درس خوندن نداره دیگه دید راهی براش نیست بعد از سه سال بیدار شده که باید درس بخونه معدلش طرفای 16 هست ولی باباش دید چون تلاش کرده گفت برات میخرم و محسن که از بس گریه کرده بود صداش بغض آلود و  کینه ای شده بود تو خونه خوشحال شد تابستون بود و محسن و پدرش به مغازه دوچرخه فروشی رفتن محسن دست گذاشت رو یه دوچرخه گنده تر از خودش هرچی باباش بهش گفت پسرجان از یه دوچرخه ی کوچیک شروع کن اولش ولی محسن میخواست جلوی بچه ها کم نیاره و دوچرخه ای زیبا رو انتخاب کرده بود صاحب مغازه مرد جا افتاده ای بود فهمید اینکاره نیست چون محسن دوچرخه ای کوهستانی رو انتخاب نکرده بود و چرخ های دوچرخه ش نازک و کورسی بود محسن الا و بالله میگفت اینو میخوام خلاصه پدرش راضی شد و مغازه دار گفت کمک چرخ هم ببرید که براش لازمه ولی تا محسن فهمید کمک چرخ چیه گفت مگه من دوچرخه ی 4 چرخ میخوام و تو دلش این بود که آبروش میره خلاصه قبول نکرد و دوچرخه رو خریدند و برگشتن خونه بعد از ظهر بود که هنور محسن به خونه وارد نشده بود سوار دوچرخه شد دم در خونه  هرچه سوار میشد میافتاد رو زمین اعصابش خورد شد نشست گریه کردن اون فکر میکرد دوچرخه سواری راحته و کاری نداره ولی هی زمین میخورد اعصابش خورد شد و روز و شب تو خونه گریه میکرد تا اینکه باباش که مرد فهمیده ای بود و تجربه داشت بهش گفت شبا با هم بریم دوچرخه سواری یادت بدم و باباش یه هفته دوچرخه ش رو میگرفت نصف شب و گرچه به محسن فشار میومد اولش که دوچرخه رو باباش گرفته ولی قبول کرد و محسن بدون تعادل دو سه قدم دوچرخه سواری میکرد باباش براش بوق هم خرید ولی محسن روش نمیشد بوق بزنه و بعد از یه هفته تمرین خوشحال بود که دیگه میتونه دوچرخه سواری کنه او فهمیده بود که باید هزار بار زمین بخوره تا یاد بگیره و الکی نیست دوچرخه سواری کردن!!

بسم الله الرحمن الرحیم

چهارشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۱۶ ق.ظ | علی | ۰ نظر

روز روزگاری در ایام قدیم بزی بود در گله گوسفندان که حاکم بره ها بود و چون شاخ داشت در اول گله راه میرفت جلوی همه و تک و تنها میان گوسفندان گیر کرده بود صاحبش بز رو جداگانه خریده بود ولی چون حس شاخدار بودن به بز دست داده بود میگفت حتما حکمت خداست که من شاخ دارم و شاخم میزد به گوسفندان که به هر گوسفندی که شاخ میزد اون گوسفند یک ساعت گریه میکرد ولی تا بز دید که گوسفندان جمع شده اند که ضدش کودتا کنند و یک بار هم میخواستند بز را به درون رودخانه بیاندازن که فقط سم پایش کمی خیس شد و بهشون شاخ زد خلاصه تا دید همه باهاش بد شده اند استراتژیش را عوض کرد و میرفت میان گوسفندان و میگفت شما هارا تک تک سر میبرن ولی من شاخ دارم از شما محافظت میکنم و چند گوسفند هم به خاطر ترس و ابهت و صدای کلفتش ترسیدند و یارش شدند و حالا محافظ داشت ولی موقع غذا خوردن که میشد چون همیشه گله به صحرا نمیرفت و خشکسالی بود در محل حصار گوسفندان تا بوی غذا را بز ما میشنید مست میشد دیگر دوست و دشمن نمیشناخت و حمله میکرد با شاخش به گله ای که در حال خوردن بودن در حایگاه مخصوص  کنار حصار و شاخ میزد و مع مع کنان کیف میکرد و وقتی سیر میشد برای گوسفندان روضه میخواند که ما همه را سر میبرند و اشک هارا جاری میکرد ولی گوسفندان از ترس بز گریه میکردند که شاخشان نزند خلاصه چندین بار که صاحب و چوپان گله دیده بود که انگار این بز وحشی است روزی زودتر از همه شاخش را گرفت و سرش را برید و گوسفندان گله همه به گریه افتادن ولی هنوز باز هم نمیدانستند که دارند برای خودشان گریه میکنند که روزی سرشان را میبرند نمیفهمیدند و گریه میکردند و حتی نمیدانستند که چرا اشک هایشان جاری میشود در حالیکه خوشحال بودند که بز کشته شده!

بسم الله الرحمن الرحیم

چهارشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۸، ۰۲:۵۸ ق.ظ | علی | ۰ نظر

غلام خیلی پسر گلی هستش و به مدرسه میره و درسشم خوب بود ولی از موقه ای که به سن بلوغ رسیده حس میکنه زشته و تو درسا ضعیف شده فکر میکنه همه چیز توی چهره ی زیباست و اعتماد به نفسش رو از دست داده حس میکنه قشنگ نیست و با خدا و عالم و آدم قهر کرده و عکس های بازیگران مشهور رو میزنه به دیوار خونه وساعت ها بهشون فکر میکنه و فکر میکنه اگه خوشگل بود بازیگر میشد و همه چیزش رو در بازیگر شدن و زیبا بودن میدونه و میگه ای خدا چرا منو زشت آفریدی چرا من نمیتونم بازیگر بشم اصلا من نباید به این دنیا میومدم و گریه میکنه همش و با باباش قهره چون اون رو مسبب همه ی بدبختیاش میدونه و درست جواش رو نمیده و احساس پوچی میکنه و به پدرش بد رفتاری میکنه تا اینکه یه روز مجبور شد بره پیش باباش چون میخواست کتاب  کمک درسی بخره و پول لازم داشت با پررویی گفت بابا پول بده که کار دارم باباش گفت برای چی گفت میخوام کتاب بخرم چی کار داری باباش گفت خودم با ماشین میرسونمت با هم بریم هرچی خواستی بخر برات معلم خصوصی هم میگیرم ولی غلام به باباش گفت به تو چه خودم میدونم پولو رد کن باباش هم ناراحت شد و پولی بهش داد غلام گفت کمه میخوام بازی هم بخرم و باباش دوباره بهش پول داد و غلام رفت وسط شهر که یه مرتبه دید یه بازیگر مشهور با دوستش داره قدم میزنه خیلی خوشحال شد انگار به آرزوی چندین و چند سالش رسیده بود فورا نفس زنان رفت پیشش و گفت یه سلفی با ما بگیرید لطفا ولی بازیگره نگاش هم نکرد و همینطور میخندید و با دوستش میرفت دوباره جلوش رو گرفت گفت یه دونه سلفی آقا بعد بازیگره با ترش رویی بهش گفت گمشو بینیم بابا بعد یهو دل غلام شکست تازه فهمید که چقدر بازیگره زشته و اخلاق نداره یاد باباش افتاد که مثل فرشته ها دورش میگردید اشکش جاری شد و جهانبینیش عوض شد همش تو فکر بود که بره دل باباش رو بدست بیاره تازه متوجه شده بود که باباش خوشکلترین آدم دنیاست!!

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۸، ۰۹:۵۱ ب.ظ | علی | ۰ نظر

داستان کوتاه: گنجشک گریان شد بر در سوراخ ساختمان که لانه اش بود نشست و گریان گفت خدایا تا به کی ما دود بخوریم ما همه خواهیم مرد تا کی آب گند جوب خدایا تا کی با هزاران زحمت نان خشکی بدست آوریم وقتی نانوایی ها بسته شد و همه خوابیدند و ظهر شد از دوری مردم خبیث که فقط به فکر خراب کردن دنیای خویشند نانی بدست آوریم گریان بود و می نالید و جیک جیک میکرد و میگفت ما همه خواهیم مرد انسان ها همه ما گنجشک های شهر را  خواهند کشت تا اینکه خوابش برد و میدید در خواب که سینی سینی آدم ها برایش میوه می آورند و آب گوارا نزدش میگذارند میدید آدم ها میوه های لذیذ که تا به حال ندیده بود پیش رویش میگذارند وقتی از خواب بیدار شد دید همان دود و است و همان وضع بد به خود گفت من باید از شهر بروم به آنجا که خوش است وتصمیمش را گرفت وفورا پرکشید و از عازم سقر شد به سمتی ناکجا آباد و خوشحال بود که از شهر دور میشود رفت و رفت و بعد از یک هفنه به باغی رسید از پرندگان گوناگون که نامشان را و زبانشان را بلد نیود باغ خوبی بود پر از غذا و میوه ولی فقط دو روز به گنجشک ما خوش گذشت چون او دوستان خود را از دست داد بود و غریب بود گرچه باغ سرسبزی بود و پر از میوه ولی او کسی را نمیشناخت و هیچکس به او محل نمیگذاشت ناراحت شد فهمید اشتباه کرده گفت خدایا این چه بلایی است تصمیم گرفت برگردد فورا پری زد به آن طرف باغ خدایا راه بازگشت کدام وری بود؟! بر سر جایش نشست و دق کرد و گفت من از تنهایی خواهم مرد دوباره تصمیم گرفت برگردد پر میزد به هر طرف تا اینکه به روستایی رسید بر دیوار خانه ای نشست و میگریست و غمناک بود تا اینکه پیرزنی تنها را دید پیرزن تا چشمش به گنجشک قصه افتاد دلش سوخت و کمی برنج جلویش ریخت و متعجب بود که این چه پرنده ای است که تا به حال اینجا نبوده و ندیده پرنده شاد شد و از پلو ها خورد تا اینکه یک هفته کار پیرزن تنها و گنجشک همین بود گنجشک تازه تعبیر خوابش را پیدا کرده بود و شاد بود که همدمی مهربان دارد تا اینکه یک روز وقتی پیرزن آمد پلو برایش بریزد گنجشک روی دست پیرزن نشست و پیرزن او را گرفت و در قفس کرد انگار پیرزن به گنجشک  برای تنهایی هایش احتیاج داشت!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

سه شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۸، ۰۶:۱۶ ق.ظ | علی | ۰ نظر

بعضیا خیلی جادوگرن از راه دور چشم میزنن یعنی کافیه عکس طرف رو بهش بدی بعد میبینی از زن و زندگی و حساب و کتاب و کار میاندازنش ما دیگه همجوره شو دیده بودیم که نزدیک بشن ولی از راه دور و صفحه مجازی ندیده بودیم آخه وقتی من طرف رو نمیشناسم و باهاش حرف نزدم و راه هم دوره چطوری منو جادو میکنه این دیگه از جاش دررفته و خعلی حرفه ای باید باشه و اینکاره حالا اگه همدیگرو از نزدیک دیده بودیم مثلا ایام قدیم میگفتن همسایه سمت چپی همسایه سمت راستی قوم خویش و دوستان و هرکی میشناختن بترکه چشم حسود میدونستن از نزدیک چشم میزنن ولی الان اقدر قوی شدن که عکس یارو رو ببینن مثلا شهوتش رو میبندن یا بی قرارش میکنن یا افسرده و جادو و بیحال و همه دردی دیگه خداشو میگیرن دیگه!!

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۰۹:۱۵ ب.ظ | علی | ۰ نظر

داستان کوتاه:حمید وضعش از حسن بهتره چون عادت بد جنسی نداره نمازشو مرتب میخونه و مومنه و همیشه شاد وقتی تو چهره ش نگاه کنن همه شاد میشن و اگه یه روز نبیننش غم دارن حمید عاشق زن هاست و تحریک شدن یعنی تو رختخواب اگه فشار جنسی روش بیاد و هک بشه شلوارشو میکشه پایین زیر پتو و منتظره که عقده ی زنان بریزه بیرون البته حمید خیلی خوشکله و زیاد خواهان داره و همه زنان آرزوشو دارن و بفکرشن و هکش میکنن ولی فعلا حمید نمیخاد زن بگیره ولی تو نوبته او به ماده قبل از منی راضیه فقط دستشو رو اندامش میزاره که پیشاب رو بکشه بیرون وگرنه اصلا استمنا نمیکنه و دنبال شر نیست اتفاقا اگه شب به رختخواب بره و مست نباشه و تحریکش نکنن و فضای جذب زنان نباشه اتفاقا افسرده هم میشه و یکی از حاجات مهم رو که از خدا میخاد حاجت جنسی است که تحریکش کنن حمید از پیشاب برای آرایش صورت و چشم و بینی استفاده میکنه و بهش میگه باده و میگه بعضیا میخورند و مثل عسل شفا داره البته زنان باید دوستش داشته باشن نه اینکه استمنا کنن به یادش بلکه باید هم حمید هم اونی که از راه دور تو ذهنشه همدیگر رو دوست داشته باشن و بفکر هم باشن و افکار هم رو از دور بدونن و از هم خوششون بیاد وگرنه حمید تحریک هم نمیشه وگرنه زن که زیاده لذا همیشه پیش نمیاد که حمید خوش باشه و افسردگی میگیره بر خلاف حسن که حسن اگه یه عکس از ممه ببینه خودشو نمیتونه کنترل کنه و کلی درگیری ذهنی و جسمی براش پیش میاد که به غسل کردنش منتهی میشه البته حسن توبه میکنه همیشع!

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۰۸:۳۳ ب.ظ | علی | ۰ نظر

داستان کوتاه:حسن بچه ی خوبیه حسن درساش تموم شده و میخاد جدیدا زن بگیرنه حسن به قرص اعصاب اعتقاد نداره و وقتی سرش درد میگیره و افسرده میشه میگه چ کار بدی کردم و این سردرد رو از انرژی های منفی اطراف یا تو بگو شیاطین میدونه ولی بعضی موقه ها یادش میره از خدا کمک بخاد بهتر بگم اون موقی که اعصابش ضعیف میشه سعی میکنه با قرص روح درستش کنه چون معتقده امامان و پیغمبران اول دکتر روح اند لذا مثلا موقع خواب چهارقل میخونه و به خدا در دلش میگه خداجون میشه امشب از سر تقصیرات من بگذری و من خواب خوش ببینم؟!! ولی در روزای عادی یادش میره چهارقل بخونه فقط اگه کار بدی کرد میترسه اون دیگه به خوبی میدونه اگه گناه زشت کنه شبا خواب ایام مدرسه رفتنش میافته با معلم سختگیر و باید امتحانات سخت که بلد نیست رو تو خواب جواب بده لذا هر موقه گناه کرد حتما چهار قل میخونه و فورا توبه میکنه که ای خدا نمیدونستم شیطون گولم زد و بعد میخوابه البته غسل هم میکنه برای گناهاش و نیت میکنه همیشه که ای خدا گناهان منو با این آب ببخش و منو رسوا نکن و موقه غسل و بعدش که میشینه رو کرسی میگه ای خدا غلط کردم بار آخرمه دیگه گناه نمیکنم بعد آب گرم رو بیشتر تو حموم باز میکنه و میره به فکر که چی شد که کجای کارم اشتباه بود و انگار در گوشش میگن که تو خدارو فراموش کردی و خودتو گنده کردی البته حسن نمازاشو میخونه ولی بعضی وقتا از شهوتش شکست میخوره جوانه دیگه اما همیشه توبه میکنه و میدونه اگه گناه کرد حتما غم میاد سراغش!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۰۵:۴۶ ب.ظ | علی | ۰ نظر

خیلی ساده ست که بگیم حاج قاسم رکب خورد بین نیروهای آمریکایی غافلگیر شد ناگهانی به شهادت رسید و جان آدم براش مهمرین چیزه درموقی که تهدید میکرد آمریکا با جرات پاشو گذاشت تو بغداد پس آگاهانه بود یعنی دیگه به اینجاش رسیده بود گفت من باید برم دیگه من همه کار کردم جز شهادت و من با شهادتم پدری از آمریکایی در میارم که سیاست مدارای مست و ناز ما هم از خواب بیدار بشن یعنی آگاهانه رفت توی اون درگیری ها  و تهدید های قبلی چنان آمریکایی ها رو بازی داد که الان بفکر جمع کردن خودشونن و دارن میلرزن پشت دیوارهاشون خیلی آگاهانه بود نه اینکه ناگهانی باشه ها بلکه واقعا میخواست با دادن جانش از دین حفاظت کنه شما نگاه کنید جمعیت ملیونی توی شهرها از کجا میان اینا همشون روح حاج قاسم پیششون و جلوی چشمانشونه حاج قاسم الان یکی نیست ملیون ها فرشته در ذهن میان از طرف حاج قاسم شبیه خودش و ما همش همه جا حاج قاسم میبینیم من خودم شب یلدا بود که دندونم آبسه کرد فرداش بود گمونم که قلیون میکشیدم و گفتم طبق چیزایی که سخنرانی کردم با خدا حرف بزنم و درمورد افراد نامحرم و شاید شیاطین بحث کرده بودم که نمیزارن مثلا به خدا وصل بشیم و اینا خلاصه موقه قلیون دیدم حاج قاسم جلوی چشمامه و حتی دعاشون هم کردم و بلند اینبار با خدا حرف میزدم و میگفتم ای خدا اون بازیگیره که رو ویلچره کمکش کن همش تو ذهنم بود بعد حاج قاسم میومد تو ذهنم معلوم میشه داشتن بهمون فکر میکردن آقا ما دعا کردیم دندونمون آبسه کرده بود اولشم فقط دندونم درد میکرد یعنی نمیتونستم باهاش غذا بخورم بعدا آبسه کرد و هی میگرفت و ول میکرد بعد من همون روز فحشم دادم چون فکر میکردم جاسوسا اومدن صدامو بشنون و هی دندونم میگرفت ذوباره ول میکرد تا اینکه چند روز گذشت توی کلیپام گفتم که رفتم دکتر و یه خورده دهانشو و سیر گذاشتم خوب شدم الغرض حاج قاسم توی ذهنم اومده بود قبل از شهادت خدا با امام حسین(ع) محشورشون کنه

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۰۴:۳۴ ب.ظ | علی | ۰ نظر

داستان کوتاه:یه روز دو تا کلاغ داشتن دعوا میکردن یکی میگفت من جاسوس بهتریم تو شب هیشکه منو نمیبینه اونیکی میگفت منم از تو چیزی کمتر ندارم پرم سیاه نیست که هست فضول نیستم که هستم خلاصه هردوتاشون داشتن افتخار میکردن که بدتر از اون یکی ان و شاد بودن از این قضیه تا اینکه هوا سرد شد و برف اومد اون یکی گفت من مرغه رو خوب میشناسم زن معربونیه اون یکی گفت آقا سگه بعتره یه عمر جاسوسیشو کردم انقدر بهم پیچیدن و دعوا کردن که شب شد و دوتاشون سرما خوردن خلاصه تو این هوای سرد مراقب باشید سرما نخورید کامنتارو هم باز بزارید دوستان بیان ما روزانه اگه ۲۰ تا کامنت برامون بیادا خیلی شاد میشیم اصلا قوت قلبیه حالا حتما هم نمیخاد جواب تک تکشونو بدیما!ولی کلاغا هم میدونن اعصاب این پیرمرد ضعیفه و از موقی که معروفتر شده خعلی هم حال و حوصله تونو ندآرد!

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۰۱:۲۳ ب.ظ | علی | ۰ نظر

داستان کوتاه:سعید مرد خوبیه مغازه داره تومغازه ش برو و بیاییه ولی مشکلش اینه که زنش رو دوست نداره البته مشکل همه ی مردهای این زمونه است تو این شرایط هرچی زنش بهش میگه چرا منو بغل نمیکنی چیزی نمیگه و سرده ولی از موقعی که نماز میخونه اخلاقش خوب شده فقط بعضی وقتا بهو عصبانی میشه و میگیرتش ولی باز پشیمون میشه میخاد جبران کنه ولی غرورش بهش اجازه نمیده یه گل برای همسرش بخره آخ که چه دسته گل هایی که بچه ها به دنیا اومدن بخاطرش. سعید انگار جادو شده نمیتونه به زنش فکر کنه زنش خعلی مهربونه ولی وقتی سعید میخاد بهش بگه دست شما درد نکنه زبونش بند میاد انگار نقش آدم بدارو داره و تو زبونش نمیچرخه که یه تشکر خشک و خالی کنه شاید ۵ سال پیش بود که به زنش گفت دوستت دارم شاید بگی من از کجا میدونم خوب من همیشه تو زندگیشونم نمیزارم نمیزارم باید طلاق بگیره نمیتونم شادیشون رو ببینم نمیتونم!!

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۲۹ ق.ظ | علی | ۰ نظر

داستان کوتاه: روزی مردی درد میکشید و افسرده بود و آرامش میخاست و بس ولی همیشه راه رو اشتباه میرفت نمیدونست باید خدارو صدا بزنه اگرم بهش میگفتن بنال میگفت مگه مرد میناله و غرورش نمیزاشت که مثل زن ها گریه کنه و حتی الکی الکی خودش رو به گریه بزنه و خدا رو حتی بیصدا در دل بخونه و صدا بزنه تا اینکه یه روز یه بچه ش رو دید که الکی برای شکلات پیش مامانش گریه میکنه و مامانش هم بهش بی توجه هست ولی بچه نمیدونست که در دل مادر چی میگذره و بیشتر گریه میکرد و مادر نه اینکه شاد بشه ولی یه آرامشی از گریه بچه میگرفت ولی باز بی توجهی میکرد خعلی دلش میخاست بچه رو محکم بگیره و بغل کنه و ببوسه و بهش بگه بچه جان شکلات برات بده ولی هم بچه فقط شکلات میخاست و هم صدای بچه انگار رحمت خدارو در خانه بیشتر میکرد و فرشته ها جمع میشدن و انگار همه داشتن نگاه میکردن و هیچ نمیگفتن ولی کسی ظاهرا نبود توی خانه انگار با گریه بچه خدا داشت بهشون نگاه میکرد وای خدا فقرا اونایی که ندارن اونایی که شب گرسنه میخابن و قلم شکست...

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۲۷ ق.ظ | علی | ۰ نظر

سلام امروز یه دوست عزیز برام کامنت داد یه بحث چند دقیقه ای کردیم که حیفم میاد براتون نگم اول بهم گیر داد که فیلماتو که دیدم مطمئن شدم یه تختت کمه گفتم چطور و مبحث رو باز کردیم تا رسیدیم به نی قلیون که چرا نی قلیون میگیری بدستت و توی اتاق میچرخی خوب ببنید من دلم افسرده میشه دیگه براتون گفتم که نوشتم یعنی که فضای غمه و باید یه رقصی بکنم اولشم نمیخواستم نی قلیون بدست بگیرم و من اگه مردم که میبینندم شاد باشن منم شادم ولی اگر نگرانم باشن و گریه کنن خوب بدم میاد الکی برام گریه کنند لذا رقصیدم یه خورده ایام تولد حضرت زینب هم بود(س) و جاداشت یه تکونی به خودمون بدیم و نمیدونم راه باشه و خوبه بعدا هم اینکارا بکنم واقعا نمیدونما یعنی بعضیا مخالف میشن بعضیا هم موافق و بین علما اختلاف درست میشه بعد گفتم که چی کار کنم پس بهم گفت رمان بنویس!!! خوب ببنید منم یه توضیحاتی دادم ببنید رمان که نمیشه من همینطوری با مخ مردم  بازی کنم خوب همون چهارتا مخاطب خاصم هم میپره و میگه این چرت و پرتا چیه و منم نمیدونم مخاطبام دقیقا چی میخوان و چند نفرن و کسی هم کامنت نمیزاره ما همینطوری بجای سخنرانی و جای گرم و نرم و البته خطرناک داریم بجاش مینویسیم تا خدا چه بخواد نمیشه که برای تحریک شدن و شهوت دیگران رمان نوشت باید وظیفه مون رو بدونیم قدر مخاطبمون رو بدونیم و حفظش کنیم تا نور نباشه که نمیشه تا هدایت نشم و نشیم که نمیشه قلم بدست گرفت چرت و پرت داد بله ممکنه از نوشته هام شاد شن و رحمت و هدایت بیاد و تو رمان خیلی سخته بعد مردم هم ولم میکنن میگن این  تخیلیه مثلا من خودم علاقه به رمان ندارم و چند تا داستان کوتاه جلال آل احمد رو هم براتون خوندم و فیلم گرفتم یا داستان های دیگه یا صادق هدایت که اینا واقعا حرفه ای بودن و جای خالیشون حس میشد اون موقع نور خدا اینطوری نزریق میشد و کمک میرسوند که غم ها رو در زمان خودشون برطرف کنن با داستان های زیباشون اصلا من یه بخش دارم در قسمت داستان در آپارات که چندین و چند داستان رو ضبط کردن براتون ولی وقتی خودم هم حسش رو ندارم ببینم دیگه چه برسه مخاطب بخاد مارو تحمل کنه لذا باید نور باشه باید افراد بپسندند و فضا طوری باشه که مخاطب جذب بشه نه که بدش بیاد وقتش تلف بشه بعد اصلا ولمون کنه بره دیگه هم نیاد گفتمکه لامپ باید همیشه روشن باشه و مومن باید همیشه نور بده لذا باید خدا کمک کنه اگه خدا بخواد ما هم کارامون مورد پسند و شاد کننده میشه و رحمت خدا میاد!

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۰۹:۴۸ ق.ظ | علی | ۰ نظر

خورشید رو نگاه کنید همیشه میتایه ولی هدفمند و مومن هم باید نورش خاموش نشه و همیشه دل هارو روشن کنه نکه خاموش بشه اگه خاموشش کنی ضایع میشه لذا لامپ های آینده همیشه روشنن ولی هدفمند روشن میکنن بلخره شب میشه و نور باید بره ولی همینکه ما نور لامپ رو خاموش میکنیم و دوباره روشن از عمرش کم میشه لذا لامپ های آینده همیشه روشنند و رشته ی سیمی لامپ قوی تر حتی شایدتم برق کمتر مصرف و گرما هم اگه بخایم بده ولی خاصیت جابه جایی دارند و در شب میرن خیابون رو روشن و اگه حرکت مارو ببینن روشن میشن تا راه رو پیدا کنیم لذا هوش مصنوعی هم دارن و عمرشون هم زیاده!!

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۰۲:۵۰ ق.ظ | علی | ۰ نظر

امشب طرفای بعد از شام خوابیدم تا نصف شب بیدار بشم و قلیون بکشم و تنباکو رو گذاشتم خیس شه بعد خوابیدم و قبل از خواب تو دلم تو رختخواب نماز نافله خوندم به نیت اینکه ثوابش به بابابزرگ پدریم برسه که از دنیا رفته و چه خواب خوبی بود حالا نکته اینه که ما موقع نماز خواندن عادی روزانه و شبانه حوریان و فرشتگان پیشمونند و ما در حال عبادتم و باید تحریک جنسی نشیم و برای خدا و یاد خدا نماز میخونیم ولی در دعا شما ممکنه حوری از خدا بخوای لذا باید تو رختخواب دعا که میکنی حالات نماز مثل قنوت مثل رکوع مثل سجده رو در نظر بگیری همینکه حالت قنوت تو ذهنت جمع بشه یک ملائکی و فرشته ای انگار در حال قنوت یا سجود و رکوع درمیاد کلا یعنی فرشته ها که بعضیاشون 24 ساعته در حال نمازنند پس ما تو رختخواب به سجده کردن فکر و دعا میکنیم حس کن سجده کردی در ذهن حالت سجده بگیر و با خدا حرف بزن و دعا کن اینطوری سیم متصل میشه و آرامش کسب اگرم خواستی دعا نکن بلکه نماز تجسمی ذهنی بخوان در ذهن که همونم بازم فرشته ها فعال میشن و در ذهن میان همینکه فقط حالت سجده در نظرت باشه که بخوای توی ذهن در خلوت خدا رو صدا بزنی و حالت سجده در ذهنته خودش فرشته هارو فعال میکنه ولی باید ذکر و دعا هم بکنی تا حاجتت رو خدا بده!

بسم الله الرحمن الرحیم

يكشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۸، ۰۸:۴۸ ب.ظ | علی | ۰ نظر

یاد مرگ بسیار مهمه امشب مسجد بودم داشتم آدمارو نگاه میکردم بعد به خودم گفتم چیکار داری به اینا به مرگشون فکر کن که اینا یه روز میرن تو قبر و ساکت و آروم میشن ظاهرا و به عاقبتشون فکر کن بله یاد مرگ مهمه اگه قوی باشی بهتر درک میکنی که به آدما نگاه کنی اصلا بیشترم یاد اون دنیاشون میشی و حتی میتونی جایگاه و بهشتی و جهنمی بودنش رو بفهمی اگه قوی باشی یه نکته ای هم چند دقیقه پیش به ذهنم خورد قبل از نوشتن که گفتم بیام و بگم و اون اینه که شما هرچی خیرات بفرستی کمه اونا شهوتشون مرده هارو میگم شاید 100 برابر ما باشه در بهشت طبق روایات یعنی محدود به ارضا شدن و راضی شدن نیستن یه مرتبه میبینی شما یه زیارت عاشورا میخونی عذاب جهنمیان 10 برابر میشه میگن چی شده بدبختا شایدم نمیدونن از کجا میاد اینطوریه یعنی حالشون دست خودشون نیست مرده ها خیلی به ما زنده ها وابسته اند هر چی عذاب بشن بدترشم میشه بشن هرچی خوش باشن مست تر هم میتونن باشن و  خوشتر یعنی شما انتظار دارن ازت تا براشون یه دونه صلوات هدیه بدی حتی انتظار میکشن مخصوصا اونایی که دستشون کوتاه شده از دنیا خوب همشون ولی شهدا زنده اند هنوز دستشون از دنیا کوتاه نیست نقش دارن ولی مرده هایی که یادی ازشون نیست و بچه هاشون یادشون نمیکنن اصلا بچه هاشون رو عاق میکنن و دعاش نمیکنن دیگه که چرا براش خیرات نمیفرسته  و یادشون هم هست اولای مرگ مثلا خیرات چه لذتی داشت لذا مثل ما نیستن که یک لذتی ببریم بعد هزارتا مریضی و ناتوانی و تمام شدن و ارضاشدن باشه بلکه هرچه خوش باشن میتونن خوشتر باشن و امکانش هست که بیشتر لذت ببرند و با مزه ی دیگه حتی با خوشی بالاتر لذا چشم انتظارمونن و دعامون میکنن حتما مخصوصا اولادشون رو که حتی ما اگه کار خوبی هم بکنیم به اونا میرسه به اجدادمون حتما خیراتی هم نفرستادیما ولی میرسه بهشون ولی گفتمکه اگه هدیه وخیرات بفرستی بازم لذت بالاتر میبرن بیشتر کیف میکنن و جسم ندارند که تهوع پیش بیاد دستشویی پیش بیاد نمیدونم چاقی و بیماری و سیر شدن بلکه مرده هارو میگم کیف بیشتر میکنند و گفتمکه تو ذهنشونم هست مثلا تو ایام ماه رمضان یکی یه سوره یس براش خوند میگه یادش بخیر چه حالی کردیم میگه ای خدا یعنی میشه بازم؟خلاصه خیلی به دنیای ما وابسته اند مردگان مگر کسانیکه خیلی خوب باشن یا اونایی که خیلی بد اینا خوشی ها و عذابشون فراوان است مثلا حضرت زهرا(س) بهترین زن عالم به دنیای ما وابسته هست و انتظار حضرت مهدی (عج) رو میکشه تا انتقام خون خودش و بچه هاشو بگیره خوب خیلی هم شاد و خوشه ولی چشمش به حضرت مهدی (عج) دوخته مردگان دیگه هم و شهدا هم چشمشون به ما و دنیای ماست معلوم میشه خیلی چیزا حل میشه و خیلی دنیای پوچ ما میتونه کارساز باشه که نیست! نمیدونیم باید چه کنیم نمیدونیم دنیا چشممون رو گرفته..

بسم الله الرحمن الرحیم

يكشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۸، ۰۱:۱۶ ب.ظ | علی | ۰ نظر

خدا زنده است آیا ما درک می کنیم؟وقتی نمیفهمیم چطور بفهمیم که شهدا زنده اند؟؟ همه مون میمیریم افتخار به زندگی و زندگانی هست ولی نه اینکه تن به ذلت و  خواری بدیم باید بیارزه من خودم چند دفه از جهات مختلف براتون گفتم شهید زنده است یعنی چه حالا هم میگم یعنی دستور میده یعنی پیش خداست و در یاد فرشتگان و خوبان یعنی کننده است اگه کننده است چرا ما حاج قاسم دادیم؟؟ بله اینم به دستور بالاترین شهید زنده  امام حسین(ع) بوده گفته بیا پیش خودم تا بهت ارزش و مقام بدم اگر  امام حسین(ع) شهید نمیشد اثری از بشر نبود خیلی خوب بود مثل آمریکا بود ایران که بر سر هیچ همدیگرو ترور میکنن و میکشن و بعدشم اتفاقا میرن جهنم با شرک و الحاد و کفر اینم شد زندگانی؟؟ گرچه اگر آرامشی در جهان هست از صدقه سر شیعیان هست ولی شیعه باید همیشه مظلوم باشه تا پیش خدا زنده باشه وگرنه هممون میپوسیم تو قبر معلوم نیست 100 سال دیگه یادی از ما باشه یا نه میخامم نباشه پیش خدا باشیم دستور بدیم هرچی خواستیم بخوایم اینه ارزش پس همه میمیریم جز شهدا که همیشه زنده میمومنن  پیش خدا و دستور میدن دستور میدن که حاج قاسم فرق داره میخوام بسوزه و بیاد به سمت ما بسوزه که لرزه به تن آمریکا بیافته بسوزه که ما هدایت شیم بسوزه که اشک های مومنان بریزه و آرزو کنند که آدم بشن و لیاقت پاک شدن بگیرن و طاهر شن این دستور الهی است از طرف امام حسین(ع) در صورتیکه ما فکر میکنیم اگه امام حسین(ع) میتونست کاری کنه جلوی ظلم و تحریم  و اینا رو میگرفت درصورتیکه در دنیای حرامی و پوچ این تفکر غلطه تو پاک بشو تا درست شه ظلم نباشه بین خودمون فساد نباشه شهید بدیم حرف رهبرمون رو عمل کنیم خودش درست میشه ایران آباد میشه ولی وقتی داریم خودمون به خودمون رحم نمیکنیم و فساد بین خودمون ریشه داره اینطوری امام حسین (ع) نمیخواد و خدا آزمایش میکنه ما اگه فساد بین خودمون نبود که امام زمان(عج) دست بر سرمون میکشید و به فریادمون میرسید ما حتی امام زمان(عج) رو هم قبول نداریم و اگه ببینمش به اندازه یه حزب 10 تایی مومن که قدرت داره در مملکت هم قبولش نمیکنم که حرفش رو گوش بدیم در صورتیکه جان همه مردم به قربان امام زمان(عج) باید بپاش جان بدیم همراهش بجنگیم پس در این حال بیشتر باید درد و عذاب بکشیم و در رنج باشیم تا به ستوه بیاییم تا درک کنیم که هرچه ضرر میرسه از دوری از حق و دستورات رهبری و امام زمان (عج) هستش!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۸، ۰۵:۰۴ ب.ظ | علی | ۰ نظر

بابا بزرگ من که مرد بزرگیه خعلی شباهت به حاج قاسم داره از نظر قیافه و حاج قاسم هم نشانه های عارفی در چهره ش بود که بیانگر دعا و قرآن و توسلات زیادش هست بابابزرگ منم جوان که بوده خعلی قرآن و دعا میخونده و مامورش میکردن در جوانی که بر سر قبر ها قرآن بخونه و مرد بزرگیه الغرض اینکه شب شهادت حاج قاسم خواب دیدم بابابزرگم تو حرم بود بعد یه بند از انگشتش قطع شده بود و دوستم اومد و با ماشین رسوندش به خونه الغرض اگر این اتفاق بد برای حاج قاسم میافتد صد در صد بدتر از شهادتش بود و همه جا میپیچید بین مردم و همه یه طور خاصی نگاش میکردن و تضعیف روحیه میشد و مشهور میشد با بند انگشتش و همه میگفتن مثه حاج قاسمت میکنیما به هم میگفتن و مسخره میکردن و به هم نشون میدادن و ادا درمیوردن و تاثیر بدی در جامعه و بر خود ایشون که کاملا معروف هستن میزاشت لذا الغرض یه فرمانده بالای آمریکایی رو اگه بچه های سپاه بگیرن این بلا رو سرش بیارن یا ترامپ رو تو عراق بگیرن اگه خوب بلایی است به سرشون بیاد!!